۴۲۳۲
۰
۱۳۸۸/۰۵/۲۰

عاشقي در سیر طریق (گزارش سفر عمره شعبان 1430 _ 1388)

پدیدآور: رسول جعفريان

خلاصه

بعد از نماز قدری قرآن خوانده و پای درس یکی از خطبای مسجد النبی (ص) که شیخ پیر و کوری بود نشستم.
عاشقي در سیر طریق


رسول جعفريان


ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود


به رغم تکراری که در این قبیل گزارش‌های عمره وجود دارد، باز هم در این سفر برآنم تا گزارشی بنویسم. با عرض معذرت القاب اشخاص را نخواهم آورد و عبارات را راحت خواهم نوشت.
نخستین نگرانی برای عمره امسال، با انفولانزای خوکی آغاز شد. امروز که یک روز قبل از سفر ماست، یعنی پنجم مرداد، تعداد 23 نفر مبتلا به آنفولانزای خوکی در ایران شناسائی شده که بیست نفر آنان از عمره آمده‌اند. این یعنی خطر. صدا و سیما در این باره خیلی پوشش داده و در حین سفر نیز دریافتیم که عمره رمضانیه را تعطیل کرده‌اند. چند نفر از همسفریهای ما هم انصراف دادند. آقایان غیوری و مومن. آقای اشعری هم امسال نیامد. آقای سیدان هم از مشهد منصرف شده است. با این حال آقای شهرستانی روی رفتن اصرار دارد با اینکه قند ایشان معمولا بالاست و مرتب انسولین می زنند. گروه‌ ما هم همه هستند با دو استثناء یکی خانم آقای مهدوی‌راد به دلیل سکته‌ای که شش هفت ماه قبل کرد و نمی‌تواند به راحتی سفر کند. دیگری آقای احمد عابدی. البته امسال آقای محمد جعفری به گروه ما افزوده شد. آقای گرامی هم که این چند سال در این گروه بودند امسال نخواهند بود. بنابرین چند نفر از علمایی که سال قبل بودند امسال نخواهند بود. ببینیم چه می شود. بنده هم به جز زیارت و عمره، چند کار برای این مدت که البته امسال کوتاه‌تر شده یعنی از پانزده روز به دوازده روز کاهش یافته، در نظر گرفته‌ام. یکی از آنها تصحیح سفرنامه سلیم خان کردستانی است که داستانش را خواهم نوشت. اگر وقت کنم یک مقاله هم برای ترجمه آورده‌ام.

آغاز حرکت
روز سه شنبه ششم مرداد ساعت ده و نیم شب گذشته بود که پرواز کردیم. سقوط چند هواپیما در این مدت در ایران، بیمی را در دلها پدید آورده است اما به هر حال چاره‌ای نیست. ساعت یک بود که در مدینه منوره پیاده شدیم. همان ابتدا در طنزی گفتند که برای بچه جهت عبور از خیابان باید گفت علاوه بر نگاه به راست و چپ باید یک نگاه به آسمان هم بکنند، مبادا هواپیمایی روی سرشان بیفتد. بالاخره روز سه شنبه ... مرداد ساعت یازده پرواز کردیم و سه ساعت بعد در فرودگاه مدینه بودیم. برخلاف همیشه، جمعیت زیادی در محل گذرنامه‌ها بود و دلیل آن این که هواپیمای قبلی تأخیر داشته و اندکی قبل از ما رسیده بود. ساعتی طول کشید تا گذرنامه ها را به اصطلاح قدیم، قُول کشیده راهی کنترل اثاثیه شویم. آن هم معطلی زیادی داشت. از اتفاق دو ساک ما را بیرون ریختند. چند نسخه از سفرنامه‌های چاپی که برای مرکز دراسات مدینه منوره آورده بودم ضبط شد. فقط با اصرار توانستم نسخه‌ای از آثار اسلامی مکه و مدینه را که اصلاحاتم روی آنها بود، بگیرم. کتابی را هم که برای ترجمه آورده بودم از دست دادم.
ساعت سه به هتل رسیدیم. طی این چند ساعت میهمانان امسال را ورانداز کردم. همان طور که گفتم، شماری از میهمانان پیشین نیامده بودند، اما افراد تازه‌ای در کاروان بودند که از آن جمله آقای دکتر تبرائیان بود.

پایان نامه یک مصری در باره شهید صدر
امروز صبح چهارشنبه تا ساعت هشت و نیم خواب بودم. بعد بیدار شده، صبحانه خورده و همراه یکی از دوستان عازم مرکز دراسات مدینه منوره شدم. سابقاً آقای احمد شعبان از کارمندان آنجا را می شناختم که معمولا این ایام برای تعطیلات به سوریه می‌رود. به بخش معرض یعنی نمایشگاه آن رفتم. اشیاء زیادی که جنبه هدیه دارد، عرضه می‌کنند. کتاب تازه نداشت و به نظر می‌رسد در این سالها قدری درجا زده است. امروز برای اولین بار دیدم که یک جمعیت سی چهل نفری از زائران ترکیه از زن و مرد آمدند. در این معرض به جز کتاب و اشیاء هدیه‌ای، سه صحنه ماکت مانند هم از جغرافیای طبیعی مدینه، مدینه اواخر دوره عثمانی و میدان جنگ احد دارد. اما مهم تر از اینها دیدن یک جوان مصری بود که در دانشگاه قاهره درس خوانده بود و گفت که پایان‌نامه‌اش در باره مرحوم محمد باقر صدر بوده است. جوان هوشمندی به نظر می‌آمد. هم اخبار انقلاب را داشت و هم از اخبار روز آگاه بود. آخرین خبر را در باره حمله نیروهای عراقی به پادگان اشرف در عراق داشت و در باره مجاهدین خلق پرسید. به تدریج توضیح داد که مدتی در دانشگاه قاهره ادبیات فارسی خوانده، هرچند چیز زیادی یادش نمانده بود. عنوان پایان نامه‌اش دراسة نقدیة لمنهج السید محمد باقر الصدر بود. او گفت به دو جهت صدر را دوست دارد. یکی برای شکنجه‌هایی که از طرف صدام تحمل کرد و دیگری این جمله که آقای نعمانی از قول او نقل کرده که اولاد حسن و حسین با اولاد ابوبکر و عمر تفاوتی ندارند! وی روی شخصیت فکری مرحوم صدر خیلی تأکید داشت. این جوان گفت که مصری است اما پدرش اصلا اهل مکه و مادرش هم از اهالی ترکیه است و فعلا هم در همین مرکز دراسات کار می‌کند. در عین حال نگران بود که بتواند با ما تماس داشته باشد. به او گفتم که برخی از شاگردان شهید صدر در کاروان ما هستند از جمله سید علی حائری. او تنها محمد کاظم حائری را می‌شناخت. وقتی من خودم را معرفی کردم، گفت که در کتابخانه همین مرکز دراسات کتابی فارسی از شما دیده‌ام. گفتم که آن کتاب را خودم آوردم. امسال هم چند کتاب برای کتابخانه شما آوردم که همه را در فرودگاه گرفتند.

پای درس یک منبری در مسجد النبی (ص)
ساعت یازده و نیم به هتل برگشته، برای ساعت دوازده و نیم بود که غسل زیارت کرده، برای نماز وضو گرفته، راهی حرم شدیم. هتل ما با نام رمادا در شمال حرم و عکس قبله واقع شده و بین هتل ما تا حرم حدود 200 متر فاصله است. آفتاب هم نسبتا سوزان. از انتها که وارد مسجد شدیم، شلوغ به نظر آمد، اما اندکی که جلوتر رفتیم معلوم شد غالب مردم در همین نزدیکی درب ورود نشسته‌اند تا بلافاصله پس از نماز، مسجد را ترک کنند. بنابرین جلوتر که رفتیم خلوت بود. امسال اغلب ایرانی‌ها به دلیل شیوع آنفولانزا معمولا و بیشتر روزهای اول از ماسک و جانماز استفاده می‌کنند. به جز ما ها و سایر افراد کاروان، جناب آقای سید جواد شهرستانی با تعدادی از میهمانان ایشان در هتل انوار المدینه که همان هتل موافبیک است هستند.
عصری دو ساعتی را استراحت کردیم، به خصوص که از این بابت به دیشب بدهکار بودیم. ساعت شش بود که دوستان جمع شده، برای برنامه‌های بعدی صحبت کردیم. هرچه هست امسال قصد خرید کتاب به صورت عمده نداریم. نماز مغرب را عازم حرم شده، بعد از نماز قدری قرآن خوانده و پای درس یکی از خطبای مسجد النبی (ص) که شیخ پیر و کوری بود نشستم. رسم آن بود که جوانی احادیثی می‌خواند و شیخ شرح می‌کرد. بحث امشب در باره روایت رفتن رسول خدا (ص) به قبا در هر شنبه «ماشیاً و راکباً» بود. شیخ در باره نماز در مسجد قبا توضیحاتی داد و این که زمان آن باید زمانی باشد که نماز خواندن اشکال ندارد. اشاره‌اش به این بود که اهل سنت از بعد از نماز عصر تا مغرب، نماز خواندن مستحبی را اصلا جایز نمی‌دانند. شیخ همچنین در باره یوم السبت گفت که این می‌تواند به این خاطر باشد که رسول، هر کاری را برای اولین بار، در هر وقت و ساعتی انجام می‌داد، همان را سنت می‌کرد. این یعنی این که اولین بار روز شنبه به قبا رفته است. و افزود: شاید هم قید یوم السبت به این دلیل باشد که «هر شنبه» به معنای هر هفته است، یعنی هفته‌ای یکبار به قبا می‌رفته است. آنچه به نظر من‌ آمد این بود که این روایت، ناقض روایت مشهور اما نادرستی است که شدّ رحال را تنها به سه مسجد یعنی مسجد الحرام، مسجد نبوی و بیت المقدس می‌داند و این پاسخ که قبا هم در مدینه است، پس شدّ رحال نیست، درست نیست. علاوه بر این که با مسجد قبا، چهار مسجد می‌شود. به هر حال آن روایت نباید درست باشد. اما توضیحی در باره تتمه روایت نداد که ابن عمر که خود راوی این خبر است، روی اجرای آن هم تأکید داشته است. حقیقت آن است که عبدالله بن عمر، به عکس پدرش، مقید به انجام اعمال طبق سنت رسول (ص) بود و بر این کار تعمد داشت. این را از اخبار زیادی می‌توان فهمید.

زیارت و امور جاری
به هر حال حوالی ساعت هشت بود که به هتل برگشتیم و همراه با دوستان و میهمانان شام را صرف کردیم. جماعت همه حاضر بودند. بعد از شام اندکی بحث سیاسی شد. امروز اخبار تهران حکایت از آن داشت که زندانی‌ها در حال آزاد شدن هستند، اما از سوی دیگر موسوی و کروبی گفته‌اند که در مراسم چهلم کشته‌های تظاهرات اعتراض به انتخابات، شرکت خواهند کرد. بیم آن می‌رود که دوباره مشکلاتی پدید آید.
امشب خبر دادند که مادر آقای طه نجف که صبیه مرحوم آیت الله سید محسن حکیم است در ایران مرحوم شده است. قرار شد فردا صبح فاتحه‌ای در هتل انوار المدینه برگزار شود. آقای نجف هم به ایران برگشت.
پنج شنبه 8 مرداد صبح ساعت چهار و بیست دقیقه بیدار شده، عازم حرم شدم. نماز را به جماعت خوانده و پس از زیارت حضرت رسول و فاطمه زهرا (س) از باب البقیع خارج شدم. معمولا جمعیت مسجد را طوری هدایت می کنند که به سمت بخشی که امام جماعت می‌ایستدرفته و از آنجا به سمت شرق یعنی باب البقیع بروند. طبعا جمعیت از کنار مرقد رسول عبور می‌کند. این زمان باب البقیع بسته می‌شود تا به تدریج بخشی از حرم اختصاص به زنان پیدا کند. بعد از خروج از آنجا، به بقیع رفته زیارت کردم. اوضاع مثل گذشته است و کاروانها پایین دیواره بقیع به خواندن زیارت مشغولند. این ایام کاروانهای دانشجویی هم فراوان هستند. از امسال آمدن کاروانهای دختر از طرف سعودی ممنوع شده است.
قبل از ظهر را به مقابله سفرنامه حج سلیم خان اختصاص دادم. تنها در ساعت یازده در مجلس فاتحه مادر آقای نجف شرکت کردم. این فاتحه در اتاق پذیرایی آقای شهرستانی در هتل انوار المدینه برگزار شد و نسبتا شلوغ بود. روضه‌ای خوانده شد. سپس برگشته در راه خرید مختصری کرده برگشتم و باز به ادامه کار روی سفرنامه اختصاص دادم. ناهار را در کنار دوستان بودیم.
قرار ما برای عصر این بود تا از مَتحف مدینه منوره در شارع عوالی (علی بن ابی‌طالب) که پشت مجمّع کعکی است دیدن کنیم. نیم ساعت به مغرب به آنجا رسیدیم که باز نبود. برای نماز عازم مسجد شیعیان شدیم. بارها در این باغچه نماز خوانده‌ام. اما در حال حاضر، رونق زیادی پیدا کرده است. جمعیت زیادی از عربها و ایرانیان شیعه برای نماز مغرب و عشا حاضر بودند. این ساختمان که باعچه‌ای با چند بنا در داخل آن است، مشتمل بر محلی برای نماز و چندین ساختمان دیگر است که در حال حاضر به فروشگاه تبدیل شده و شماری از افغانی‌های شیعه در وقت نماز از حدود یکی دو ساعت به مغرب تا پس از آن، اجناسی را از پارچه و اشیای دیگر عرضه می‌کنند و به نظر می‌رسد فروش خوبی هم‌ دارند. بسیاری از کاروانها، ماشین گرفته تعدادی از زائران را برای یک شب هم که شده به اینجا انتقال می‌دهند. پس از نماز، فرصت بازگشت به متحف که معمولا پس از مغرب تا حوالی ساعت نه باز است، نشد. از آنجا با راننده‌ای که از شیعیان مدینه بود به هتل برگشتیم. ساعتی با دوستان بودم، شام را صرف کرده و استراحت کردم.
صبح جمعه نهم مرداد ساعت چهار و نیم عازم حرم و مسجد نبوی شدم. جمعیت تفاوت زیادی با روزهای دیگر نداشت. امام جماعت نماز را طولانی و سوره سجده دار در رکعت اول خواند. به همین جهت نماز را اعاده کردم و پس از زیارت پیغمبر و فاطمه علیهما السلام راهی بقیع شدم. اوضاع آرام است و کمتر حادثه‌ای رخ می‌دهد. یک نکته جالب آن است که مسجد نبوی تا صبح باز است و سنی و شیعه از این امر استقبال می‌کنند. سالها بود که این پیشنهاد مطرح بود تا این که بالاخره عملی شد. ساعت شش و نیم بود که به هتل برگشتم. امروز روز زیارت دوره کاروان ما بود و علی و بعثت به همراه مادر به زیارت دوره رفتند. من هم استراحت کردم.
رسم من در این گزارش‌های این بوده است که گاه با برخی از میهمانان شناخته‌ شده ای که در کاروان بودند گفتگوهایی داشته باشم و یادی از گذشته بکنم.

سفری به گذشته با خاطرات حاج شیخ یحیی عابدی
امروز جمعه نهم مرداد صبح حوالی ده و نیم خدمت آیت الله حاج شیخ یحیی عابدی زنجانی رسیدم. ایشان در حال حاضر امام جماعت مسجد مجد در خیابان امام خمینی ـ سپه سابق ـ هستند. این مسجد منسوب مجد الدوله مهدی قلی خان امیر سلیمانی زنجانی است که به ترتیب دو دختر از ناصرالدین شاه گرفت. مسجد یاد شده در سال 1310 ق ساخته شده است.
آقای عابدی فرمودند: پدرم رضا عابدی تاجر و ملاک بود و به سال 1319 ش درگذشت. اما بنده به سال 1310 متولد شدم. عموی بنده حاج شیخ زین العابدین ـ عابدی انتساب به ایشان است ـ ایشان 1348 ق درگذشت (ماده تاریخ = مغفور ایزد) و یکی از مجتهدان بزرگ زنجان بود. دو شاگرد عمو را من دیدم: یکی سید احمد زنجانی پدرآقای شبیری زنجانی و دیگری میرزا باقر زنجانی که در نجف بود و به من گفت: من از زنجان که به نجف آمدم دو دوره درس مرحوم نائینی رفتم و فقط در دو مورد، رأی من عوض شد. هرچه داشتم از زنجان آوردم و علم من از عموی شما بود. آقای شبیری می گفت سه نفر در نجف هم حجره بودند. شیخ زین العابدین زنجانی، میرزا ابوالقاسم قمی و حاج آقا حسین قمی. هر سه روی هم تأثیر گذاشتند. هر سه، در طهارت وسواسی و در فتوا خیلی الاحوط الاحوط دارند. خانواده من روحانی نبود و من تصادفا معمم شدم. وصی پدر من آمیرزا محمود پدر آقا سید عزالدین حسینی که فعلا مقیم مشهد است، بود و ایشان مرا تشویق کرد طلبه شوم. من سال 1324 ش طلبه شدم در حالی که چهارده ساله بودم. یکی دو سالی در زنجان بودم. بعد به قم مشرف شدم. خواهر مرحوم سید احمد فهری همسر بنده است (و بنده با آقای لطفی که نماینده تام الاختیار آیت الله خویی در تهران بود، باجناق هستم) فرزندم محمدرضا که هم درس سید محمدرضا بهشتی بود پزشکی خواند و الان در سوئد است. وقتی من به قم آمدم، آقای بروجردی به قم آمده بود و قیافه لری داشت. ریش حنایی رنگ با عمامه کبود رنگ کرباس که ناخن ها را هم حنا می بست. بعد از فوت سید ابوالحسن، چهره ایشان عوض شد. من عالِم زیاد دیدم. اما شخصیتی مانند آقای بروجردی از هیمنه و نگاه ندیده ام. تنها کسانی که در درس ایشان مرعوب نبودند و سؤال می کردند برادران صافی بودند و اخوان مرعشی. بقیه در سؤال کردن تحت تأثیر هیمنه ایشان بودند. واعظ زاده و آقای سیستانی با گروهی از مشهد به قم آمدند. آقای واعظ زاده درس آقای بروجردی را نوشته بود و به آقای بروجردی داد که ایشان روی منبر یاد کرد و تشویق کرد. من هم نوشته بودم و دادم که ایشان نگاه کرد. ایشان روی منبر بدون ذکر نام گفت یکی از آقایان درس ما را با خط خوب نوشته، البته در مطالب اشتباهاتی دارد! من به وسیله ایشان معمم شدم. پول عمامه و لباس را هم داد. من وضع مالی ام خوب بود. املاک زیادی داشتیم. اما در اصلاحات ارضی، املاک ما را از دست ما گرفتند. یک مشت قبض دادند که آنها را هم به تدریج مصرف کردیم. من از گرفتن شهریه برای خودم عار داشتم. پنج سال درس آقای بروجردی رفتم و ایشان زنده بود که من به نجف رفتم. آقایان خوانساری و حجت و صدر به تدریج درگذشتند و بادرگذشت آنها آقای بروجردی مرجع مطلق شد. اگر آقای حجت زنده بود، بسیاری ایشان را به آقای بروجردی ترجیح می‌دادند. من سال 1332 به نجف رفتم. این سفر همراه آقا موسی صدر بود. هر دو در سن سربازی بودیم. زاهدی آقا موسی را به سرلشکر علوی مقدم معرفی کرده بود و من را هم یک آشنایی در زنجان داشتم معرفی کرد. ما با هم مراجعه کردیم. آقای مقدم عتبات را عتباط نوشته بود و به هر حال دستور داد که به ما گذرنامه دانشجویی دادند. با هم در نجف بودیم. من در نجف با سید محمد باقر صدر خیلی صمیمی شدم. یادم هست وقتی از نجف می خواستم برگردم این شعر را را برایش نوشتم:
لولا الدموع و فیضهن لاحرقت ارض الوداع حرارة الاکباد
البته ایشان بر من مقدم بود اما من با این سه نفر یعنی آقا موسی صدر، آقا موسی زنجانی و محمد باقر صدر مدتی هم بحث بودم. البته آنها از من جلوتر بودند و اجازه می دادند من هم در مباحثه آنها شرکت کنم. فضلای آن وقت عمدتا در نجف بودند و قم را اصلا قبول نداشتند. قم به خاطر آقای بروجردی قم شده بود. و الا علمای بزرگ همه در نجف بودند. من دو سال ماندم و مریض شدم و به اجبار به ایران برگشتم. آقا موسی زنجانی زودتر از من برگشت. آقا موسی صدر هم به لبنان رفت و از این سه نفر محمد باقر صدر ماند. بار آخری که من ایشان را دیدم سال 58 بود که به نجف مشرف شدم. ایشان را برای آخرین بار دیدم. ایشان در مدرسه شیخ طوسی تدریس خارج می کرد و بهترین شاگرد او هم همین آقای سید محمود شاهرودی بود. سفر من زیارتی بود، اما طولانی بود و نمی خواستم در ایران کاری اداری یا قضایی داشته باشم، لذا زیاد ماندم. آقای بهشتی اصرار زیادی داشت. وقتی در نجف بودم ده دوازده روزی به درس آقای صدر رفتم. همانجا که مرا دید، آن شعر را خواند و گفت شعر به خط خودت هنوز پیش من هست. اگر صدر زنده مانده بود نوبت مرجعیت به کس دیگری نمی رسید. البته من بعد از آن دو سال اول که آمدم و معالجاتی کردم، در حوالی سال 48 بود که دوباره به نجف رفتم. درس آقای حکیم می رفتم که فقه می گفت. آقای خویی هم فقط فقه می گفت. آمیرزا باقر زنجانی و شیخ حسین حلی مهم ترین اساتید نجف بودند که من فقه و اصول آنها می رفتم. سه چهار سالی بودم و نزدیکی های انقلاب آمدم ایران. بیشتر برای معاش. چون اموال ما همه از دست رفته بود. خوب چون بچه تاجر بودم، خیلی از شهریه گرفتن خوشم نمی آمد. یکبار یادم هست پولی از زنجان به عنوان سهم رسیده بود، به آقای بروجردی دادم که بخشی را برگرداند. اما من پس دادم و گفتم اگر فقط هدیه باشد می گیرم نه سهم امام. ایشان گرفت و از جیبش پول دیگری درآورد و همانجا از من خواست که معمم شوم. زمانی که تهران بودم هیجده جلد بحار را که پشت سر هم بود از جلد اول تا هیجده، تصحیح کردم که بیشتر برای معاش بودم. از این کار خسته شدم. از اول قرار بود آقای محمد حسین طباطبائی حاشیه بنویسد. ایشان برای معاد جسمانی پاورقی هایی نوشت که صدای مشهد درآمد و ایشان به عنوان قهر ننوشت. من از جلد اول تا هیجده تصحیح کردم. از 35 تا 42 را هم تنقیح و تصحیح کردم که حواشی هم دارم. این مجلدات مربوط به حضرت امیر (ع) است. بعد از این آقای آخوندی به لحاظ مالی مشکلاتی پیدا کرد و مدتی چاپ بحار تعطیل شد تا این که آقای کتابچی (علمی) ادامه داد که من با ایشان کار نمی کردم و بیشتر آقایان محمد باقر بهبودی و علی اکبر غفاری و خرسان بودند. من چیز دیگری ننوشتم و یک مقداری هم دارم که مانده و قدری را هم یک وقتی به رودخانه ریختم. من اجازه اجتهاد از سید عبدالهادی شیرازی داشتم. در تهران آن را آقایان بهبهانی (با تأیید اجازه سید عبدالهادی با تعبیر: ذلک الکتاب لا ریب فیه) و کاشانی (اجازه مستقل نوشت) تأیید کردند و اجازه تصدیق مدرسی گرفتم اما استفاده نکردم. دبیرستان علوی در سال 1335 ش تأسیس شد و من در سال 1341 ش به دبیرستان علوی که مرحوم روزبه و کرباسچیان بودند رفتم. در آنجا تا انقلاب همکاری داشتم و تدریس می کردم. فقه و ادبیات. در این مدرسه کار سیاسی هم می‌شد و بخشی از سرمایه انقلاب همانجا فراهم شد. حداد و کمال خرازی و بسیاری دیگر از شاگردان من بودند. آقای سروش هم آنجا بود و البته از شاگردان من نبود. زمانی که من تدریس می کردم او هم تدریس می‌کرد. بنده 25 سال است که در مسجد مجد هستم، و قبل از آن مسجد نداشتم. البته مدتی در مسجد حضرت حمزه در خیابان شادمان نماز خواندم، ولی بعد از انقلاب نرفتم. اما این که مسجد مجد رفتم، داستانش این بود که شبی در زمستان، طبق معمول زود خوابیده بودم. خانم آمد و گفت که آقای مهدوی کنی درب منزل آمده است. آن موقع منزل من جایی مقابل منزل دکتر سحابی بود، همانجا که شهید مطهری را ترور کردند. البته وقت ترور من خانه بلکه تهران نبودم. بالاخره آقای مهدوی کنی درخواستش این بود که من برای امامت به مسجد مجد بروم. آن وقت آقاضیاء پسر آقای آملی زنده بود، اما برای نماز به مسجد نمی‌آمد. من گفتم نمی روم چون آقا ضیاء زنده است و آقای آملی حق استادی به گردن من دارد. یکی دو سال گذشت، آقا ضیاء درگذشت. در سالگرد آقای بهشتی مجلسی در مدرسه سپهسالار (شهید مطهری) بود. آقای مهدوی نشسته بود و گفت آقا ضیاء درگذشته و حالا می‌توانید بروید. رفتم مسجد را دیدم و ملاحظه کردم که مدرسه هم دارد. بالاخره قبول کردم. الان مسجد و مدرسه را اداره می‌کنم. آن موقع مدرسه آنجا را به عنوان مدرسه شماره 2 مطهری زده بودند. من شرط کردم آن را بردارند که برداشتند. یک مقاله در مجله مسجد شماره 20 در باره مدرسه سپهسالار بود. من هم مقاله ای نوشتم که این مسجد سپهسالار که خودتان نوشته‌اید مال سپهسالار است چرا اسمش را تغییر داده‌اید. خود شهید مطهری به این کار راضی نیست. به آقای انواری نوشتم که پیش رهبر بروید و ایشان را قانع کنید. بالاخره آقای انواری گفت که امکان چاپ این مقاله نیست. وقتی اسم خیابان پهلوی را عوض کردند و دکتر مصدق گذاشتند (و بعد ولی عصر) آقای بازرگان اساسا مخالف تغییر اسامی بود. بالاخره ما مسجد مجدی شدیم. مدرسه دوره هایی گذرانده است. یک دوره طلاب خارجی سنی آوردند در اینجا که من هم موافق نبودم. این کار آقای جنتی بود. بالاخره تعطیل کردند. مدتی خالی بود تا این که به تدریج مدرسه را ما فعال کردیم. اما به دلیل این که نخواستیم برنامه قم را قبول کنیم به دلیل مشکل سربازی طلاب به اجبار تعطیل شد. این بود تا آقای رشاد آمد و طلابی آورد که یکسال بودند. اما اخیرا حوزه جدیدی تأسیس کرده‌ایم که زیر نظر حوزه علمیه قم است. سال گذشته 35 طلبه داشتیم که زیر نظر مدرسه مروی امتحاناتشان برگزار شد و امیدواریم که امتیاز مدرسه را مستقل صادر کنند. یکی از مدرسین پارسال ما آقای مسعود خامنه ای بود که مکاسب درس می گفت.

دیدار با آیت الله عَمری
ظهر جمعه نهم مرداد را در منزل بودم و از تلویزیون نماز جمعه مسجد الحرام را دیدم. در اینجا ایران کانال های تلویزیونی هتل را کنترل می کند. تمام کانال های ایرانی باز است و به جز آن الجزیره و دو شبکه عربستان. امکان تغییر برنامه آن را هم فراهم نکرده‌اند. البته در هتل‌هایی مانند انوار المدینه که به جز ایرانی‌ها دیگران هم هستند، کانال‌های دیگر هم باز است. به هر حال عصری بیشتر به کار روی سفرنامه سلیم خان گذشت.
ساعت چهار و ربع بود که همراه حدود سی چهل نفر از دوستان به راهنمایی آقای شهرستانی نزد آقای آیت الله عمری رفتیم.
ایشان ریاست جامعه شیعه مدینه را در دست دارد. در حال حاضر پسرش شیخ کاظم اقامه نماز می‌کند. خود شیخ به سختی راه رفته، در راه رافتن دو نفر او را کمک می‌‌کردند. ایشان آمد و روی صندلی نشست. محل پذیرایی در همان حسینیه، جایی بود که نماز جماعت می‌خوانند. پذیرایی نسبتا خوبی صورت گرفت و حدود چهل دقیقه‌ای بودیم. ایشان چند دعا کرد و آقای سید جعفر کریمی هم چند جمله‌ای گفت. به نظرم آمد که شاید بتوان یک یادنامه‌ای در ایران برای وی فراهم کرد و ضمن آن از تاریخچه تشیع در مدینه و وضعیت شیعیان نخاوله و زندگینامه آقای عَمری و مسائل دیگر بحث کرد.
در بازگشت، هنوز ساعتی از روز مانده بود، وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، همراه آقایان معراجی و جعفری به محل نمایشگاه مرکز مدینه شناسی رفتیم. جمعیتی از ترکها آمده بود و مسؤول نمایشگاه مشغول توصیح میدان جنگ احد برای آنان بود که خیلی هم مفصل صحبت کرد. از این میدان و همین طور جنگ احزاب، دوعدد سی دی هم در آن مرکز تهیه شده بود که من خریداری کردم. چند تصویر هم خریدم. از آنجا به یک کافی نت رفتیم و بیست دقیقه ای اخبار ایران را مرور کردیم.مهم صحبت آقای جنتی بود که در نماز جمعه به آقای هاشمی حمله کرده بود. به نظرم منهای بحثهای سیاسی، ماهیت نماز جمعه را به کلی عوض کرده‌ایم. به هر حال، نزدیک مغرب بود که برگشتیم و پس از وضو به حرم مشرف شده نماز مغرب و عشاء‌ را خواندیم.
شب سی دی غزوه احزاب را دیدم. به نظرم جالب تهیه شده و ابعاد مختلف این حادیث در یک فیلم بیست دقیقه ای به وضوح نشان داده شده است. این فیلم می‌تواند نسخه فارسی داشته باشد و نه تنها برای روحانیون کاروانها و زائران بلکه به صورت عمومی در تلویزیون برای مردم نشان داده شود. آخر شب سری به دو فروشگاه لباس زدیم، اما چیزی نپسندیده به جز چند تکه کوچک خریدی نداشتیم.
صبح روز شنبه دهم مرداد، ساعت پنج و نیم همراه کاروان کوچک خودمان راهی زیارت دوره شدیم. من اندکی دیر رسیدم و مجبور شدم ماشین کرایه کرده با پرداخت بیست ریال خود را به احد برسانم. پس از زیارت حمزه سید الشهداء به مسجد قبلتین رفتیم. از آنجا به قبا و ساعت هفت و نیم بود که برگشتیم. در ماشین معمولا آقای علامی مطالبی بیان می‌کند که عینا همان حرفهای سالهای قبل و البته کم و بیش شنیدنی است.

ادامه سفر به گذشته با حاج شیخ یحیی عابدی
امروز شنبه ساعت ده و نیم باز خدمت آقای عابدی رسیدم. ایشان اول از آشنایی با شهید بهشتی صحبت کردند:
اولین بار ایشان را در مدرسه حجتیه دیدم. در قسمت شمالی آن ساختمانی بود و هست که به پارک معروف بود. مرحوم آقای حجت آنجا را خریده بود. همین طور زمین های بیرون آن را، ولی هنوز نساخته بود. در پارک ساختمانی بود که دو طبقه بود. در طبقه دوم آن شش حجره و یک سالن داشت. این شش حجره از غرب: اولین حجره از شمال غربی از آقا مجدالدین محلاتی بود که تنها بود. حجره دوم متعلق سید محمد حسین حسینی طهرانی و آقای محمد صادقی بود که حالا رساله دارد. حجره سوم از آن بنده بود که مدتی در آن بودم. این ضلع شمالی. در ضلع جنوبی اولین حجره که شرقی جنوبی است از آقاعبدالمجید رشید پور با شیخ مهدی هسته‌ای که دو سال پیش وفات کرد. رشید پور به آموزش و پرورش رفت. حجره بعدی که وسط بود از آقای بهشتی و آقا سید محمدعلی روضاتی بود. حجره بعدی را خاطرم نیست که از آن چه کسی بود. شاید یکی از ساکنین آن آقا کمال موسوی اصفهانی بود. آنجا سالنی بود که مرحوم آقای حجت حاج آقا حسین فاطمی که پیرمردی از شاگردان میرزا جواد آقای ملکی تبریزی بود را آورده بود که در آنجا درس اخلاق می‌گفت. او مرتب از مرحوم میرزا جواد آقا یاد می‌کرد.
من معمولا با اینها که گفتم رفیق بودم و با هم بودیم. آقای سید مرتضی جزائری هم با ما بود. آقا مرتضی جزائری ثروتمند ما بود و خانه اجاره کرده بود و جمعه‌ها خانه او بودیم. من هم آشپزی می‌کردم. مرحوم بهشتی هم بود. ایشان قبل از طلبگی دیپلم داشت. آقا مجد محلاتی و آقا موسی صدر در دانشکده حقوق ثبت نام کرده و درس خواندند و لیسانس شدند. آقای بهشتی لیسانس زبان گرفت. بعد آمد قم و به من گفت که به آموزش و پرورش رفته‌ام و دبیر شده‌ام. دنبال اجاره خانه بود که با هم رفتیم برای او خانه‌ای در صفائیه پیدا کردیم. کارش در دبیرستان حکیم نظامی بود. بعدها من به نجف رفتم و رابطه مان قطع شد و خبری از ایشان نداشتم. تا این که آقای کرباسچیان از حاج آقا مرتضی حائری خواست که دبیرستانی در قم تأسیس کند. ایشان که مدرک دولتی نداشت دست به دامان آقای بهشتی شد و ایشان با سرمایه حاج آقا مرتضی حائری امتیاز دین و دانش را گرفت و خیلی خوب اداره می‌کرد. خودش ظهر جماعت می‌خواند و همه دانش آموزان و دبیران و مستخدمها به او اقتدا می‌کردند.
یادم رفت بگویم که یک سال تعدادی از فضلای قم به تهران رفتند که تصدیق مدرسی بگیرند. این باعث عصبانیت آقای بروجردی شد و در درس هم گلایه کرد. اما اینها کار خودشان را کردند. یکی هم آقای مطهری بود. یکی از ممتحنین مرحوم راشد بود که در بخش شرقی مدرسه سپهسالار امتحان می‌کرد. وقتی آقای راشد وارد شده و آقای مطهری را دیده بود گفته بود شما جایتان آنجا نیست که نشسته‌اید، باید جای من بنشینید. راشد قبول نکرده بود و اصلا حاضر به طرح سؤال از ایشان نشده بود. برادرم باقر عابدی هم جزو دبیران دبیرستان دین و دانش بود. از میان ما هفت برادر، ایشان اولین کسی بود که وفات کرد. زمانی که رژیم پهلوی نسبت به آقای بهشتی مشکوک شدند، ایشان را از قم به تهران انتقال دادند. این عملا نوعی تبعید بود. ایشان در نزدیکی راه آهن یک خانه‌ای گرفت و از آنجا تا نارمک می‌آمد و در دبیرستان کمال درس می‌گفت که راهی طولانی بود.
بعد از آقای محققی مسجد هامبورگ کسی را نداشت. این بود که آقای میلانی تصمیم گرفت کسی را بفرستد و بهترین شخص همین آقای بهشتی بود. او بهترین شاگرد مرحوم داماد بود. آن زمان در حوزه حدود چهارهزار طلبه بود و درس مرحوم داماد مجمع بهترین فضلای قم بود.
برای فرستادن آقای بهشتی و کار گذرنامه متوسل به آیت الله سید احمد خوانساری شدند که ایشان با استفاده از ارتباطات گرفت. در همین سفر بود که ایشان به عراق رفت و من هم با ایشان مشرف شدم. چند روزی ایشان به عنوان زائر در منزل من بود. یک دیداری هم با آیت الله خویی داشت. دو سه جلسه ای هم باآقای محمد باقر صدر دیدار شد. اما آقای بهشتی برای رفتن عجله داشت و گویا دیداری با آقای حکیم هم نداشت. از عراق به لبنان رفت و از آنجا رفت. ما سفری هم به کوفه داشتیم و این ایام با هم بودیم.
آقای میلانی و صدرالدین جزائری (پدر سید مرتضی) خیلی مؤید آقای بهشتی بودند و از او تعریف می‌کردند. وقتی من تهران بودم و روزی به منزل سید صدرالدین رفتم که آن موقع در تهران صاحب عنوان بود و در بازار مسجد عباس آباد نماز می‌خواند. آن روز چندین نفر از جمله آقای مطهری بودند. مرتضی را صدا زد و گفت آن عکس ها را بیاور. سید مرتضی سی چهل عکس آورد که مربوط به هامبورگ بود. اخیرا یکی از این عکسها به مناسبت هفت تیر در ضمیمه روزنامه اطلاعات چاپ شد. عکسهای جالبی بود. یک زمانی در همین مکه، آقا موسی صدر آمده بود در یک هتلی که معمولا وارد می شد، من با آقای سید جعفر شهیدی به دیدن ایشان رفتم. در آن هتل آقا موسی با همان لهجه عربی گفت: من در هر مستوایی بودم بر اقران خودم تفوق داشتم، غیر از دو نفر: یکی سید محمد باقر صدر و دیگری بهشتی. آقای بهشتی هامبورگ بود تا این که یک روز سید مرتضی جزائری به من گفت که آقای بهشتی به ایران میآید و ما به استقبالش می‌رویم. من نتوانستم بروم. من نمی‌دانم در فرودگاه چه اتفاقی افتاده بود که سید مرتضی جزائری اعداء عدوّ آقای بهشتی شد. آقای بهشتی بعدها گفته بود که آقایی که از من سؤالی در باره حجاب خانمم کرده بود به دلیل کِبَر سن سخن مرا نگرفته و تصور کرده بود که خانم بنده بی حجاب بوده است. در حالی که گویا مقصودش این بوده که حجاب اسلامی داشته است. به هر حال این خانواده علیه او شدند.
یک کوچه‌ای بود به نام قائن در خیابان مصطفی خمینی که آن موقع سیروس می گفتند. در کوچه قائن یک خانه ای بود متعلق به آقای بابایی که منزل این شخص که سالن های وسیعی داشت جلساتی برگزار می شد که نتیجه اش همین گفتار ماه است که چاپ شده است. مرحوم بهشتی یک سخنرانی کرد که من حاضر بودم. اولین سخنرانی را مرحوم آیتی کرد. بعد مرحوم مطهری کرد و بعد هم آقای بهشتی و سید مرتضی جزائری که مجموعا دوازده سخنرانی است که مرحوم غفاری چاپ کرد. بعد از سخنرانی آقای بهشتی، کسانی سؤال کردند. گردانده آن جلسه شخصی به نام مرحوم جعفر خرازی بود که صاحب امتیاز دبستان شماره 2 علوی بود و امام خمینی بعد از آمدن آنجا وارد شد. دبیرستان علوی دو دبستان هم داشت. جعفر خرازی گفت آقای بهشتی خسته شده‌اند و ایشان را بردند به اتاق دیگر. بالاخره جلسه تمام شد. به تدریج هوای سیاسی انقلاب عوض شد. یک سخنرانی برای ایشان در امیرآباد گذاشتند که من بودم که ایشان در باره تحریف صحبت کرد که قدری سیاسی بود.
این بود تا این که فعالیت های انقلاب آغاز شد. یکبار آقای بهشتی به من زنگ زد که زنجان چه خبر است؟‌ من با خبرهایی که داشتم به ایشان گفتم که زنجان در اعتصاب است و تظاهرات زیادی است و همه جا را آتش زدند اما خسارت جانی به کسی وارد نشده است. ایشان گفت که خیلی خوب است، ما همین را می‌خواهیم که کسی کشته نشود. من دیگر آقای بهشتی را ندیدم که انقلاب شد.
یکبار تلفن به بنده زد که من زیر کرسی بودم. ایشان گفت ما می خواهیم شما را در میدان و صحنه انقلاب ببنیم. طولانی نکشید که جریان حزب پیش آمد. البته پسر من که اسمش محمدرضا است با پسر ایشان محمدرضا رفیق بودند و دایما رفت و آمد می‌کردند و همدرس بودند و خانه ما زیاد می‌آمد.

مسجد خندق
امروز شنبه بعد از ظهر هم کار من در هتل، ادامه تصحیح حج نام سلیم خان بود. بعد از ظهر تا ساعت پنج هم هتل بودم. وضو گرفته ابتدا سری به کافی نت زده اخبار ایران را که دلسرد کننده است مرور کردم. بعد به حرم مشرف شده نماز مغرب و عشاء را خواندم یک ایرانی با شنیدن اشهد ان محمدا رسول الله با صدای بلند صلوات فرستاد که توجه همه را به خود جلب کرد.
ساعت هفت صبح یکشنبه قراری با آقای شهرستانی داشتیم که ایشان ماجرای دستگیری‌شان در عراق و خروجشان از این کشور را پس از آزادی بیان کردند که در جای دیگری خواهم آورد. این دیدار تا ساعت 9 به طول انجامید.
ساعت 9 صبح یک شنبه بود که طبق قرار همراه آقای معراجی و جعفری با خانواده‌هایشان راهی زیارت دوره شدیم. قرار شد تا شرحی از اوضاع برای آنان بیان کنم. ابتدا احد رفتیم و پس از زیارت مختصری شرحی از جنگ احد و میدان آن بیان کردم. سپس راهی مسجد قبلتین شده و پس از خواندن نماز راهی مساجد سبعه شدیم. چند سالی بود که من از نزدیک ندیده بودم. در حال حاضر مسجد بزرگ خندق که در قسمت غربی میدان مساجد سبعه است بسیار بزرگ و شیک و با تجهیزات کامل آماده شده است.
معماری آن زیبا و به لحاظ تزئینی از سایر مساجد ممتاز است. پنجره های رنگی مثل پنجره های قاجاری ما فراوان بکار رفته و چراغها و همین طور جاقرآنی‌ها که در اطراف ستونها درست شده ممتاز است. این مسجد به عکس سایر مساجد جدید عربستان دارای حیاط به سبک مساجد ایرانی و شامی است که در اطراف آن ستونهایی برپا شده و مسقف است اما کل حیات بدون سقف است. کوه سلع کاملا روی مسجد محیط است.
از مساجد قدیمی مسجد فتح، مسجد سلمان، مسجد عمر و مسجدی که به نام امام علی شهرت داشت اما در اصل مسجد ابوبکر بود باقی مانده است. سالها پیش مسجدی که به نام ابوبکر و عثمان بود از بین رفت و در واقع مسجد امام علی از بین رفت. چیزی هم به نام مسجد فاطمه الان دیگر وجود ندارد.
روشن است که نماز خواندن در مسجد خندق به لحاظ توصیه معصومین وجهی ندارد و مسجد جدیدی به شمار می آید. از آنجا راهی قبا شدیم. در میان راه، راننده شیعه ما جایی را که یک ساختمان قدیمی بود به عنوان محل ورود سبایا کربلا به مدینه نشان داد که طبعا وجه تاریخی نداشت.

محو کامل مسجد بنوقریظه
از آنجا به سمت قبا رفتیم. نماز خواندیم و از طریق مسجد جمعه پایین آمده سری به مسجد بنوقریظه زدیم که تصویر زمان سلامت آن و زمان تخریب آن را در آثار اسلامی مکه و مدینه آورده‌ام. امروز تبدیل به یک میدانگاهی شده که کنار آن هم زباله ریخته‌اند.
ساعت از دوازده گذشته بود که به هتل برگشتیم.
بعد از ظهر یکشنبه پس از استراحت، حوالی ساعت پنج عازم بقیع شدیم. بقیع معمولا پس از نماز عصر باز شده و تا حوالی شش باز است. وارد بقیع شده و تا آخر سر قبر منسوب به حلیمه سعدیه رفتیم. روبروی قبر حلیمه، در حال برداشتن بخشی از دیوار بقیع بودند. آیا می خواهند از آنجا دری باز کنند؟ مثلا برای این که مردم از یک طرف وارد شده از طرف دیگر خارج شوند؟ در وقت خواندن زیارت نامه در اطراف قبور مطهر ائمه، مدام توصیه به بستن کتاب دعا می‌شود. «کتاب ببند» جمله‌ای است که هر لحظه شنیده می‌شود.
حوالی شش وارد حرم شده در بخش قدیمی مسجد، جایی کنار ستونی نشسته مشغول خواندن قرآن و زیارات و نماز شدم. در سال هفت و ده قیقه اذان گفتند و هفت هشت دقیقه بعد نماز شد. نماز عشا را نیز خواندم و به هتل برگشتم. در دو سه سال اخیر، نماز مغرب را در زمان کوتاه‌تر می‌خوانند، و این صرفه جویی در خواندن سور کوتاه یا دو سه ایه به جای سوره است. در حالی که در قدیم، آیات زیادی خوانده می‌شد. یک مسأله مهم دیگر که در ین چند سال به آن توجه کرده‌ام و دیگران هم، نقش سرفه است. مثلا وقتی برای اقامه بلند می‌شود، تقریبا همیشه یه سرفه کوچک یا سینه صاف کردن دارد که نشان شروع اقامه برای ایجاد آمادگی است. یا برای نماز میت، از وقتی که اعلام می کند که نماز میت خواهد بود یکی دو دقیقه طول می‌کشد تا جنازه‌ها را آماده کنند. وقتی آماده شد باز یک نیمه سرفه‌ای داریم. البته جاهای دیگر هم از سوی مؤذن و امام سرفه‌هایی در کار است که هر کدام کاربرد خاصی دارد.
یک مشکل در این اوقات که کاروانهای دانشجویی در اینجا هستند، سروصدای آنها در داخل مسجد النبی (ص) در گفتگوی با یکدیگر است. در حالی که غالب مردم در سکوت هستند، ایرانیها اغلب با یکدیگر صحبت می‌کنند و در این میان دانشجویان که حرفهای فراوانی برای گفتن دارند، سروصداشان جلوه بیشتری دارد. راهش این است که روحانیون به آنها یادآور شوند که در مسجد، زمانی که برای نماز نشسته‌اند، سکوت کنند. (آقای انواری در همین سفر فرمودند که جوانی ایرانی در میانه نماز در صبح جمعه که نماز هم طولانی شد، وقتی تلفنش زنگ زد جواب داد. بلافاصله بعد از نماز همه به او هجوم بردند و با گفتن رافضی او را به شدت توبیخ کردند!)
شب بعد از ساعت 9 برای خرید به برخی از فروشگاهها سرزدیم. هایبر بِنده از یکی از شاهزادگان سعودی به نام طلال یکی از بزرگترین آنهاست که بیشتر به درد اهالی مدینه می‌خورد. سری به فروشگاه حرم بلازا زدیم. راننده‌ای که ما را می‌برد از روز عاشورا پرسید و گفت: آیا زن و مرد در این قبیل مراسم مختلط هستند؟ روشن بود که این سؤال از کجا آب می‌خورد.
امسال آنچه ما شاهد هستیم این است که در این ایام، هشتاد درصد زائرانی که اینجا هستند ایرانی‌اند. به نظرم اگر ایرانی ها نبودند غالب این فروشگاهها در این وقت، مشتری نداشتند. طی این سالها، یادگیری فارسی توسط افراد مقیم از عرب و غیر عرب، به طرز شگفت انگیزی بالا رفته است.

یک پاکستانی بریلوی نه دیوبندی
امروز دوشنبه 12 مرداد را تا نزدیکی ساعت یازده و ربع به کار تصحیح حج نامه سلیم مشغول بودم. این سفرنامه مطالب تازه دارد اما یک جنبه تازه آن همین است که یک سنی کرد ایرانی به حج رفته و می‌توان بر اساس آن برای شناخت حج گزاری کردها ایرانی و دیدگاه‌هایشان استفاده کرد.
ساعت یازده و نیم ابتدا سراغ بقیع رفتم. این ساعت در بقیع بسته است. همانجا زیارت نامه‌ای خوانده و زیارت وداع را خواندم. زیارت حضرت فاطمه زهرا را نیز خوانده سپس به مسجد الحرام آمدم. جایی نشسته مشغول نماز و زیارت شدم. در بین نماز یک پاکستانی کتاب دعای من را برداشت. بعد سر صحبت باز شد. پرسیدم: فارسی می‌دانی؟‌ گفت: آری می‌خوانم. بعد هم چند سطری خواند و گفت من فارسی را در پاکستان یاد گرفتم. زبان عربی بهترین زبان و بعدش زبان فارسی است. بعد گفت که این وهابی ها نه تنها حب اهل بیت ندارند که بغض اهل بیت را دارند. کسی که با اهل بیت دشمن باشد، کافر است. او گفت که ما در پاکستان دو نوع سنی داریم. دیوبندی و بریلوی. دیوبندی ها همین وهابی ها و طالبانی های حرامی هستند، اما بریلوی ها محب اهل بیت هستند. ما با شما سر صحابه اختلاف داریم اما این جار و جنجال ندارد. حب اهل بیت جزو دین است و این وهابی ها خادم یهود هستند. او گفت: من خودم به زیارت کربلا رفته‌ام. این وهابی‌ها از یزید دفاع می کنند و حسین را برخطا می‌دانند در حالی که حسن و حسین سیدا شباب اهل الجنه هستند. بعد از نماز ظهر هم سر در گوش من گذاشت و گفت: من نماز فرادا می‌خوانم چون این امام فاسق و فاجر است. کسی که اهل بیت را دوست ندارد، کافر است. وی گفت که 29 سال است که در اینجا مقیم است و دلش به رفتن به بقیع و حب اهل بیت خوش است.
ساعت حدود یک بود که به هتل برگشته آخرین ناهار را خدمت دوستان بودیم و اکنون که ساعت از دو و ربع گذشته مشغول نوشتن این مطالب هستم. خداوند عبادات و زیارات ما را به کرم خود قبول فرماید، ما را عاقبت به خیر کند، و از شر شیطان و ظلم سلطان و جهل جاهلان و سرزنش دشمنان و افراط دینداران و نیش حسودان در امان بدارد.

مسجد شجره و انجام عمره
ساعت پنج روز دوشنبه 12 عازم مسجد شجره شدیم. سنی‌ها مسجد شجره را به نام نمی‌شناسند و بیشتر با نام مسجد میقات یا ذوالحلیفه یا آبار علی می‌شناسند. یک ساعتی در مسجد شجره، در جایی، نسکافه‌ای میل شد و سپس داخل مسجد شده، مستحبات به عمل آمده، نماز مغرب را به جماعت خواندیم. بعد نماز عشاء را خوانده و محرم شدیم. بعد از نماز، یکی از علمای موجود در کاروان ما، از تندروی یکی از میهمانان دیگر در طرح پاره‌ای از مسائل سیاسی در جلسات دوستانه اما عمومی انتقاد کرد. به هر حال سوار ماشین شده قدری با تأخیر حرکت شد. در ماشین معمولا پلو عدس با کشمش می‌دهند. آب میوه و موز هم هست. در راه جایی توقف یک ربعی دارد و دوباره حرکت می کند. ساعت دوازده و نیم رسیدم. این تقریبا برنامه ثابت این چند سال است. قرار گذاشته همراه شماری از دوستان ساعت یک و نیم بود که به سمت مسجد الحرام حرکت کردیم. از ساعت دو اعمال را شروع کرده تا حوالی ساعت چهار تمام کردیم. بعثت ما در میانه طواف، خون دماغ کرده بود که کارهایش قدری به تأخیر افتاد. نماز صبح را در مسجد الحرام بودیم و بعد از آنان به آرامی با جمع و جور کردن افراد مفقود از همراهان راهی هتل شدیم. هتل ما رمادا است و ما در طبقه هیجدهم یعنی دو طبقه مانده به آخر هستیم. با شمارش طبقات اولیه هتل ما 25 طبقه است.
بر اثر خستگی دیشب، تا ساعت یازده خواب بودم. بعد برخاسته به کار تصحیح حج نامه مشغول شده ساعت یک برای ناهار به هتل شهداء رفتیم که آقای شهرستانی و دوستان دیگر آنجا هستند.

وبای مکه در سال 1310 قمری و مرگ هزاران نفر
عصری ساعتی استراحت کرده و باز مشغول حج نامه سلیم شدم. به بخش منا و عرفات رسیدم. روزهای منی وبا طبعا به دنبال قربانی کردن هزاران شتر و گوسفند فراگیر شده و عده زیادی وفات می‌کنند که از آن جمله برخی از نزدیکان همین نویسنده یعنی سلیم خان است. یک عبارت او را می‌آوردم:
«ماشاء الله ناخوشی به طوری شدّت کرده، کوه و صحرا و اطراف شهر و کوچه و بازار و میدان و مناخه و میان صفا و مروه، چه در میان بشری و شکدف، و چه در کوچه‌ها، میّت و مریض چون برگ خزان از عواصف و صرصر اجل، طوری زمین ریخته مانند روز محشر، و نمونة فَزَع اکبر، آثار آیة شریفة: وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّه‏ [زمر:‌68] به ظهور رسیده و مفاد آیة شریفة وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَديداً [احزاب: 11] ظاهر و هویدا گشته و به فهوای يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخيه‏ وَ أُمِّهِ وَ أَبيه‏ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنيه [عبس:‌34 ـ 36]‏ نه پدر را به پسر رحم، نه برادر را به برادر پروا مانده، هر یک وانَفسا وانَفسا در استخلاص خود می‌کوشیدند. شب و روز لاینقطع حمّال، جنازه‌ها را از جمیع کوچه و برزن الی جنّت المعلی، سه چهار صف تکبیر کنان و تلبیه گویان برده، دفن می‌کردند. حتی از کثرت میت و مریض که چند صف به دور بیت طواف می‌دادند، فرصت طواف کمتر و دشوار آمده، حاجی رستم بیک و حاجی ملا عبید برادر حاجی ملا صادق و حاجی میرزا صالح، حاجی میرزا ابوالمحمد سقزی نیز با سه نفر دیگر از حجاج ساوجبلاغ و اشنو و سقز مرحوم شده، خلاصه به قراری که می‌گفتند دویست و پنجاه هزار نفر دعوت حق را اجابت کرده، به رحمت ایزدی پیوستند». همین سلیم خان در جایی هم می‌نویسد که حجاج اشنویه که 36 نفر بودند، هیجده نفر زنده برگشتند.
با این عبارت می‌توان اوضاع آن زمان را با اکنون که آنفولانزای خوکی آمده قدری مقایسه کرد و دریافت که بشر جدید با توانایی علمی خود چه پیشرفتهایی داشته است. برای نماز مغرب و عشا به حرم مشرّف شدیم که نسبتا شلوغ است. بعد از آن به هتل برگشته و باز ساعتی به کار تصحیح پرداختم. ساعت نه و نیم بود که برای شام به هتل شهدا رفتیم.
راستش هر کس از هر گروهی، این روزها نسبت به اوضاع ایران حساسیت دارد. امروز عصری که مصاحبه دری نجف آبادی پخش شد که دستگیرشدگان حوادث اخیر سه هزار نفر بوده، بار دیگر همه را نگران کرد. امشب سر شام خواسته شد که در حرم خداوند برای اوضاع ایران دعا کنند. در ضمن دعاها خواسته شد که بگویند شادمانی را به مردم ایران باز گرداند. واقعیت این است که همه نوعی غم را در وجودشان حس می کنند. آن شادی و اعتماد و اطمینانی که پیش از انتخا
نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

آرای فقهای الازهر در باره واکسن در زمان جنگ جهانی اول «رساله در تلقیح»

عبدالواحد فرامرزی / رسول جعفریان

در سال 1335 ق / 1917 پرسشهایی در باره استفاده از واکسن «لقاح» برای جلوگیری از طاعون از مصر و فارس، ب

پیشینه درآمیختگی میان روش های معرفتی دینی و دانش تجربی در تفسیر عرش (تجربه ای از تولید علم دینی در قرون میانه اسلامی)

رسول جعفریان

زمینه های بحث در باره رابطه علم و دین در دنیای اسلام بسیار گسترده است و در این میان، داد و ستد آنها،

منابع مشابه بیشتر ...

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود (به بهانه انتشار کتاب عصر حیرت)

رسول جعفریان

نگاهی است که مدلهای مختلف برخورد ما با غرب، و آنچه که کتاب عصر حیرت در این میانه عرضه می کند.

دیوان اسماعیل فراهانی آینه اوضاع اجتماعی، فرهنگی و مذهبی و سیاسی ایران در چهار دهه (دوره رضا شاه تا سال 1343)

رسول جعفریان

این نوشته مروری است بر دیوان اسماعیل فراهانی، طلبه ای که سالهای 1305 تا 1310 ش در قم بود و سپس به اد

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

يک گزارش و سه سند در باره حجاج ايراني در راه جبل

رسول جعفريان

یش از یک هزار و سیصد سال، ایرانیانی که عازم حج بودند از راه جبل، به مکه می رفتند. این راه، حد فاصل ک

نشانه ها 11 _ 15

رسول جعفريان

نشانه ها گزيده اي است از نکات برگزيده در حوزه کتاب و تاريخ. اين سري در وبلاگ بنده در خبرآنلاين با تص