۱۵۰۱
۰
۱۳۹۳/۰۹/۲۱

گشت نیم روزه در اصفهان با تصاویر دیدنی!

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

توفیقی رفیق شد همراه دوستی عزیز ساعاتی را در بخش قدیمی اصفهان گشتی بزنم و یادداشت هایی تهیه کنم. شاید برای کسانی سودمند باشد. دست کم برخی از عکسها شاید دیدنی باشد.

دیروز پنج شنبه 20 آذر 93 روز بسیار خوبی بود، برای من که همراه فرزندم جعفر به اصفهان رفتیم. پس از گذشت سه سال و نیم که ایشان از سفر برگشته بود، لازم بود سری به خانواده بزنیم. از صبح قراری با دوست عزیز جناب حسن آقای مظاهری داشتم. ساعت دوازده و نیم بود که به دفتر آیت الله العظمی مظاهری رسیدم. مدرسه قدسیه، ساختمانی بسیار زیبا که وصف آن در جاهایی آمده، اما به نظرم همچنان نیازمند یک بررسی جامع و کامل است. یک بار عکسهای زیبایی از برخی از اتاقهای آن گرفتم. حیاط و در و دیوار و اتاقها و راهروها همه زیبا و بسیار زیبا هستند. نماز را خواندم. برای ناهار قرار شد به یک سفره خانه سنتی برویم. دلم می خواست از وسط بازار بزرگ بگذرم و خاطرات روزهای اول طلبگی را در سال 55 تا 57 زنده کنم. با این که این کار را بارها انجام داده ام اما باز هم از تکرار آن لذت می برم. از کوچه بیرون آمده وارد خیابان عبدالرزاق شدیم و به سمت بازار رفتیم. از در پشتی مسجد نو وارد این مسجد شدیم. الحال دوست عزیز جناب آقا هادی نجفی امام جماعت آنجاست. در سالهای اول طلبگی گاه نماز جماعت را آنجا می آمدیم، زمانی که پدر ایشان آنجا بود. الان قبر پدر و جد ایشان همانجاست. جد اعلای ایشان مرحوم شیخ محمدرضا نجفی صاحب کتاب نقد داروین است. از در مسجد که به سمت بازار است وارد بازار شدیم. فضای بازار عالی و مثل قدیم بود. سرای ملک را دیدیم که چه قدر زیبا بود. درجه یک. یکی از بهترین ها در بازار است. البته بازار شلوغ نبود. چون ظهر پنج شنبه بود و بازار به تدریج در حال تعطیلی بود. از در مدرسه صدر گذشتیم که خاطره انگیز بود. من اقلا نزدیک ده ماه اینجا حجره داشتم. با آقای الهی طالخونچه ای که الان نمی دانم کجا هستند. ایشان گفتند صبح ها این در باز است و عصر از در پشتی رفت و آمد می شود. به مدرسه جده کوچک رسیدیم و بعد جده بزرگ. جده کوچک در حال حاضر بیشتر حالت خوابگاهی دارد. جده بزرگ درسی هم هست. وارد جده بزرگ شدیم. در حال تعمیر بودند. از قنات وسط مدرسه که قدیم بود خبری نبود، چون دیگر آبی وجود ندارد. مدخل جده کوچک و بزرگ مربوط به این مدرسه در دانشنامه جهان اسلام از حسن آقا مظاهری است. وقف نامه آنها را هم خانم نزهت احمدی در میراث اسلامی ایران چاپ کردند. اندکی جلوتر به یاد مرحوم اجلویان و معازه ایشان افتادم. عبایی می پوشید و کلاهی بر سر، شبیه آنچه در باره مرحوم ارباب می گفتند و در عکسهای ایشان دیده ایم. ایشان گفت که چند سال پیش که مرحوم شد پدرم نماز ایشان را خواندند. خودش درس خارج هم می گفت. اما در درس پدرم هم حاضر می شد. یکی دو کتاب هم از ایشان چاپ شده است. پیش از انقلاب من چند بار به مجلس دعای ندبه ایشان که سخنرانی هم می کرد رفتم. مریدان ثابتی داشت. از آنجا به سمت میدان ادامه دادیم. به سردر مدرسه ملاعبدالله رسیدیم. این درصبح ها باز است اما در پشتی که قدیم من بیشتر از آن رفت و آمد می کردم عصرها هم باز است. وارد میدان شدیم. از خیابان حافظ عبور کردیم ادامه مسیر دادیم. پیش از مسجد شیخ لطف الله وارد یک محوطه بسیار زیبایی شدیم که مثل یک کاروانسرا اما با مغازه های عتیقه جات و کارهای هنری بود. سفره خانه سنتی نقش جهان. باید بالا می رفتیم. دهها نفر در نوبت بودند تا میز خالی شود. ما قبلا جا رزو کرده بودیم. داخل شدیم. خارجی های زیادی بودند. بالا که می رفتی، گنبد مسجد شیخ لطف الله کاملا مشخص بود. شلوغ و شلوغ. غذای بسیار لذید. از سنتی و مدرن. تا ساعت قریب دو نیم بلکه سه آنجا بودیم. خیلی صحبت کردیم. سالهاست که حسن آقا دفتر پدر را اداره می کند. حساسیت ایشان روی احیای مدارس و حتی خرید خانه های قدیمی علما برای تبدیل به مدرسه زیاد است. همراهی کامل با آقای طباطبائی دارند. نهضتی در این زمینه در اصفهان از قدیم شروع شده که در حال حاضر هم ادامه دارد. وقتی بیرون آمدیم صحبت مدرسه شیخ لطف الله شد که متاسفانه از بین رفته است. مدرسه ای که شیخ بهایی و آقا حسین خوانساری در آنجا بوده اند. شرح آن در فرائد الفوائد در احوال مدارس و مساجد که من چاپ کردم آمده است. ایشان گفت سالها دنبال این بودیم مدرسه را احیا کنیم اما نشده است. داخل مسجد شیخ لطف الله شدیم. هنر از در و دیوار آن می بارد. چه قدر زیبا. بی نظیر است. تعدادی بازدید کننده داشت. عکسهایی هم گرفتم. کاش می شد مدرسه را که این مسجد بخشی از آن بوده احیا کرد. بیرون آمدیم. حسن آقا در باره فلسفه میدان نقش جهان صحبت کرد. میدانی که هر چیزی سرجایش است. ایشان می گفت مسجد طرف قبله است .بازار قیصریه که بازار است پشت به قبله است. عالی قاپو که مربوط به حکومت و زوال پذیر است در غرب قرار دارد که یعنی غروب می کند، و مسجد و مدرسه شیخ لطف الله که حالت اشراقی دارد در شرق. فکرهای جالبی است اما نمی دانم اینها در ذهن سازندگان و جای دهندگان این عناصر بوده است است یا خیر. از ایشان در باره بنای شبه مدرسه ای که نزدیک مسجد علی در میدان کهنه بوده سوال کردم. وقتی گفتند که آنجا را گرفته و در حال تبدیل به مدرسه هستند خوشحال شدم. مدرسه بود و فضای کوچکی داشت که بچه ها بازی فوتبال می کردند. قرار شد سری به آنجا بزنیم. مسیر را از بازار قیصریه ادامه دادیم. همانجا که سر در آن دو شیر هست که سر آنها آدمی است که به دم شیر تیر می زند. این همه شاید معنایی فلسفی دارد. شاید هم شبیه یکی از صور فلکی باشد. یاد حرف ملاصائبا در تذکره نصر آبادی و نقاشی های دم قیصریه افتادم. اگر یادم مانده باشد می نویسند صائب آمد دیر دو آدم قدر پایین در قیصریه نشسته اند در حالی که در بالای آن نقاشی پهلوانان هست. صائب گفت دو تا از آن نقاشی ها روی زمین افتاده است که اشاره اش به این دو آدم قوی هیکل بود. وارد بازار شده از طرف کوچه پشت مدرسه صدر عبور کردیم. و مستقیم راه را ادامه دادیم. به سرای ساروتقی رسیدیم. هوش از سرم رفت. اصلا ندیده بودم. خوشبختانه کسی در زد ما هم داخل شدیم. در چوبی قدیمی. دیوارهای قلعه مانند. وارد شدیم. دریایی از زیبایی بود. هزاران جنس از بازاری ها آنجا ریخته بود. چه قدر اتاق، چه قدر طاق نماهای زیبا. چه ساختمان باشکوهی. برای زدن سقف چند ردیف آجرچینی مزخرف کرده اند و سقفی آهنین گذاشته اند. خدای من! این سرای ساروتقی است. وزیر بزرگ عصر صفوی. مسجدش هم در کنار آن است. درگذشته مرحوم حکیم الهی نماز می خوانده است. فرزندش روحانی بود که در اندونزی او را دیدم. گویا حالا هم در هلند یا جایی دیگر در همان حوالی است. ای کاش ای کاش سرای ساروتقی توسط میراث یا علما خریداری و مرکز اصفهان شناسی می شد. راه را ادامه دادیم. به مدرسه الغدیر رسیدیم. گویا منزلی بوده که زمانی آقای حاج آقا حسن امامی آن را مدرسه کرده است. حسن آقا گفتند رو افتتاح من بودم. حالا تبدیل به موزه هنرهای اسلامی شده. باید رفت و دید که چطور مدرسه تبدیل به موزه شده. چند قدم بعد بود که به یک خانه قدیمی قاجاری رسیدیم. خانه وثیق انصاری که حوزه آن را خریداری کرده و دفتر فنی و مهندسی آنجا مستقر شده است. مثل همه خانه های قاجاری زیبا بود. اما بسیار کهنه و ویران که در حال بازسازی بود. خوشبختانه همه بخش های آن سرجایش بود اما نیاز به تعمیرات اساسی داشت که در حال انجام بود اما مشکل بی پولی هم بود. همه قسمتها را دیدم و لذت بردم با این که تقریبا ویرانه بود. مطمئن هستم جای زیبایی خواهد شد. کوچک را به سمت هارون ولایت ادامه دادیم و رسیم به مسجد علی. چه مناره زیبای بی نظیری. به مدرسه مورد بحث رسیدیم که قدیما آنجا را محل فوتبال دیده بودم. از در پشتی رفتیم. چندین کارگر مشغول کار بودند. مرد مسنی هم هدایت آنها را به عهده داشت و پیدا بود که خبیر به کار خودش بود. گفت اینجا مدرسه سلطان سنجر بوده است اما بعدها به مدرسه ملارجب معروف شده که یک پزشکی بوده که این جا طبابت می کرده است. می گفت محل الواط شده بود. حالا نجات یافته و در حال تبدیل به مدرسه است. طبقه دومی داشت که درهای حجره ها را هم گذاشته بودند. اما طبقه اول و حیاط کار داشت. می گفت زیر زمینی هم بودکه یک کوهی از خاک نرم بود. وقتی باز کردیم همه استخوان مرده بود. گفتند مربوط به یکی از سالهای وبا بوده است. همه را در یک چاه ریختیم. واقعا مدرسه سنجر؟ اینجا جای سلجوقیان است و اطراف مسجد جامع و بازار آن ناحیه همه اصلی ترین محله ای است که زمان سلجوقیان آباد شده است. کنار آنجا میدانگاه بزرگی است که روی گذری که وسط میدان کهنه زده اند درست شده است. میدان گاه بسیار زیبا و شبیه میدان نقش جهان. اصفهانی ها این چند سال برای بازسازی اینجا خیلی هزینه کردند. نشان دادند که بخلی ندارند. از آن میدان گاه عبور کرده وارد بازار حاج محمد جعفر شدیم. مسجدی در نهایت زیبایی از سال 1280 که بخشی از آن هم در بمباران های جنگ از بین رفت و دوباره تعمیر شده بود با تاریخ های 1367 و 1372. واقعا زیبا بود. از پشت آنجا راه را ادامه دادیم تا به مدرسه قدسیه رسیدیم. حسن آقا در راه گفتند که اخیرا خانه مرحوم شیخ العراقین را برای فروش گذاشته اند و من از ده پانزده سال قبل دنبال آن بودم که مدرسه شود. اما نکته عجیب آن که حدود یک صد نسخه خطی که متعلق به مدرسه چهارباغ بوده زمان افغانها به این خانه منتقل شده و تا اواخر آنجا بوده و اینها به کتابخانه ملی داده اند. در حالی که اینها وقف مدرسه چهار باغ بوده است. ای کاش اینها به مدرسه چارباغ باز می گشت. غالب آنها یا همه مهر شاه سلطان حسین دارد. حسن آقا خاطره جالبی هم گفتند که شبی در خدمت مقام رهبری بودیم. صادق خرازی هم بود و یک نفر دیگر. ایشان نسخه ای از بحار آورده بود که مهر وقف مدرسه چهارباغ و شاه سلطان حسین را داشت. رهبری پرسیدند: نسخه از کجا آمده؟ ایشان گفته بود از فلان کشور.... رهبری فرموده بودند این متعلق به مدرسه چهارباغ است و متولی آن هم الان همینجاست، یعنی حسن آقا. نسخه را گرفتند و تحویل من دادند. اما الان یک صد نسخه از اینجا به کتابخانه ملی رفته است. ایشان آرزو می کرد که کاش منزل شیخ العراقین خریداری شده و تبدیل به مدرسه شود. متاسفانه خانه آقای روضاتی هم مانده است و خبری از این که چه خواهد شد نیست. داستان مرحوم هنرفر و کتابهای او هم که بماند.

14-12-12-045271.jpg

 

14-12-12-04672.jpg

 

14-12-12-046513.jpg

 

14-12-12-048565.jpg

14-12-12-049366.jpg

14-12-12-052187.jpg

14-12-12-053388.jpg

14-12-12-054159.jpg

14-12-12-0545710.jpg

14-12-12-0554011.jpg

14-12-12-0565213.jpg

14-12-12-0574615.jpg

14-12-12-0583016.jpg

14-12-12-0591817.jpg

14-12-12-175818.jpg

14-12-12-183819.jpg

14-12-12-191720.jpg

 
نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

رستم‌الحکماء، مورخ آزاد یا عامل بابیه؟

رسول جعفریان

رستم الحکماء از عوامل بابیه است که در عین حال، در تاریخ نگاری هم آثاری داشته و اساسا اسم و مشخصات او

بیانیه یک عالم اخباری در گلایه از تکفیر و تفسیق خود توسط مجتهدان

رسول جعفریان

جنگ اخباری ـ اصولی از اواخر قرن دوازدهم هجری شدت گرفت و تا نیمه های قرن سیزدهم ادامه داشت. در این فا

منابع مشابه بیشتر ...

از کربلا تا کاشان (داستان آمدن صفیه دختر مالک اشتر به کاشان و حکایت پنجه شاه)

رسول جعفریان

داستان ساختگی آمدن ابولولو به کاشان، تنها داستانی نیست که در قرن های ششم و هفتم ساخته شد، بلکه بعدها

حکایتی عبرت آموز از شیخ علی خان زنگنه وزیر بزرگ عصر صفوی

رسول جعفریان

شب هنگام، نخست وزیر صفوی، شیخ علی خان زنگنه، عازم مسجد است... شبه درویشی را می بیند که .... شمع را ا

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

از کربلا تا کاشان (داستان آمدن صفیه دختر مالک اشتر به کاشان و حکایت پنجه شاه)

رسول جعفریان

داستان ساختگی آمدن ابولولو به کاشان، تنها داستانی نیست که در قرن های ششم و هفتم ساخته شد، بلکه بعدها

حکایتی عبرت آموز از شیخ علی خان زنگنه وزیر بزرگ عصر صفوی

رسول جعفریان

شب هنگام، نخست وزیر صفوی، شیخ علی خان زنگنه، عازم مسجد است... شبه درویشی را می بیند که .... شمع را ا