۱۳۸۵
۰
۱۳۹۳/۰۴/۱۱

دانشمندی دلباخته دولت عباسی

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

این روزها که دوباره نام خلافت بر سر زبانها افتاده است! بد نیست ما هم بر حسب شغل خود، سراغ یک نسخه خطی کهنه برویم و ببینیم دانشمندی از علمای نیمه اول قرن ششم هجری که سخت وفادار به خلافت عباسی است چه استدلالهایی برای مشروعیت آن دولت دارد. اثر حاضر کتابی است تقریبا ناشناخته از قرن ششم هجری با کتابت سال 770 هجری در طب و الهیات و نبوت و خلافت.

نسخه‌ای در حکمت یا موسوعه ای طبی ـ اعتقادی و به عبارتی اثری چند دانشی به شماره 9039 در کتابخانه مجلس است که در سال 770 کتابت شده و در پایان به حجت الاسلام محمد غزالی منسوب شده است. این کتاب که 168 فریم است، توسط آقای محمد حسین حکیم در مجلد 2/29معرفی شده و ایشان در فهرست خود در معرفی آن نوشته اند: مؤلف: شاید محمد بن محمد غزالی (م 504) و سپس نوشته اند: مقدمه مؤلف از نسخه ما افتاده است. به همین جهت از نام و نویسنده کتاب چیزی نمی دانیم. تنها اشاره ای که در نسخه به مولف شده، نوشته کاتب در انجامه کتاب است که مولف را غزالی دانسته است. اما من با تمام جستجویی که در آثار غزالی کردم کتابی که شبیه به این نسخه باشد و همچنین نسخه دومی از آن نیافتم. به نظر می رسد این نسخه منحصر به فرد باشد [فهرست نسخه های کتابخانه مجلس شورای اسلامی، ج 2/29، ص 654). پس از آن فهرست عناوین ابواب و فصول کتاب را آورده اند.

طبعا حدس ایشان درست است و کتاب از غزالی نیست. به دلیل آن که در دو مورد در کتاب ـ که آقای حکیم ملاحظه نفرموده اند ـ تصریح شده است که این اثر زمانی نوشته شده که مقتفی بالله خلیفه است [فریم 164] و چنان که می دانیم این خلیفه میان سالهای 530 تا 555 خلافت کرده و این با سال درگذشت غزالی که 504 است مطابقت ندارد.

14-7-1-2242101.jpg

کتاب شامل سه مقاله است.

مقاله نخست در طب است که شامل پنج باب و هر باب دارای چند فصل است. [فریم 62]

مقاله دوم در الهیات است که شامل شش باب است. باب نخست آن «فی ذات الله» و ادامه آن تا مباحث صفات خدا.

مقاله سوم در نبوت است که دارای هفت باب است که در باره اصل نبوت و اعاز و کرامات و رؤیا و ماهیت دعوت انبیاء است.

در انتهای مقاله سوم یا به عبارتی باب هفتم مقاله سوم کتاب، بحثی در باره خلافت در سه فصل مطرح کرده که مورد توجه ما در این نوشته است.

اما نکته دیگر این که وقتی در باره این نسخه از جناب حکیم پرسیدم، گفتند که نسخه دیگری در سنا (ش 759] هست که مشابه همین نسخه است. روی آن نسخه نوشته شده: کتابی از کتب فرقه اسماعیلیه، کتاب فی الحکمه. هر کسی این را نوشته، با همان نگاه اول، حدسی زده و آن را نوشته است. نسخه مزبور نه آغاز دارد و نه انجامه. شروع آن از فصل دوم در تشریح بدن است. از انتها هم تا باب ششم مقاله ثالثه یعنی نبوت را تا فصل سوم آن که در باره فرقه ناجیه است، دارد و بدین ترتیب مباحث مربوط به خلافت و آنچه را که در باره عباسیان گفته، از این نسخه افتاده است. نسخه یاد شده جمعا 392 صفحه است.

آنچه که از باب هفتم این کتاب در باره عقاید مذهبی نویسنده بدست می آید، این است که او یک سنی بغدادی است که این کتاب را در دو علم پزشکی و کلام نوشته است. آراء وی در کلام، در مقابل معتزله و فلاسفه و در دفاع از مذهب میانی است بدون آن که نام فرقه خاصی را ببرد و صرفا از اهل السنه و الجماعه دفاع کرده آنها را فرقه ناجیه می داند [فریم 159]. در آنجا به کسانی که منکر رؤیت خداوند با چشم هستند و به آیه لاتدرکه الابصار تمسک می کنند «و هجروا الباقی» دیگر آیات را رها می کنند و آنان که «تصورا ان الله مریء بالابصار»‌ قائل به دیدن خدا با چشم سر هستند و به آیه «وجوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة»‌ استدلال می کنند و «ترکوا الباقی» همزمان حمله می کند. [159]. فرقه ناجیه آنان هستند که به همه قرآن و ارکان اسلام یک جا باور دارند. هرچه هست کتاب، سبک و سیاق خاصی دارد و متفاوت با آثار کلامی معمول است، به علاوه استفاده از قرآن در آن به وفور و تقریبا در ابتدای هر بحثی به آیه ای استناد شده است. برای شناخت باورهای کلامی وی و این که تابع چه مکتبی است، باید کاوش بیشتری در متن صورت گیرد.

 در جایی می نویسد: و قد رأیت کتابا صنفه صدیق من اصدقائنا و ذکر فیه الف و خمسمائه و اکثر من أسماء الله تعالی [فریم 169]. عجالتا می دانیم که در روزگار وی، عالم معروفی با نام ابن بابجوک خوارزمی [محمد بن ابی القاسم] از شاگردان زمخشری کتابی در شرح الاسماء الحسنی نوشته است. این شخص در سال 562 درگذشته است [انساب سمعانی: 2/282].

همان طور که اشاره شد وی سخت دلبسته عباسیان است و باب یاد شده را با توجه به فعالیت شیعیان در بغداد این دوره نگاشته و ضمن حمله به آنان، از حکومت عباسی سخت دفاع کرده است. همان طور که خواهیم دید، دفاع وی بر پایه الهی بودن نظریه خلافت و قراردادن آن در امتداد نبوت با فاصله ای بسیار اندک است. در این زمینه، وی تلاش کرده است تا با تمسک به استدلالهایی مشابه آنچه که شیعیان در باره امامت بکار می برند، خلافت را ثابت کند. در این زمینه، به خلافت خلفای چهارگانه اول باور دارد، اما از امویان با سرعت هرچه تمام می گذرد و پیداست که بی اعتقاد است. در این میانه، اشاره ای به کربلا دارد و پس از آن از عباسیان به عنوان اهل بیت نبی (ص) با ستایش تمام یاد می کند. وی که در زمان مقتفی عباسی بوده، او را مظهر یک خلیفه که جامع صفات خلافت از عقل و علم و شجاعت است یاد کرده و وی را برخلاف برخی از خلفای قبلی، یک خلیفه به تمام معنا و واجد همه صفات لازم می داند. در اینجا مروری بر مطالب وی در باره عباسیان خواهیم داشت:

 14-7-1-2244802.jpg

اثبات خلافت عباسیان

باب هفتم این کتاب با عنوان «فی بیان الخلافه» در سه فصل مرتب شده است. فصل اول در «اثبات خلافت». در اینجا با استفاده از آیه «انی جاعل فی الارض خلیفه» و آیه «یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض» به شرح مفهوم خلافت پرداخته شده و ضرورت اصل آن پس از رسالت و در امتداد آن، اثبات شده است. خلافت مفهومی است پایین تر از رسالت، و خلیفه نایب رسول در حفظ شریعت است. روشن است که رسول برای همیشه اعصار زنده نخواهد بود، و زمانی که زمان وفاتش بگذرد، فساد میان مردم فراگیر خواهد شد. رسالت جدیدی هم که نخواهد بود، بنابرین شریعت نیازمند کسی است که بدون اضافه کردن در آن، آن را حفظ کند. او تنها حافظ شریعت است. این یک ضرورت است و همین است که خداوند خلافت را قرین نبوت ساخته است. این وضعیت از زمان آدم به بعد بوده و هر نبی از انبیاء، خلیفه ای در شرع خود داشته است.

وی سپس داستان خلفت آدم و زندگی وی در بهشت را بیان کرده و این که پس از فریب شیطان به زمین هبوط کرد. در اینجا بود که توبه او را پذیرفت و او را برگزید و نبی خود قرار داد. آدم در خلیفه کردن قابیل یا هابیل تردید داشت، تا آن که قابیل هابیل را کشت. هابیل فرزندی با نام شیث داشت که وی را به خلافت برگزید. [161]

مؤلف در اینجا از نظریه «نور»‌ در نبوت استفاده کرده و گوید: آدم در جسم و طینت خود خلیفه خدا نبود، بلکه خلیفه خدا در نطق و عقل بود. این قلب است که خلیفه خداوند در قالب خاکی آدم است. خلافت نوری است پایین تر از نور نبوت. همین نور است که در قلب رسول است و از طریق نطفه او منتقل به خلیفه بعدی می‌شود. همان نوری که از آدم به شیث رسید. بدین ترتیب دو مسیر وجود دارد. یکی صنوف انبیاء و دیگری صنوف خلفاء. نبوت نور خاص خود را دارد و خلافت هم. هر پیامبری، خلیفه ای دارد تا به محمد (ص) می‌رسد. این نور است که از رسول (ص) در صلب عباس بن عبدالمطلب قرار می گیرد. تا در اولاد او و تا روز قیامت ادامه یابد. وی آیه «لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم»‌ را دلیلی بر همین استدلال خود در استمرار خلافت نبوی دانسته است. [162]

فصل دوم این باب، اختصاص به شرایط خلافت دارد. خلافت از شیث آغاز شده و شرایطی دارد که غیر اکتسابی است. در واقع، خلافت، داخل در نبوت است و نوعی در درون خلقت الهی است. چنین نیست که انسان خلافت را از خداوند طلب کند، این خداوند است که هر کسی را خواست خلیفه خود در زمین قرار می‌دهد. شرایط خلافت هم، همان شرایط رسالت هست، البته نه همه آنها، بلکه برخی از آنها.

اول عقل: خلیفه باید عاقل باشد، چرا که خلافت چیزی میان دین و پادشاهی است و مصالح زیادی را باید تشخیص دهد.

دوم: علم: خلیفه مورد مراجعه مردم در مسائل دینی و دنیوی است، بنابرین باید عالم به این امور باشد. مؤلف می گوید: به عقیده من، خلیفه باید اعلم مردم باشد. وی تأکید ویژه دارد که خلیفه باید آگاه ترین مردم در علم باشد تا قادر باشد مکنونات امور دینیه و دنیویه را استخراج کند. در قرآن هم آمده است:‌«و لقد آتینا داود و سلیمان علما».

سوم شجاعت: خلیفه باید شجاع باشد تا قلوب رعیت از او حساب برد. در این زمینه، زره امام علی (ع) را مثال می زند که پشت نداشت و وقتی علت را پرسیدند فرمود برای این که پشت به دشمن نکند.

چهارم: جود و بخشش.

پنجم: تقوا و زهد: او می گوید خلیفه باید متقی باشد، اما عصمت برای او لازم نیست. عصمت لباسی الهی است بر تن انبیاء  و بس. عصمت امری اکتسابی نیست که سایر بندگان بتوانند بدست آورند. [163]

ششم: این که از بیت رسول الله (ص) باشد که مصداق آن خاندان عباس است. این شرطی است که در این خاندان بوده و تا خلیفه روزگار ما مقتفی [530 ـ 555] ادامه دارد: کما اتفق فی عصرنا لخلیفتنا الامام المفتفی بالله استجماع الشرایط و الزواید و اللواحق کلها فی ذاته حتی سابق الخلفاء و سبقهم بکمال صفاته متع الله المسلمین بطول بقائه و نور حیاته... و الخلافة جامعة للملک و الدین و تارة اجتمعا فی واحد و تارة تفرقا فی اثنین کما کان فی قدیم الایام، و الان قد اجتمعا الملک و العلم و الفرع و الاصل فی ذات خلیفة الزمان و هذا من کمال رحمة الله و اظهار قدرته، فعلیک ایها الطالب بالتامل فی کیفیة اجتماع هذه الکلمات و انظر کیف افاض الله برحمته علیه حتی احاط بسرادق عزه جمیع جهات الملک و الدین و الخلافة و السلطنة [فریم 164]

فصل سوم این باب، به عنوان «فی اخص الخلفاء و خاتمة‌الکتاب» باز هم توضیحاتی در باره مفهوم خلافت و ارتباط آن با نبوت از زمان آدم و شیث تا زمان پیامبر ماست. نویسنده از برخی از انبیاء و خلفای آنان یاد کرده و این که چگونه هر کدام شاگردی کرده تا به این مقام می رسیدند: فان التلمیذ لاینوب عن استاذه الا بعد استفادة و استمداد منه». بنابرین نوعی استادی و شاگردی هم در میان هست. حتی یک نبی، اول خلیفه است و سپس به مقام نبوت می رسد، چنان که موسی خلیفه شعیب بود سپس خداوند به او وحی کرد. لوط هم پس از وفات ابراهیم خلیفه او بود تا آن که خداوند به او وحی کرد. این مسیر ادامه داشت تا به خاتم انبیاء‌ رسید و به همین دلیل بیشترین خلیفه را داشت که از میان اصحابش بودند. زمان حیات خودش، برخی را به شهرهای مختلف می فرستاد. او از میان آنان، ابوبکر را انتخاب کرد. پس از آن عمر بود و آنگاه عثمان و سپس امام علی. نویسنده در باره هر یک، روایت یا روایاتی را از رسول (ص) آورده است. وی سپس داستان سقیفه را گفته که وقتی علی و عبدالله بن عباس [!] مشغول دفن حضرت بودند، گروهی از صحابه برای دفع فتنه، به سقیفه رفتند. در اینجا به اختصار آن حکایت را آورده است. [165].

عقیده مولف در باره امام حسین(ع)

در ادامه، پس از شهادت امام علی(ع) و زمانی که امام حسن (ع) با معاویه به ضرورت صلح کرد، کار بر معاویه قرار گرفت. نویسنده این بخش را بسیار مبهم گذشته و در دو سه سطر آن را جمع کرده و گفته است که معاویه خلافت را به فرزندش یزید سپرد که امام حسین (ع) آن را نپذیرفت: فزاحمه الحسین بن علی رضی الله عنه فی طلب الخلافة و طالبهم بثار اخیه و بنصب خلافته و انکر علی اخیه الحسن تسلیمه امر الدوله الی معاویة، و خرج من المدینة محاربا لهم و منازعا معهم و هو فی قلة من الحال و العسکر أقبل علی محاربتهم و هم جروا علی وجهه عسکرا کثیرا و حاربوه فی حدود الکوفة و قتلوه فی کربلا و هو ثم مدفون بنعمة و رحمة رضوان الله و سلامه علیه و قتلوا معه جماعة من اهل بیته کما هو مذکور فی کتاب المقاتل و لعنة الله ابدا علی قاتله و آمره و الراضی بقتله فانهم ظلموا علیه بالقتل و منعوا الماء فی الیوم الحار الشدید عنه و الظالمون هم الکافرون.

 

بازگشت خلافت به عباسیان

پس از آن از استقرار خلافت در امویان یاد کرده و بدون کمترین ستایش از آنها فقط از عمر بن عبدالعزیز [آن هم به اشتباه به نام عمر بن عبدالله ابن الجروانیین!] یاد کرده که سنت لعن را برداشت. سپس به آمدن ابومسلم مروزی اشاره کرده و این که خلافت را به ابوالعباس سفاح سپرد. پس از آن این خلافت در میان آنان ماند تا رسید به «اکملهم و اکبرهم مولانا الامام المقتفی بالله». [فریم 166]. در اینجا اشاره کرده که نام خلفا را هم در جدولی آورده که البته چیزی در این نسخه نیست.

وی این نظر را که خلافت از صلب رسول (ص) به اولاد عباس رسیده و مبتنی بر انتزاع خلافت از نبوت است را در جای دیگری هم در این کتاب به مناسبت بحث از نور الهی در اواخر مقاله بحث از الهیات آورده و نوشته است که مسیر نبوت در انبیاء‌ ادامه یافت تا آن که «وصل الی عصر العرب و دخل فی قشر القریش و هشم ثرید الهاشمیة و استکن فی صلب عبدالمطلب ثم انتقل الی صلب بعدالله، ثم تحول الی رحم آمنة ثم هبط السر فی صورة النبوة و انتقل الی شخص الاظهر الاکمل محمد بن عبدالله بن عبدالملطلب ثم نصب فی شریعته اعلام اهلدی من تعیین اشخاص الخلفاء الاربعة ثم سلم السر الالهی  قوة الخلافة من بین النبوة الی اولاد العباس بن عبدالمطلب فدوام الخلافة فی بیت العباس من شدة قوة ظهور السر الالهی فی المنب الظاهر و اظهار نور الزاهر عن لطف الواجد الغافر» [فریم 106].

 

بر ضد شیعیان

در ادامه بحث بالا [دنباله فریم 166] بحثی را با «فاعلم» آغاز کرده که از محتوای آن معلوم می شود که علیه امامیه یا اسماعیلیه  است. او می گوید من این مباحث را آوردم تا از کسانی که محب و دوستدار خلفای از اولاد عباس هستند، ستایش کرده باشم. اما گروهی از ملاحده و فلاسفه «یدعون ان العلم اللطیف الشریف مکنون فی خزائن الرجال المعصومة و هم ایمة اهل بیت رسول الله علیه السلام و ینسبون جمیع العلوم الیهم». سپس به مسأله غیبت اشاره کرده و گوید: «و بعضهم ینتظرون خروج امام». و می افزاید: برخی از آنها به «اثنا عشر» تعلق دارند، برخی به «سبع» و برخی به «خمس». من که مشاهده کردم اهل بدعت چنین هستند، این مطالب را نوشتم تا مدح اولاد عباس را کرده باشم و آنچه را خداوند مقدم داشته، مقدم دارم و آنچه را مؤخر داشته، موخر بدارم. [197].

سطور پایانی کتاب، اشاره به کلیت این نگارش است که «قد ادخرت من کل فن و زبدة و خلاصة فی خزانة فکری»، اشاره به نوعی از نگارشات اسلامی که آنها را به عنوان آثار چند دانشی می شناسیم. در برگ پایانی بیشتر دعا و ثنای الهی است و پس از تمام شدن کتاب این جملات:

الفراغ من هذه النسخة الشریفه التی صنفها الامام المدقق حجة‌الاسلام محمد الغزالی رحمه الله فی العشرین من شعبان سنة‌سبعین و سبعمائه. اللهم اغفر لصاحبه و لکاتبه و لمن قال آمین. [168].

گذشت که برخلاف این انجامه، مؤلف کتاب غزالی نیست و این به دلیل آن است که مؤلف دست کم در دو مورد، خلیفه وقت را که بسیار هم ستایش می کند، مقتفی می داند که بیست و شش سال پس از مرگ غزالی، به خلافت رسیده است.

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

نگرشی بر نگارشهای کلامی (6): الرسالة السَّعدیة

حمید عطائی نظری

یکی از تألیفات ارزشمند و شایان توجّه علّامه حِلّی (ت 648 ـ م 726 ه‍.ق)، اثری است چنددانشی و در عین ح

پانزده خوابی که ملافرج الله میاندوآبی دیده است

رسول جعفریان

شخصی به نام ملافرج الله، در پشت یک نسخه خطی، پانزده مورد از خواب هایی را که دیده، و بیشتر مربوط به س

منابع مشابه بیشتر ...

انیس الحجاج، سفرنامه ای کم مانند از سال 1087 / 1677 با اطلاعاتی خواندنی

رسول جعفریان

صفی فرزند ولی قزوینی، در سال 1087 / 1677 از هند راهی حج می شود و سفرنامه ای کم مانند می نگارد. این س

فرمان نصب خسرو خان گرجی به سمت سپهسالار ایران از سوی شاه سلطان حسین صفوی در سا ل1121

رسول جعفریان

متن فرمانی است که شاه سلطان حسین طی آن، خسرو خان گرجی فرزند رستم خان گرجی را به سمت فرماندهی کل قوای

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

انیس الحجاج، سفرنامه ای کم مانند از سال 1087 / 1677 با اطلاعاتی خواندنی

رسول جعفریان

صفی فرزند ولی قزوینی، در سال 1087 / 1677 از هند راهی حج می شود و سفرنامه ای کم مانند می نگارد. این س

فرمان نصب خسرو خان گرجی به سمت سپهسالار ایران از سوی شاه سلطان حسین صفوی در سا ل1121

رسول جعفریان

متن فرمانی است که شاه سلطان حسین طی آن، خسرو خان گرجی فرزند رستم خان گرجی را به سمت فرماندهی کل قوای