۲۵۶۶
۰
۱۳۹۳/۱۰/۰۸

فرهنگ لغات عامیانه جامع اللغۀ فی تکمیل الانسان [تحریر متفاوتی از: مرآت البلهاء]

پدیدآور: ناشناس مصحح: سید علی آل داود

خلاصه

مرآت البلها لغت نامه عامیانه مختصری است که آنرا به کسان متعدد از جمله شریعتمدار تبریزی و میرزا حبیب الله لشکر نویس منسوب داشته اند.
مقدمه

چند سال پیش، واژه­نامه مختصری از لغات عامیانه را که نسخه‌ خطی منحصر آن در کتابخانه مجلس نگه­داری می­شود، تصحیح و همراه مقدمه­ای تحت عنوان «فرهنگ واژه‌های عامیانه در دوره قاجار» در شمار ضمائم نامه فرهنگستان به چاپ رساندم.[1] این واژه نامه هر چند بسیار مختصر و فقط شامل 158اصطلاح عامیانه رایج در تهران عصر قاجاری و برخی شهرهای دیگر ایران بود، اما به زودی با استقبال شایسته لغت شناسان و مردم شناسان مواجه شد و از طریق شبکه اینترنت ـ  افزون بر تیراژ چاپی آن ـ گروه زیادی آنرا مطالعه و پیرامون اهمیت آن اظهار نظر کردند. اثر مذکور در نوع خود منحصر بود و لغات مندرج در آن با چند واژه­نامه مختصر دیگر چون مرآت البلها تفاوت­های اساسی داشت چنان که بیشتر واژه­های آن جدید بود و در آثار دیگر به چشم نمی­خورد.

از آن پس نگارنده تحقیق پیرامون این مطلب را رها نکرد و به سبب اهمیت موضوع، همواره در جستجوی رساله­های دیگری بود که تاکنون به چاپ نرسیده­اند. تا اینکه با مراجعه به فهرست­های نسخ خطی مرکز دایرۀالمعارف بزرگ اسلامی که در سال­های اخیر به طبع رسیده­اند، دریافت که واژه­نامه مختصر دیگری از این نوع در بین آثار اهدایی شادروان دکتر صادق کیا به دایرۀ المعارف موجود است، دکتر کیا خود معاون وزارت فرهنگ و هنرسابق بود و تحت نظر و با اشراف او مراکزی چون مرکز مردم شناسی ایران پدید آمده بود. مقصود آن است که آن شادروان خود به این موضوعات علاقمند بود و همواره در جستجوی آثاری در زمینه­های مختلف مربوط به این رشته­ها بود.

رساله مذکور که به نام­های «جامع اللغة فی تکمیل الانسان» و «جامع اللغات المصطلح الزمان فی تکمیل الانسان» خوانده شده، از مؤلفی ناشناس است که وی آن را به سال 1302قمری یعنی 5 سال پیش از فرهنگ واژه­های عامیانه سابق الذکر که در سال 1307ق تألیف شده بود تدارک دیده است. این رساله نیز همانند متن پیشین، لغات عامیانه را به طنز معنی کرده و البته باید گفت که معانی مصطلح و مورد قبول فرهنگ نویسان چیز دیگری است که در سطور بعد به آن اشاره­ای خواهیم داشت.

از این رساله یعنی جامعه اللغة فی تکمیل الانسان تنها یک نسخه خطی برجای مانده و این نسخه به قراری که اشاره شد متعلق است به کتابخانه مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و هم اکنون تحت شماره 1844در آنجا نگه­داری می‌شود. دست نویس مذکور به خط شکسته نستعلیق نسبتاً خوش در سال­های نخست سده 14هجری کتابت شده و مشتمل بر 20 برگ (40صفحه) است و هر صفحه 11سطر دارد. نسخه‌ مذکور به همراه کتابخانه شادروان دکترکیا از سوی خود وی چند سال پیش به کتابخانه دایرةالمعارف بزرگ اسلامی اهداء شده است.[2] سال تحریر آن به احتمال قوی و بنابر اشارتی که در پایان نسخه آمده سال 1302ق است، چنان که در آخر اشاره می­کند که (تمام شد سنه 1302)، صفر این عدد محو شده اما بنابر مرسوم کاتبان پیشین گاه آنان از گذاشتن صفر مابین اعداد خودداری می­کرده­اند. نسخه مذکور با سایر رسالات مشابه در این زمینه مقایسه گردید و سرانجام معلوم شد که آن تحریر دیگر و متفاوتی از فرهنگ مرآت البلهاست.

مرآت البلها[3] لغت نامه عامیانه مختصری است که آنرا به کسان متعدد از جمله شریعتمدار تبریزی و میرزا حبیب­الله لشکر نویس منسوب داشته­اند. مرآت البلها بارها به طبع رسیده و درجای دیگر فهرست چاپ­های آنرا به دست داده­ام.

این فرهنگ ـ  جامعه اللغة فی تکمیل الانسان ـ  حاوی 100واژه است و از فرهنگ واژه­های عامیانه رضا حکیم خراسانی که شامل 158 اصطلاح است 58 لغت کمتر دارد. لغات و اصطلاحات مندرج در این دو رساله کاملا با هم متفاوت­اند و تنها دو اصطلاح «دیّوث» و «گوشت تلخ» در هر دو تکرار شده اما با توضیح و شرح معانی متفاوت، دراین جا معانی هر دو اصطلاح را از هر دو فرهنگ نقل می­کنیم تا تفاوت بین دو لغت نامه آشکار شود:

جامع اللغة فی تکمیل الانسان

دیّوث (واژه 36)

کسی را گویند که مطالب خود را رقعه نویسد به دست پسر یا زن خود بدهد که نزد بزرگان ببرد، جواب از ایشان باز آورد. این صفت از وقاحت ناشی شود.

گوشت تلخ (واژه )

تحویلداران وجوهات را گویند. در صورتی که برات دار بیچاره عاجز و مستأصل و بی­زبان باشد. این صفت مرکب از ظلم و طمع است.

فرهنگ واژه­های عامیانه

دیّوث (واژه 8)

مرد بی­عرضه که زن با عرضه هتّاک نگه­دارد.

گوشت تلخ (واژه 38)

عموم قاپوچیان و خواجه سرایان و نایبان فراّش خانه و نسق چیان و بعضی از قورچانچیان خر را می­گویند.

نویسنده جامع اللغة این اثر مختصر را پیرامون واژه­های مصطلح میان اوباش و مسخرگان و طبقات پایین جامعه گردآورده، اما منظور او آن بوده که نتایج اخلاقی از آن بگیرد، چنانچه در پایان معنی هر اصطلاح آنرا به رشته­ای از دانش اخلاق عملی متصل می­کند، خود او هم در مقدمه به این نکته اشاره می­کند: «این بندها قبایح اعمال و فضایح افعال بعضی از ابنای زمان را در انظار مجسم کرده با لغاتی مستهجن غیر قبیح که مصطلح اوباش و مسخرگان است و هر یک را بیان می­نماید که شما را به مطالعه آنها رغبتی حاصل آید و از آن حرکات احتراز و اجتناب کنند. ... آن برادران درست را به رفتار ابنای انسان به نظر عبرت و بصیرت نگرند، هر یک را خواهد دانست که آن لغت به جهت او وضع شده است.

لغات و اصطلاحات عوامانه رایج در دوره قاجار فراوان بود، تعداد کمی از آنها به متون ادبی و تاریخی و داستانی راه یافته، اما تا به حال کسی در پی استخراج کامل آنها بر نیامده است، چند فرهنگ مختصر از قبیل واژه­نامه حاضر فقط تعداد اندکی از مصطلحات رایج بین عوام را گرد آورده­اند، این لغات و اصطلاحات طبعا بین همه اقشار اجتماع جاری و رایج نبوده هر دسته­ای از آنها را کسانی به کار می­بردند به قسمی که سایر طبقات از معانی آنها اطلاع درستی نداشتند، طبیعی است با توجه به اینکه ابزار ارتباطی در آن عصر بسیار محدود بود، عدم اطلاع طبقات اجتماع از رسوم همدیگر و از واژه­های رایج بین آنان امری طبیعی بوده است.

نگارنده این نسخه، ناشناس است، در مقدمه و انجام نسخه از خود نام نمی­برد و فقط در مقدمه انگیزه خود را از تدوین این اثر بیان می­کند. این فرهنگ را هر چند مؤلف به ترتیب حروف الفبا مرتب کرده اما لغات ذیل هر حرف منظم نشده­اند، از اینرو نگارنده برای آنکه استفاده از آنرا آسان سازد در انتها فهرستی برای کتاب ترتیب داده و با انتخاب شماره برای هر واژه دسترسی به آنرا در متن کتاب آسان ساخته است. نکته دیگر آنکه لغات و اصطلاحات مندرج در این رساله در سه کتاب لغت مهم معاصر یعنی فرهنگ جامع زبان فارسی، فرهنگ بزرگ سخن و فرهنگ فارسی عامیانه جستجو شد و در صفحات ضمیمه آخر، آن دسته از واژه­هایی که معانی آنها در کتب مزبور وجود داشت آورده شد تا برای خوانندگان معانی واقعی و معانی کنایی هر یک آشکار گردد.

نگارنده در پی آن است که با پی­گیری در متون خطی و جنگ­ها و سفینه­های ناشناس، تمام این فرهنگ­های کوچک را که متضمن لغات و اصطلاحات عامیانه هستند یافته و به نشر و شرح آنها اقدام ورزد، البته از متون کهن ادبی هم نباید غافل بود، در آن آثار نیز این قبیل اصطلاحات پیدا می­شوند و البته استخراج این دسته از واژه­ها نیز ضرورت دارد. یکی از کتاب­های مهم که بخش­هایی از آن به قصه­ها و افسانه­های عامه اختصاص دارد و مملو از این قبیل ترکیبات است کتابی است موسوم به «طراز الاخبار» اثر فخرالزمانی قزوینی تذکره نویس معروف اوائل قرن دهم هجری، و صاحب تذکره میخانه است این اثر تاکنون به چاپ نرسیده اما به قرار اطلاع، دکتر شفیعی کدکنی که مقاله محققانه­ای پیرامون آن نوشته، به تصحیح و مقابله آن اشتغال دارد.[4] اثر دیگر که تاکنون به چاپ نرسیده فرهنگی از لغات عامیانه اثر صادقی بیک افشار است که در عصر صفویه می­زیسته و آنرا به تقلید از رساله تعریفات عبیدزاکانی تألیف کرده و بخشی از آن در جنگ خطی شماره 2917کتابخانه مدرسه عالی سپهسالار (صص 59 ـ  60) محفوظ است.[5]

اما توجه واقعی به اصطلاحات عامیانه از دوره قاجار شروع شد و در چند فرهنگ لغت بخش­هایی به آن اختصاص یافت، هر چند نخستین بار جهانگیری در عصر صفویه جلد سوم فرهنگ مفصل خود را به الفاظ کنایی اختصاص داد که بعضاً لغات عامیانه نیز در آن دیده می­شد، چند بخش از فرهنگ او را در سال 1250قمری یغما جندقی با همکاری فرزندش صفایی بازخوانی کرده و لغاتی بر آن افزوده است، لغات افزوده شده البته فراوان نیست، اما در همه‏ی آنها رنگی از فرهنگ عامیانه رایج در قرن سیزدهم به چشم می­آید که البته حاصل ذهن طنز پرداز  یغماست، چنانکه او با برهان قاطع هم به همین شیوه عمل کرده و لغات عامیانه و طنز آمیز بر نسخه خطی برهان افزوده است، هر دو نسخه هم برهان قاطع و هم «کنایات فرهنگ» هم اکنون در کتابخانه مجلس نگه­داری می­شوند.

 

       تهران ـ  15اردیبهشت 1393 / سیدعلی آل داود

 

 

جامعة اللغات المصطلح الزمان فی تکمیل الانسان

 

گرانمایه برادرکان خردسال من، آگاه باشید که از آموختن علم اخلاق و سیر در انفس و آفاق انسانیت کمال یابد و مردم را بصیرت در شناختن مخلوق حاصل آید. قوله تعالی: سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق، شعر:

برون زد خیمه ز اقلیم تقدّس                     تجلّی کرد در آفاق وانفس

و حکما گویان و...[6] نورالله برهانهم، در این فن که حکمت عملیش خوانند و این نام بر او رانند سال­ها [ی] دراز در کسب فضایل و ترک رذایل براهین و دلایل اقامه داشته­اند، چون در بادی نظر درک آن مطالب خالی از اشکالی نبود این بندها قبایح اعمال و فضایح افعال بعضی از ابنای زمان را در انظار مجسم کرده با لغاتی مستهجن[7] غیر قبیح که مصطلح اوباش و مسخرگان است و هر یک را بیان می­نماید که شما را به مطالعه آنها رغبتی حاصل آید و از آن حرکات احتراز و اجتناب کنند. شعر:

مگوئید از سربازیچه حرفی                کز و پندی نگیرد هوشیاری

آن برادران درست را به رفتار ابنای انسان به نظر عبرت و بصیرت نگرند، هر یک را خواهد دانست که آن لغت به جهت او وضع شده است، و من نام این کتاب را «جامعه اللغة فی تکمیل الانسان» نگاشتم و اهل ادب را به یادگار گذاشتم که بدانند آن حرکت از چه صفت خیزد.

حرف الالف

1  ـ  آشنا سنگین: کسی را گویند که به جهت زیارت حضرت عبدالعظیم یا امام­زاده حسن و سرکشی مزرعه وده، اسب یا استری راهوار از آشنایان به امانت ستاند، چون باز آورد از حیوان رمقی بیش نمانده باشد، این صفت از خیانت ناشی شود که از فروع آن خلق شده است.

2 ـ  آمهرعلی: کسی را گویند که در مجلس مقامرین و اهل بلاعت خورشی باشد محض فضولی، هر دم به حریفان نرد و شطرنج بازی بیاموزد، هرچه طرفین منعش کنند آخر نه ساکت باشد باز خودداری نتواند بکند، این صفت از بی ثباتی رای و عجله ناشی باشد که از فروع خلق جزبزه است.[8]

3 ـ  آب زیرکاه: کسی را گویند که چون دیگری چیزی نویسد او با سرقت نظر مطالب آن را بر خواند و این مضمون را نخوانده: من نظر فی کتابه‏یاخیه لمن نظر فی فرج امه، این صفت از تدلیس ناشی شود که از فروع خلق جزیره است.

4 ـ  الدنگ: بروزن خرچنگ، کسی را گویند که نفس خود را محترم شمرده، عمر را صرف بالانشینی و تکبر فروشی کرده باشد. شأن خویش را ارفع از آن بداند که به تحصیل معاش گفته و بضاعتی فراهم کند که به درها نرود و این صفت مرکب از حمق اکبر است.

حروف الباء

5 ـ  بنگی: بر وزن زنگی، کسی را گویند که چون قلیان به دستش افتد به آسانی دل نکند. گاه گاه چنان سرقلیان را چرخ دهد که گوئی اکنون بر می­دارد، باز به اهل مجلس به صحبت مشغول شود. این صفت از حرص ناشی گردد که از فروع آن خلق شده است.

6 ـ  بیعار: بر وزن بیکار، کسی را گویند که صبح و عصری برای خوردن چای و نهار به خانه­های مردم رود، اسمش را دیدنی گذارد. این صفت از دنائت طبع ناشی شود که از فروع خلق جبن است.

7 ـ  بیمبو: بر وزن جیمبو سرهنگی را گویند که سرتیپ سیم شده باشد و هنوز محل مواجبش بدان درجه پیدانگشته، به صرافت سرتیپی دوم افتاده باشد. و همچنین منصب­های دیگر. این صفت مرکب از حرص و طمع است.

8 ـ  بدلعاب: حجاب و دربان سرای اکابر و امرا را گویند عموما و محررین دفترخانه را خصوصا و عزب دفتر خانه را کلا. این صفت از لجاج ناشی شود که از فروع خلق غضب است.

9 ـ  بدپیله: بر وزن غربیله، لشکر نویسی را گویند که صاحب منصب فوج یا سرکرده سوارش از سفر و ولایت آمده باشد. او به جهت رسوم تنگوزئیل و میچقان­ئیل مطالبه سوغات سفر به آجودان اشرف هر روز رقعه نویسد و پیغام­ها فرستد. این صفت از آز ناشی شود که از فروع خلق شهوت است.

10 ـ  بچه ننه: بر وزن گنه گنه، کسی را گویند که زیر کلاه ماهوتی، عرقچین بر سر گذارد و دعاهای جلد تیرمه با خویش داشته باشد. این صفت مرکب از جهود و بلاهت است.

11 ـ  بُمبُلی[9]: کسی را گویند که به اصرار کارهای خارجی از برای خود بتراشد و پیوسته از زحمت و مشقت آن به دوستان شکایت آغاز کند. این صفت از افتخار ناشی شود که از فروع خلق غضب است.

12 ـ  بادخور: بر وزن لاشخور، بی­عرضه­ای را گویند که علی الدوام به اسم و رسم آباء و اجداد خود رجز بخواند و به همگنان برتری بجوید. ظرفای فارسی اینگونه مردم را نجبای مندرسه خوانند. این صفت از عجب ناشی شود که از فروع خلق غضب است.

[حرف پ]

1 ـ  پفیوز: کسی را گویند که تمشیت کارِخانه خود را نمی­تواند بدهد، پیوسته در مجالس و محافل از نظم دولت سخن راند و امنای دولت را ابله شمارد. این صفت از جهل مرکب ناشی شود که از فروع خلق جربزه است.

14 ـ  پیزی شل: بر وزن دیزی خور، نوکری را گویند که هفته به هفته به درب خانه نرود. چون زن وی گوید: آخر برخیز درب خانه سری بکش، گوید: دیگران که رفته­اند چه فتحی کرده­اند تا من بکنم. این صفت از تنبلی ناشی شود که از فروع خلق جموده است.

15 ـ  پخمه: بر وزن دخمه، کسی را گویند که در درب خانه­ها نهار نخورد و استغنا خرج بدهد تا شام به گرسنگی به سر ببرد، از احمقی نفهمیده باشد که سفره از ولی نعمت کل است. این صفت از نخوت ناشی شود که از فروع تهورّ است.

16 ـ  پندی: بر وزن هندی، کسی را گویند که در هوای گرم تابستان تهران یک دست بر کمر زده، به دست دیگر تسبیح گیرد، آهسته آهسته در کوچه بخرامد. این صفت از رعونت ناشی شود که از فروع خلق غضب است.

17 ـ  پیزری: کسی را گویند که غاشیه کهنه رنگ رفته[10] را بفرماید جلو دارش بر دوش گرفته در جلوش بکشد. این صفت از تفرعن و بلاهت است.

18 ـ  پر مدّعا: کسی را گویند که به خانه غیری رفته باشد، از خرج و دخل صاحب خانه و عدد اولادش و عیال او باز پرسد. این صفت از مکر ناشی شود که از فروع جربزه و زرنگی است.

[حرف ت]

19 ـ  تلنگی: کسی را گویند که به شوخی شوخی میهمانی به گردن مردم گذارد محض اینکه شکمی از عزا بیرون بیاورد. این صفت مرکب از طمع و نیرنگ است که از فروع خلق شده[11] است.

حروف الجیم

20 ـ  جرت­قوز: کسی را گویند که در مجلس بزرگی در آید به رخصت نشستن نتواند و آن بزرگ محتشم به خواندن یا نوشتن سر فرو برده باشد، برای اینکه او را ملتفت خود سازد از بینی و حلقوم بانگ­ها بر آرد، آوازهای ناهنجار ساز کند. این صفت از تبختر ناشی شود که از فروع خلق غضب است.

21 ـ  جیمبو: کسی را گویند که در کوچه و بازار بدون چیزی خواندن، عینک به چشم خود گذارد، در راه بخرامد. این صفت از سفاهت [است] که از فروع بلاهت است.

22 ـ  جعلّقی: بر وزن معلّقی، کسی را گویند که تعلیمی در دست گرفته به عادت فرنگیان، به هیچ وجه بهره نداشته باشد. این صفت از حماقت که از فروع بلادت است.

حرف چ

23 ـ  چاچول: بر وزن ماچول، کسی را گویند که از خودش کاری ساخته نشود، ارباب رجوع زیاد دور خود جمع نماید که کار آنها را از پیش خود نزد دیگران صورت دهد. این صفت از حیله ناشی شود که از فروع خلق جزیره است.

24 ـ  چس نفس: بر وزن خرمگس، طلب کاران را گویند عموما و نیز زنی را گویند که از عروسی آمده باشد یا بخواهد به میهمانی برود برای مردم تعریف رفتن و آمدن و اهل مجلس را بنماید. این صفت از لوازم خلق سفاهت ناشی شود که از فروع خلق...[12] است.

25 ـ  چس خور: بر وزن دکتر، کسی را گویند که فراّش لباس مندرس جلو اسب بیندازد و نیز بی بضاعتی را گویند که بچه بی­ریش نگاه دارد و این صفت از غباوت ناشی شود که لازمه بلادت و از فروع خلق[13] است.

26 ـ  چکنته: بر وزن لکنته، کسی را گویند که هنری نداشته باشد و بخواهد با چاپلوسی و تملق­های غیر متعارف کار خود را در نوکری پیش بیندازد. این صفت از تزویر ناشی شود که فروع خلق جربزه است.

27 ـ  چَکّه: بر وزن لکه، کسی را گویند که مطایبه کرده باشد بی معنی، خودش از همه بیشتر بخندد و این صفت مرکب از حمق و جهالت است.

28 ـ  چاخان: بر وزن پالان، کسی را گویند که در دستگاه بزرگی محرم باشد، هرگونه قهر و لطفی که از آن بزرگ نسبت به مردم ظاهر شود چنان وانمود نماید که به دستور العمل من بوده است. این صفت از تلبیس ناشی شود که از فروع خلق جربزه است و ادراک.

29 ـ  چسه: کسی را گویند که به خدمت بزرگی مطالب خود را عرض کند، زبانش به تپق و اندامش به رعشه و چشمش به دوران افتد، اعضایش متحرک گردد، و این صفت از جبن و بیم ناشی شود.

30 ـ  چشته خور: بر وزن رشته خور[14]، کسی را گویند که در ابتدای نوکری از خدمتی فایده برده باشد، بعد از آن خدمات معتبرتر و فواید بیشتر ببرد، باز چشمش عقب همان کار و منفعت اول باشد. این صفت مرکب از حمق و طمع است که از فورع خلق شده و شهوت ناشی شده.

31 ـ  چپند[15]: بر وزن چرند، کسی را گویند که محض امتثال حکم، مدتی لباس کمرچین پوشیده باشد، بعد از آن به حالت اول معاودت کند و قبای بلند بپوشد. جُبّه بر دوش گیرد. این معاودت مثل آن است که شخصی را از حبس، رهائی داده باشند این صفت از تلّون مزاج ناشی شود.

32 ـ  چپل چپو: کسی را گویند که در دیوان عامل و صاحب شغلی باشد به خود عرّه باشد، پیوسته به دیوان ناز کند که من از این عمل استعفا را خوشتر دارم. بعد از آن از شغل دست بردارد و این را نشنیده: شغالی که از باغ قهر می­کند، دو خوشه انگور منفعت باغبان­دار است. این صفت از غرور ناشی شود که فروع قوّه شهویه است.

حرف الحا

33 ـ  حَشَلحف: کسی را گویند که سود و زیان نزد او یکی باشد. هرکس هر چه گوید زود باور کند. این صفت از غباوت ناشی شود که از لوازم بلادت است.

34 ـ  حاشار یاشار: کسی را گویند که در عروسی­ها توی بیگی و در محرم و ایام تعزیه به جمع آوری دشه و جریده و اسباب شبیه و بستن طاق­نما مشغول باشد. این صفت مرکب از عجله و سفاهت است.

باب الخاء

35 ـ  خاله زنک: بر وزن شانه سرک، کسی را گویند که دست و پای خود حنا بندد و میل مفرطی به قلیان کوزه­ای داشته باشد، این صفت از خمود ناشی شود.

36 ـ  خر حمال: بر وزن خرچنگال، کسی را گویند که به مشق و زحمت زیاد دولتی فراهم آورد، بعد از آن محض امساک به خفت و بدی گذران نماید. این صفت از تغییر ناشی شود که ضد تبذیر است و اسراف.

37 ـ  خایه مال: بر وزن جامه­دار، کسی را گویند که چون بزرگی کاغذی نویسد، بعد از پیچیدن رقعه، فی­الفور سرچسبان بیرون آورده بر روی زانوی آن بزرگ نهد. این صفت از تملّق ناشی شود.

38 ـ  خرتو خر: غیر از وزراء و امراء که درب خانه جای مخصوص دارند، قاطبه نوکر را گویند در صفت بار و جای دیگر که می­خواهند فرداً فرداً به یکدیگر سبقت گیرند.

این صفت از نخوت و عجب ناشی شود که از فروع خلق غضب است.

39 ـ  خنک: بر وزن سبک[16]، کسی را گویند که بی ملاحظه بر صدر مجلس تازد، چون در آنجا جای نیابد این پا آن پا کند تا جایش دهند. آنگاه نداند کجا نشیند. این صفت از تفرعن ناشی شود که از لوازم شهوت است.

40 ـ  خرمگس معرکه: کسی را گویند که در مجلس عیش و نشاط مردم را به صحبت بی معنی گیرد، نگذارد که مشغول تماشا شوند و محفوظ گردند، از مشاهده لعبتگران بهره بردارند. این صفت از خمودت ناشی شود.

41 ـ  خل: بر وزن جل، کسی را گویند که از شدت تعارف زیاد، عرصه و حوصله بر شنونده تنگ نماید. هرگاه کسی را مهمان کند دم بدم چرا غذا نمی­خورید؟ کم کم چه معنی دارد؟ بعد از سیر شدن مردم باز اصرار نماید: اگر میل دارید باز بیاورم. این صفت از خبط و بی ذکاوتی ناشی شود که نوعی از حمق است.

باب الدال

42 ـ  دلخور: بر وزن پیزر، صاحب منصبی را گویند که ادعای درجه بالاتری از آن را داشته باشد. علامت سر دوشی خود را برداشته، همان دگمه­های برنجی را بر جای گذارد. و نیز کسی را گویند که در مجلسی وارد شود و در صدر جایش ندهند، برود از هر کس فروتر نشیند، با آنکه در وسط مجلس جای هست. این صفت از توقّع ناشی شود.

43 ـ  دَبنگوز: کسی را گویند که در کوچه­ها مردم را به صحبت مشغول کند عقب سر خود اندازد تا از ازدحام جمعیتش زیاد شود، در نظرها با شکوه نماید. این صفت مرکب از باد و تکبر است.

44 ـ  دبه درار: بر وزن امه برار، کسی را گویند که فنجان چای را نصف کرده باشد، گوید رنگش کم است، چون چای بر سرش ریزند گوید قندش کم است تا وقتی که آباد شود. این صفت مرکب از مکر و طمع است.

45 ـ  دَبنگ: بر وزن جفنگ، کسی را گویند که بچه شش هفت ساله خود را پشت کون انداخته همراه بگرداند، گمان کند همان محبت که او به طفل دارد هر کس نیز محبت به آن بچه دارد. این صفت از بخل و حمق و جهل بسیط ناشی شود.

46 ـ  دیّوث: کسی را گویند که مطالب خود را رقعه نویسد، به دست پسر یا زن خود بدهد که نزد بزرگان ببرد، جواب از ایشان باز آورد. این صفت از وقاحت ناشی شود.

حرف الراء

47 ـ  روده دراز: بر وزن قورمه پیاز، کسی را گویند که یک مرتبه به عتبات عالیات رفته باشد. مادام العمر از ماست مصیب و انار شهروان و لیموی یعقوبیه تعریف کند. پیوسته از حقّه و قمری سخن راند. این صفت از بلادت ناشی شود مردم را.

48 ـ  دشکی[17]: کسی را گویند که پیوسته خود را همچون زنان بیاراید. هنگام گفتگو دست به ریش و سبیل خود بکشد. این صفت از خود پسندی و تکبر ناشی گردد که از لوازم رعونت است.

حرف الزاء

49 ـ  زرمدی: بر وزن نکبتی، کسی را گویند که زهوار کالسکه­اش در شکسته از هم گسیخته باشد. یابوهای لاغرومفلوک به کالسکه بسته سوار گردد، به مردم اطراف و جوانب اظهار تشخص کند. این صفت از ابلهی و سفاهت ناشی شود.

50 ـ  زیپو: بر وزن سیرو، کسی را گویند که در کوچه، نوکر خود را مخاطب ساخته بلند بلند سخن گوید و الفاظ نستعلیق و با سجع و قافیه ادا نماید. این صفت از تصلّف خیزد که از فروع خلق تهوّر است.

51 ـ  زیب العرت[18]: صاحب منصبی را گویند که با هیبت و صولت به تا بین­های خود رفتار نماید، در وقت نهار به بهانه مبال خود را به اندرون انداخته تا غذا بخورد. این صفت از کبر و بخل حاصل شود که از لوازم خست است.

حرف السین

52 ـ  سِم سِم کار: میرزائی را گویند که رسومش نرسیده باشد، (در نوشتن بروات فس فس نماید. این صفت از خدعه و طمع ناشی شود که از فروع شره است.

53 ـ سِمج: شعرا را گویند عموما و نیز کسی را گویند که بخواهد بی مایه مواجب و مقررّی از برای خود بگذارند. این صفت از غباوت و حرص ناشی شود.

54 ـ  سِنه للا: نویسنده­ای را گویند که متصل به اصلاح قلم و دوات خود مشغول باشد و در نوشتن کمال عجز را داشته باشد. این صفت از ردائت ناشی شود که از لوازم بی ذکاوتی است.

55 ـ  سبزی پاک کن: کسی را گویند که چون کسی به بزرگی کاغذی نویسد، انگشت به مرکب آلوده به جهت مالیدن روی مهر آماده کرده و نیز کسی را گویند که گرد از جامه بزرگان بیفشاند. این صفت از تملّق ناشی گردد که فروع خلق شره است.

56 ـ  سرخر: بر وزن خرنر، کسی را گویند که روز جمعه و دوشنبه به غیر ضرورت به خانه بزرگان و رؤسا برود و مزاحم ایشان گردد. این صفت از وقاحت ناشی گردد که از لوازم تملّق است مردم را.

57 ـ  سنگ روی یخ: کسی را گویند که از محل غایب یا مستوفا مواجب یا مستمری گذرانیده باشد. پس از صدور فرمان و انجام کار ورثه آن متوّفا پیدا شده محل را برگردانند. این صفت از عجله ناشی شود که از فروع خلق جربزه است.

58 ـ  سگ حسن دله: کسی را گویند که چون بزرگی با چاکر خود خشونت آغاز کند و او نیز محض خوش آمد و تصدیق آن بزرگ نماید و زبان به اهانت آن شخص گشاید. این صفت مرکب از ضیم[19] و تملق است.

59 ـ  سبک: بر وزن تنک، کسی را گویند که در مجلسی نشسته باشد، چون بالاتر از آن جائی پیدا شود خود را به تدبیرات به آنجا کشاند. این صفت از ترفّع ناشی شود که از شعبه تکبّر است.

60 ـ  سگ پا: کسی را گویند که به موجب کاغذ کهنه­ها ادعای بسیار با مردم کند و صبح و شام بداند که بی وجه مشغول باشد و غرب دخترها را نیز گفته­اند. این صفت مرکب از طمع و دنائت است.

61 ـ  سَکَندر: بر وزن قلندر، کسی را گویند دو اسبه به منزل بزرگان رو در هنگام ورود خانه نداند به کدام اطاق باید داخل شد و کفش خود را به که باید سپرد. این صفت از تکلّف ناشی شود که از فروع تهوّر است، و از عدم عزم که ضد جربزه است.

حرف الشین

62 ـ  شیطان خیال: سرتیپ سِمّی را گویند که از سه خط علامت سردوشی، خط وسط را بسیار داشت و خط طرفین را چندان نازک کرده باشد که به نظر نیاید و بخواهد خود را به سرتیپ اوّل مشتبه نماید. این صفت مرکب از تکبّر و عجب است.

63 ـ  شکم آب­زن: کسی را گویند که با قرض بسیار ضیافت­های ملوکانه کند و در ماه مبارک رمضان در سبزه میدان و کاروانسرای امین الملک اسباب بلور و چراغ و چینی نسیه خریداری نماید. این صفت از سوء تدبیر ناشی گردد که فروع بلادت است.

64 ـ  شیره مال: بر وزن پیره زال، مباشری را گویند که برات مواجب مردم را به خرج حساب خویش بنویسد و هر وقت وجهش را مطالبه نمایند گوید ده پانزده هزار تومان از دیوان فاضل حساب دارم، هر وقت بدهند بندگی خواهد شد. این صفت مرکب از خدعه و طمع است.

65 ـ  شلخته: بر وزن تَنخسته کسی را گویند که از همه جا خبری داشته باشد بدون پرسیدن اینجا و آنجا نقل کند. این صفت مرکب از دنائت و نمامی است.

66 ـ  شیم شق: بر وزن جیمجق، کسی را گویند که به دور سرداری خود حاشیه و ترتیب گذارد، میان شانه­اش را ترنج گلابتون بدوزد، این صفت مرکب از کبر مشوب به نجالت است.

67 ـ  شاه طهماسبی: بر وزن یار الله سی، کسی را گویند که در مجلسی چون قهوه به دستش دهند چشم­های خود را از آن قهوه بخور دهد، و کسی را گویند که بعد از آب خوردن عافیت و نوش جان پس از عطسه مردم خیر باشد گوید. این صفت از حماقت و جمودت ناشی شود.

68 ـ  شتره: بر وزن کتره، کسی را گویند که نی قلیان را به آب دهن تر نموده به هیچ وجه ملتفت نشده و به مردم دهد، یا آنکه دود زیاد در میان قلیان بگذارد. این صفت از تسامح و بلادت ناشی گردد.

69 ـ  شنگول و منگول: صاحبکاری یا بزرگی را گویند که کسی عریضه به دستش دهد، در جوف عریضه بچه کاغذی هم باشد که مطلب را در آن نوشته­اند. این صفت از طمع ناشی شود که از فروع خلق شره است.

حرف عین

70 ـ  علی بهانه­گیر: سر کرده­ای را گویند که چون مأموریت بهم رساند عوض غایب و متوفّی از محل مطالبه نمایند، یا منشی­ای را گویند به جهت تعارف خود ایراد در مضمون مطالب دیگران گیرد. این صفت مرکب از طمع و تزویر است.

حرف غین

71 ـ  غراب: کسی را گویند که در کوچه­ها و بازار کلاه بر سر کج نهاده و سینه پیش دهد. دست­ها را به لنگر بجنباند، ولی زیر دمش به غایت سست باشد. این صفت از غنج و دلال ناشی شود که از فروع سفاهت است.

حرف ف

72 ـ  فکسنی: کسی را گویند که مالش را به کیمیاگری صرف کرده باشد، در آخر عمر به فلاکت و پریشانی و ضیق معاش گذران نماید. این صفت مرکب از طمع و بلادت است.

73 ـ  فیسو[20]: بر وزن ریقو، کسی را گویند که در خانه خودش به مهمان کبر و نخوت بفروشد. مثل اینکه از اندرون بسیار دیر بیرون آید. قلیان را به میهمان امثال خود و غیره تعارف نکند. این صفت از تبختر ناشی شود که فروع تهوّر است.

74 ـ  فضول: بر وزن مبول، بی قلیانی را گویند که در مجلس یک بزرگ دیگری قلیان خود را به او تعارف کند، او فی­الفور گرفته باشد و به جنبانیدن سر و خم ابرو به اطراف خود تعارف کند. این صفت از غباوت ناشی شود که از فروع قوّه شهویه است.

حرف ق

75 ـ  قُرُم پُف: کسی را گویند که روز جمعه عیال و اطفال خود را همراه برداشته به زیارت حضرت عبدالعظیم و شاهزاده حسن رود. این صفت مرکب از بلادت و وقاحت است.

76 ـ  قرتی: کسی را گویند که به جاه و منصبی تازه رسیده باشد، به دوستان خود که هیچ به او احتیاجی ندارند تشخصّ بفروشد. این صفت مرکب از کبر و جمودت است.

77 ـ  قُرمساق: بر وزن طرم طاق، کسی را گویند که به نوکری بزرگی اقدام کند، همین که از درب خانه او طرفی بست نزد مردم اعتباری بهم رسانید چشم داشت منصب و مرتبه­هایی بی خود را داشته باشد. این صفت از عذر کفران ناشی شود که فروع تهورّ است.

78 ـ  قُلچماق: بر وزن طمطراق، سر کرده­ای را گویند که شنیده رسوم لشکر نویسی قدغن شده است، بیاید بطور تحکّم بروات و ملزومات قشونی از لشکر نویس مطالبه کند. این صفت مرکب از وقاحت و تهورّ و غضب ناشی شود.

79 ـ  قرم تیز: کسی را گویند که از ریش به سبیل خود پیوند نماید تا در نظرها مهیب و با صلابت نماید. این صفت از عجب و حماقت و بلیدی است.

حرف ک

80 ـ  کس خرنه: کسی را گویند که از پول مداخل قهر کرده باشد، پس بفرستد و بگوید کم است تا مضاعف نباشد نخواهم گرفت. این صفت مرکب از طمع زیاد وسوء تدبیر است.

81 ـ  کلّه شق: سر کرده­ای را گویند که در جنگ یک وقتی زخمی برداشته است. بعد از آن اگرجائی بیفتد یا از بدنش اثر دُملی بماند تا می­تواند می­خواهد به مردم مشتبه کند که زخم مصاف است. این صفت از خدعه ناشی شود که از قوّه تهورّ است.

82 ـ  کوزال[21]: بر وزن کوپال، کسی را گویند که در سنوات سابقه وقتی مصدر خدمتی بوده است، از آن به بعد پیوسته از کفایت خود سخن راند و دیوان را مشغول ذمّه خود داند و بگوید همه باید رهین منّت من باشند، به کار دیگری بپردازد. این صفت از طمع و خمود است.

حرف گ

83 ـ  گوساله مادر حسن: کسی را گویند که طبعش به ظرافت راغب و مایل باشد ولیکن شعور شوخی کردن و مزاح در او نبود. اینگونه عبارات را نام شوخی و مطایبه نهد خود بگوید و خود مسرور شود: گوزت به...یرم، سرت به خیکم، قاپوق به...ونت. این صفت مرکّب از رذالت طبع و تملّق ناشی شود.

84 ـ  گل مولا: کسی را گویند که در اعیاد بهر کسی که رسد چه دوست چه بیگانه، دست و رو بوسی کند. این صفت مرکّب از تملق و ضبط است که لازمه وقاحت باشد.

85 ـ  گوشت تلخ: تحویل داران وجوهات را گویند. در صورتی که برات دار بیچاره عاجز و مستأصل و بی زبان باشد. این صفت مرکب از ظلم و طمع است.

86 ـ  گوز دسته نقاشی: کسی را گویند که با وجود کراهت منظر و کثافت بشره خود را قشنگ داند و لباس­های گل منگلی و شلوار گلابتون دار پوشد. سرداری دوراه حاشیه در بر کند. پیوسته در آئینه نگرد. این صفت از تجمّل ناشی شود که از لوازم عجب است.

87 ـ  گوزمال: بر وزن نوش باد، صاحب منصبی را گویند که ابواب جمع بر او شوریده وی را سنگ باران کنند و او مستأصل شده نداند به کجا پناه ببرد، این صفت از سوء تدبیر ناشی شود که از لوازم بلادت است.

88 ـ  گوز ناغافل: بر وزن قوت ناقابل، کسی را گویند که وارد شود به صدر مجلس تازد جائی نیابد، بر دوش مردمان محترم سوار شود، خود را به زور در میان ایشان جای دهد. این صفت از ترفع وقاحت ناشی شود.

حرف ل

89 ـ  لنتی: بر وزن پشتی، کسی را گویند که در مجلس نشسته باشد. مکرر بگوید: یک قلیان هم بیاورید تا برخیزیم. چون آوردند و کشید باز بر نخیزد. این صفت از تنبلی ناشی شود که از لوازم خمود است.

90 ـ  لله دین: میرزائی را گویند که به جوراب و دستمال و عرقچین هم بند باشد. و نیز سر کرده­ای را گویند که جاجیم و کشمش برای نویسنده خود سوغات آورد. این صفت مرکب از دنائت طبع است.

91 ـ  لکنته: بر وزن چکنته، مباشر معزولی را گویند که هنوز کتابچه­اش نگذشته باشد، همه روزها گریبانش به چنگ فرّاش و عرضه چی و طلب کاران بود که به وی اهانت نمایند. این صفت از سوء تدبیر ناشی شود.

92 ـ  لوس: بر وزن موس، کسی را گویند که در سفره و خانه مردم اظهار صاحب­ خانگی نماید و به خدمتگاران تحکّم نماید. این صفت از ترفع ناشی شود که از فروع کبر است.

93 ـ  لندهور: بر وزن نرّه غول، کسی را گویند که خورد و خوری را بر همه چیز ترجیح دهد. چون ملامتش کنند، جواب دهد: دنیا قابل این گفتگوها نیست که بیهوده بدوم. این صفت از خمود ناشی شود که لوازم تنبلی است.

94 ـ  لوطی اجلاف: کسی را گویند که دارای لقب و کالسکه و نارنجستان باشد ولی به گوش بری و تل و دل[22] معاش بگذراند. این صفت از تزویر و سوء تدبیر و فروع جربزه است.

95 ـ  لیوه: بر وزن گیوه، کسی را گویند که در مجلسی خیلی بیکار باشد، قاب قلمدان و قاب عینک و قاب سرچسبان نویسنده­گان را تماشا کند. این صفت از فضولی و خیال ناشی شود که فروع ذکاء است.

حرف م

96 ـ  میرزا قشمشم: کسی را گویند که یکتای عرقچین با شب کلاه درب خانه خود یک دست بر کمر زده به تماشای مردم مشغول باشد. این صفت از تبختری ناشی شود که منسوب به سفاهت است.

حرف ن

97 ـ  نازک نارنجی: کسی را گویند که زکام یا صداع داشته باشد، تا یک هفته در بستر نخسبد و از اندرون بیرون نیاید. اگر اتفاقا روزی تا درب حوالی یا سر گذر برود چون بازگردد خاتونش اندام او را مالش دهد که از خستگی بیرون آید. این صفت از تغمّز و تنبلی ناشی شود که از فروع سفاهت است.

حرف ه

98 ـ  هرزه چانه: کسی را گویند که خود را به میان حرف مردم اندازد، مثل اینکه تا مبتلائی گفته شود او خبرش را بگوید. چون حکایتی آغاز کند او سخن از دستش گرفته به اتمام رساند.

حرف ی

99 ـ  یاخچی دور: کسی را گویند که در امورات دیوانی و شغل حکومت متعلّقه به خود، زن و فرزند خود را مداخله دهد و به گفته نوکران اقدام نموده به صلاح و مصلحت ایشان کار کند. این صفت مرکب از حماقت است و سوء تدبیر.

100 ـ  یاردان قلی: بر وزن استنبلی، کسی را گویند که در مجلس باده خواران حاضر شود و شراب ننوشد، ولی نقل و مزه می­گساران را از رطب و یا بس به اشتهای تمام آنچه در بساط باشد بخورد. این صفت از طمع و حرص ناشی شود که از فروع شهوت است، تمام شد. سنه 1302ق.

فهرست واژه­ها به ترتیب الفبائی

با اینکه نویسنده این واژه­نامه در تدوین آن، ترتیب کلّی الفبایی را مراعات کرده اما واژه­های هر حرف منظّم نیستند، از این رو به هر یک شماره­ای داده شد و در اینجا به ترتیب دقیق الفبائی آورده می­شوند. ارقام داخل پرانتز، شماره­های ترتیب مدخل­هاست.

 

 

آب زیرکاه (3)

آشنا سنگین (1)

آمهرعلی (2)

الدنگ (4)

ب

بادخور (12)

بچه ننه (10)

بدپیله (9)

بدلعاب (8)

بمبلی (11)

بنگی (5)

بیمار (6)

بیمبو (7)

پ

پخمه (15)

پر مدّعا (18)

پفیوز (13)

پندی (16)

پیزری (17)

پیزی شل (14)

ت

تلنگی (19)

ج

جَرَت قوز (20)

جعلّقی (22)

جیمبو (21)

چ

چاچول (23)

چاخان (28)

چپند (31)

چس­خور (25)

چس نفس (24)

چسه (29)

چشته خور (30)

چکنته (26)

چَکّه (27)

چپل چپو (32)

ح

حاشار پاشار (34)

حَشَلحف (33)

خ

خاله زنک (35)

خایه مال (37)

خرتوخر (38)

خرحمّال (36)

خر مگس معرکه (40)

خل (41)

خنک (39)

د

دَبنگ (45)

دَبَنگوز (43)

دبه درار (44)

دلخور (42)

دیّوث (46)

ر

رشکی (48)

روده دراز (47)

ز

زرمدی (49)

زیب العرت (51)

زیپو (50)

س

سبزی پاک­کن (55)

سبک (59)

سرخر (56)

سگ­پا (60)

سگ حسن دله (58)

سَلَندر (61)

سمج (53)

سِم سِم کار (52)

سنگ روی یخ (57)

سنه للا (54)

ش

شاه طهماسبی (67)

شتره (68)

شکم آب زن (63)

شلخته (65)

شنگول و منگول (69)

شیره مال (64)

شیطان خیال (62)

شیم شق (66)

ع

علی بهانه­گیر (70)

غ

غراب (71)

ف

فضول (74)

فکسنی (72)

فیسو (7)

ق

قِرتی (76)

قُرم پُف (75)

قُرم تیز (79)

قرمساق (77)

قلچماق (78)

ک

کس خرنه (80)

کلّه شق (81)

کوزال (82)

گ

گل مولا (84)

گوز دسته نقاشی (86)

گوز مال (87)

گوز ناغافل (88)

گوساله مادر حسن (83)

گوشت تلخ (85)

ل

لکنته (91)

لله دین (90)

لندهور (9)

لُنتی (89)

لوس (92)

لوطی اجلاف (94)

لیوه (95)

م

میرزا قشمشم (96)

ن

نازک نارنجی (97)

ه

هرزه چانه (98)

ی

یاخچی دور (99)

یاردان قلی (100)

 

واژه­های این لغت­نامه

در فرهنگ­های دیگر

برای آنکه معلوم شود واژه­های این فرهنگ مختصر دوره قاجاری تا چه حد بامعانی واقعی خود رایج بوده و توجه فرهنگ نویسان را به خود جلب کرده، لغات مندرج در آن را با سه فرهنگ معتبر زیر که جامع­ترین فرهنگ­های لغت تألیفی در عصر حاضر به شمار می­آیند مقایسه کردیم. این سه فرهنگ عبارتند از:

1 ـ  فرهنگ جامع زبان فارسی، به سرپرستی دکتر علی اشرف صادقی، جلد اوّل، تهران.

2 ـ  فرهنگ بزرگ سخن، اثر دکتر حسن انوری (8جلد) تهران، 1381ش.

3 ـ  فرهنگ فارسی عامیانه، از ابوالحسن نجفی (2جلد) تهران، 1378.

نتیجه این مقایسه آنکه در فرهنگ جامع زبان فارسی که مختص حرف «آ» است از سه واژه این فرهنگ 2 لغت آن وارد شده، در فرهنگ بزرگ سخن 62 لغت و در فرهنگ فارسی عامیانه جمعا 51واژه درج گردیده است. معانی این لغات را از فرهنگ­های مزبور استخراج و خلاصه کرده­ایم:

2 ـ  آمهرعلی: گونه دیگر: آمرعلی، کسی را گویند که در مجلس قمار حاشیه نشین باشد و محض فضولی بر حریفان نرد و شطرنج بازی بیاموزد و هر چند طرفین منعش کنند باز خودداری نتواند کردن (به نقل از عقاید النساء) (فرهنگ جامع زابان فارسی ص42)

3 ـ  آب زیرکاه: وضعیت کسی یا چیزی که ظاهری خوشایند و فریبنده دارد اما در باطن غیر قابل اعتماد و دارای ویژگی­های خطرناک است. (فرهنگ جامع زبان فارسی ص 214). آن که با زیرکی، کارهای خود را مخفیانه انجام دهد یا به ظاهر آرام و ساده و در باطن موذی است. (فرهنگ بزرگ سخن ج 1/29). در ظاهر آرام و بی­آزار ولی در باطن زرنگ و حیله­گر باشد. (فرهنگ فارسی عامیانه ج 1/8)

4 ـ  الدنگ: کم عقل و بی ارزش و بی­عار (فرهنگ بزرگ سخن ج 1/532)

5 ـ  بنگی: منسوب به بنگ، آنکه به بنگ معتاد است، آنکه عادت به کشیدن یا خوردن بنگ دارد. (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1045). معتاد به خوردن حشیش (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/177).

6 ـ  بیعار: آنکه اعمال ضد اخلاقی را ننگ نمی­شمارد، بی­رگ (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1157). آنکه تن به کار کردن ندهد، تن پرور (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/202)

8 ـ  بدلعاب: ناسازگار، بدادا، بداخلاق، زشت، بدترکیب (فرهنگ بزرگ سخن ج 2/867).بداخلاق، بدرفتار (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/142).

9 ـ  بدپیله: آن که با اصرار بیش از حد برای رسیدن به مقصودش باعث آزار و بی حوصلگی دیگران شود، سمج، (فرهنگ بزرگ سخن ج2/850).

10 ـ  بچه ننه: ویژگی کسی که به خاطر وابستگی زیاد به پدر و مادرش به ویژه مادر، بی کفایت و ناز پرورده بار آمده و استقلال رای ندارد، لوس (فرهنگ بزرگ سخن ج2/829).

کودک نازپرورده و عزیز دردانه و در عین حال نازک نارنجی و کم جرأت (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/133).

12 ـ  باده خور: شراب خور، باده­خواری: شراب خواری (فرهنگ بزرگ سخن ج2/728)

13 ـ  پفیوز: فاقد اراده و تعصب و مسئوولیت و غرور، بی­رگ و بی­غیرت (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1402)، کسی که از وجودش کاری ساخته نباشد مگر احیانا پستی و چاپلوسی، معمولا به صورت دشنام به کار می­رود (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/259).

14 ـ  پیزی: مقعد (فرهنگ بزرگ سخن، ج2/1499).

15 ـ  پخمه: کند ذهن و نادان و بی دست و پا و زودگول­خور (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1280)، بی حال و کودن و ناتوان از تصمیم گرفتن و اقدام کردن (فرهنگ فارسی عامیانه، ج1/232).

16 ـ  پندی: مربوط به پند، حاوی پند. (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1432).

17 ـ  پیزری: سست، نامحکم، بی­رمق و ضعیف، بی سروپا، بی­کاره و بی­شخصیت، بد وضع، فلاکت­بار (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1498 ـ 1499). سست وضعیت و بی­عرضه (فرهنگ فارسی عامیانه، ج1/279)

18 ـ  پرمدّعا: ویژگی کسی که توانای خود را بیش از آنچه هست نشان می­دهد، آنکه ادعاهای واهی می­کند. (فرهنگ بزرگ سخن ج2/1338). آنکه به کمالات خود بیش از اندازه نازد و از این بابت گویی دیگران را مدیون خود داند. (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/241).

19 ـ  تلنگی: منسوب به تلنگ، نیازمند و محتاج (فرهنگ بزرگ سخن ج3/1881).

20 ـ  جِرت قوز: یا چرت و قوز، جلف و سبک سر (فرهنگ بزرگ سخن ج3/2119، 2313)؛ صفت برای پسر سبکسر و جلف و بی هنری که به هیکل و ریخت خود بنازد (فرهنگ فارسی عامیانه، ج1).

21 ـ  جیمبو: بی­سواد، فاقد درک و شعور اجتماعی، بی سروپا، (فرهنگ بزرگ سخن، ج 3، 2251).

22 ـ  جُعلق: بی سروپا، بی ارزش و بی ادب (فرهنگ بزرگ سخن ج3/2145). جعلق یا جعلنق، نوجوان سبکسر و جلف و نالایق (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/372، 376).

23 ـ  چاچول: حقّه، کلک، (فرهنگ بزرگ سخن ج 3/2258).

24 ـ  چس نفس: پر حرف، ورّاج (فرهنگ بزرگ سخن ج 3/2331).

25 ـ  چس­خور: آنکه بیش از حد در مورد خوراک و گذران وضع زندگی خویش صرفه جوئی کند، خسیس (فرهنگ بزرگ سخن ج3/2331)؛ خسیسی که مالش را حتی برای معیشت خودش مصرف نکند (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/421).

27 ـ  چَکّه: کسی که شوخی و مسخرگی کند و دیگران را بخنداند (فرهنگ فارسی عامیانه، ج1/441).

28 ـ  چاخان: زبان باز، حراّف، چاپلوس، کسی که سخن­هایش واهی و بی­ارزش باشد، دروغگو (فرهنگ فارسی عامیانه ج 1/403 ـ 404).

 30 ـ  چشته­خور: ویژگی آنچه چشته (طعمه حیوانات) را می­خورد. ویژگی آنکه یک بار از سود مادی یا توجه کسی برخوردار بوده و توقع تکرار آن را دارد. (فرهنگ بزرگ سخن ج3/2333)؛ کسی که بهره­ای از جایی برده باشد و به طمع استفاده مجدّد بیفتد که مزه چیزی را چشیده باشد و دائماً سراغ آن آید. (فرهنگ فارسی عامیانه ج 1/424).

33 ـ  حَشَلحف یا ه شلحف: نامتناسب، بی نظم و بی معنی، چیز بی­خود (فرهنگ بزرگ سخن ج/ 2534 و ج 8/ 8352).

35 ـ  خاله زنک: آنکه دائم درباره دیگران صحبت می­کند و در کار دیگران دخالت می­کند (فرهنگ بزرگ سخن، ج 4/2654)؛ زن عامی و امل و لغزگو(فرهنگ فارسی عامیانه ج1/515).

36 ـ  خر حمّال: آنکه به کارهای سخت و طاقت فرسا تن دهد (فرهنگ بزرگ سخن ج4/2714).

37 ـ  خایه مال: چاپلوس، متملق (فرهنگ بزرگ سخن ج4/2676)؛ چاپلوس، بادمجان دورقاب چین (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/520).

38 ـ  خرتوخر: آشفته و شلوغ، درهم و برهم، هرج و مرج (فرهنگ بزرگ سخن ج4/2711)؛ خرتو الاغ، کنایه از جائی که هرج و مرج و آشفتگی و بی­نظمی بر آن حاکم باشد. (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/536).

39 ـ  خنک: سرد، فاقدگیرائی و جاذبه، لوس، بی­مزه (فرهنگ بزرگ سخن ج4/2837).

نسبتا سرد و مطبوع، بی­مزه، لوس، بی­نمک، حاکی از بی­ذوقی (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/562).

40 ـ خرمگس معرکه: مزاحم (فرهنگ بزرگ سخن ج4/2736).

41 ـ  خل: آنکه رفتار و حرکاتش عاقلانه نیست، ابله، احمق، (فرهنگ بزرگ سخن ج4/2801)؛ سبک مغز، کم عقل که گفتار و کردارش از روی عقل و منطق نباشد (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/557).

42 ـ  دلخور: آزرده خاطر، ناراحت و گله­مند (فرهنگ بزرگ سخن ج4/3290).

43 ـ  دبنگوز: یادبنگ، دارای رفتار و گفتار نامتعادل، احمق و کودن، (فرهنگ بزرگ سخن ج4/3008)؛ مرادف دبنگ، اما با مفهومی توهین آمیزتر (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/610).

44 ـ  دبه در آوردن: به بهانه­ای متعرّض معامله شدن به قصد گران فروختن یا ارزان خریدن یا برهم زدن معامله (فرهنگ بزرگ سخن ج4/3009)؛ قول و قرار خود را به هم زدن، تعهّد خود را زیر پا گذاشتن، تغییر رأی دادن (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/610).

45 ـ  دبنگ: احمق و نالایق و بی­غیرت (مترادف الدنگ و پفیوز)، (فرهنگ فارسی عامیانه ج1/610).

46 ـ  دیّوث: زن فروش، کسی که با گرفتن پول زن و دختر خود را یا یکی از نزدیکانش را به هم خوابگی با مردان بیگانه وادار کند. (فرهنگ بزرگ سخن ج4/3497).

47 ـ  روده دراز: آنکه بسیار حرف می­زند، پرحرف (فرهنگ بزرگ سخن ج4/3722).

50 ـ  زیپو: آب زیپو، خوردنی یا نوشیدنی آبکی و کم مایه مثل چای کم رنگ و آبگوشت بی­مزه (فرهنگ بزرگ سخن ج1/29)؛ آبگوشت یا نخود آب بسیار رقیق و بی­مزه. (فرهنگ فارسی عامیانه، ج 1/8).

53 ـ  سمج: پی­گیر کارها با اصرار زیاد و به صورت زننده و ناپسند (فرهنگ بزرگ سخن، ج5/4246 ـ  4247).

55 ـ  سبزی پاک­کن: متملّق، چاپلوس (فرهنگ بزرگ سخن ج5/ 4013)؛ کنایه از تملق، چاپلوسی؛ (فرهنگ فارسی عامیانه، ج 2/852).

56 ـ  سرخر: آنکه حضور در جایی باعث مزاحمت یا آزار دیگران باشد. (فرهنگ بزرگ سخن ج5/4125).

57 ـ  سنگ روی یخ: برخلاف انتظار، سرشکسته و ناکام شدن (فرهنگ بزرگ سخن، ج5/4268)؛ کفایه از مورد بی اعتنایی قرار دادن و کوچک کردن کسی. (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/923).

سنگ روی یخ کردن: همان معنی را دارد (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/923).

58 ـ  سگ حسن دله: به عنوان نماد ولگردی، فضولی و بیکاری به کار می­رود (فرهنگ بزرگ سخن، ج 5)؛ کنایه از شخص پر رو و وقیح و هرزه که به هر جا سر بکشد و دنبال هرزنی بیفتد و حدّ و مرزی برای اعمال خود نشناسد (فرهنگ فارسی عامیانه ج 2/915).

59 ـ  سبک: سبک کردن کنایه از بی اعتبار کردن، در چشم دیگران کوچک کردن (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/852).

61 ـ  سلندر: حیران، سرگردان و آواره (فرهنگ بزرگ سخن ج5/ 4236 ـ 4237)؛ سرگردان و بلاتکلیف (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/919).

64 ـ  شیره مال: شیره مالیدن به سرکسی، سرکسی را شیره مالیدن (فرهنگ بزرگ سخن ج5/ 4646)؛ سرکسی را شیره مالیدن (فرهنگ فارسی عامیانه ج2).

65 ـ  شلخته: آنکه در کارهایش نظم و ترتیب ندارد، (فرهنگ بزرگ سخن، ج5/4561)؛ بی نظم و بی مبالات و کثیف و بی توجه به سر و وضع و حرکات خود (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/970).

67 ـ  شاه طهماسبی: منسوب به شاه طهماسب صفوی، قدیمی (فرهنگ بزرگ سخن ج5/4428).

68 ـ  شتره: فاقد نظم و سلیقه در کارها، بی شخصیت، (فرهنگ بزرگ سخن ج5/4456).

بیهوده و بی هدف قدم زدن، ول گشتن (فرهنگ فارسی عامیانه، ج 2/955).

69 ـ  شنگول و منگول: شاد و سرحال (فرهنگ بزرگ سخن، ج 5/4592).

70 ـ  علی بهانه­گیر: کنایه از شخصی دیر راضی که از همه چیز ایراد گیرد و کمتر اتفاق افتد که از چیزی خشنود باشد. (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1029).

71 ـ  غراب: کلاغ، مغرور، خودخواه (فرهنگ بزرگ سخن ج 6/5157).

72 ـ  فکسنی: کهنه، فرسوده، از کار افتاده (فرهنگ بزرگ سخن ج6/5391)؛ کهنه و فرسوده، مترادف لکنته و اسقاط، ناچیز، حقیر، دارای ریخت محقّر و ظاهر فرسوده. (فرهنگ فارسی عامیانه، ج 2/1060).

75 ـ  قُرم پُف: یاقرم دنگ، کسی که از وجودش کاری ساخته نباشد، جز احیانا پستی و رذالت و چاپلوسی (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1088).

76 ـ  قِرتی: آنکه بیش از حد به سر و وضع ظاهر خود می­رسد و از مد روز پیروی می­کند (فرهنگ بزرگ سخن ج6/5517). آنکه حرکات جلف کند و لباس جلف پوشد، جوان خود آرا و خودنما و متظاهر و بیکاری (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1086).

77 ـ  قرمساق: دیّوث و هم به معنی دشنام (فرهنگ بزرگ سخن ج6/5525).

78 ـ  قلچماق: قوی هیکل و زورمند (فرهنگ بزرگ سخن ج 6/5571)؛ قوی، پر زور، پر قدرت، دارای بنیه نیرومند و توانایی جسمی (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1094).

81 ـ  کلّه شق: ذهن لجوج، ویژگی آنکه از روی غرور و لج­بازی حرف کسی را نمی­پذیرد. (فرهنگ بزرگ سخن ج6/ 5895، 5899)؛ لجوج و مستبد به رأی و کسی که حرف، حرف خودش باشد (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1174).

85 ـ  گوشت تلخ: ناسازگار در معاشرت و در برخوردها، بدخلق، عبوس، (فرهنگ بزرگ سخن ج6/6291)؛ عبوس، ترشرو و ناسازگار در معاشرت با دیگران. (فرهنگ فارسی عامیانه، ج2/1265).

87 ـ  گوزمال: هنگام عصبانیت یا ناراحتی به کسی گفته می­شود. گوزمال شدن یعنی به ناروا از دست رفتن و نفله شدن (فرهنگ بزرگ سخن ج6/6274). حیف و میل شدن، نفله شدن، به ناروا از دست رفتن (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1259).

91 ـ  لکنته: فرسوده و قراضه، از کار افتاده (فرهنگ بزرگ سخن ج7/6431)؛ کهنه و از کار افتاده، مترادف قراضه. (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1297).

92 ـ  لوس: آنکه براثر افراط در مهربانی دارای رفتار کودکانه باشد، تنبل، چاپلوس (فرهنگ بزرگ سخن ج7/6464).

کسی که خود را محبوب دیگران پندارد و حرکات بچگانه کند، عزیز بی جهت (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1306).

93 ـ  لندهور: درشت هیکل و قدبلند، هنگام عصبانیت به کسی گفته می­شود (فرهنگ بزرگ سخن ج7/6445)؛ مرد عظیم الجثه بلند بالا و درشت هیکل. (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/ 1300).

95 ـ  لیوه: دارای رفتاری توأم با شوخی، خوش مزگی، هرزه­گویی، بی درد، فرهنگ بزرگ سخن ج7/6490)؛ رفتار کسی که شوخی و خوش مزگی و مسخرگی کند. (فرهنگ فارسی عامیانه، ج2/1312).

96 ـ  میرزا قشمشم: شخص بی کاره و لوس و خودخواه (فرهنگ بزرگ سخن ج7/7563)؛ شخص لوس و جلفی که دماغ خود را بالا بگیرد و خود را بزرگتر از آنچه هست جلوه دهد (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1382).

97 ـ  نازک نارنجی: آن که در برابر رنج و سختی توان مقاومت ندارد، ناز پرورده، حسّاس و زودرنج (فرهنگ بزرگ سخن ج8/7641 ـ 7642)؛ کسی که به اندک ناملایمتی آزرده شود، بی­طاقت و ناشکیبا در برابر هر نوع درد و سختی، بی اندازه ظریف و زودشکن. (فرهنگ فارسی عامیانه، ج2/1389).

100 ـ  یاردان قلی: آن که اصل و نسب یا موقعیت اجتماعی ممتازی ندارد، آدم نتراشیده و نخراشیده (فرهنگ بزرگ سخن ج8/8494)؛ شخص درشت هیکل و بد هیبت و قلدرمآب. (فرهنگ فارسی عامیانه ج2/1505).

 

 

 

 

[1] . فرهنگ واژه­های عامیانه (در دوره قاجار)، نوشته رضا حکیم خراسانی، (تألیف 1307 ق) به تصحیح سید علی آل داود، ضمیمه شماره 19نامه فرهنگستان، تهران، 1384.

 

[2] . فهرست نسخه­های خطی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، تألیف احمد منزوی، تهران، انتشارات مرکز دایرةالمعارف، 1390ش، جلد 3 صفحه 69.

[3] . مرآت البلهاء تاکنون به کراّت به طبع رسیده و یکی از بهترین چاپ­های آن تحت عنوان «لغات مصطلحه عوام» در سال 1371ش در تهران به اهتمام احمد مجاهد انتشار یافته است.

[4] . نامه بهارستان ش 5 (بهار 1381)، صص 109 ـ 122

[5]. کتاب آرایی در تمدن اسلامی، نجیب مایل هروی، انتشارات استان قدس، صص 1038- 1039.

[6]. یک کلمه ناخوانا

[7]. ضبط دیگر: مستحسن.

[8]. دو واژه این در مرآت البلها نیست.

[9]. مرآت البلها: بامبولی.

[10] . ضبط دیگر رنگ نزده.

[11]. در اصل به همین صورت است.

[12]. یک کلمه خط خورده است.

[13]. در اصل به همین صورت است.

[14]. ضبط دیگر: رشته بر.

[15]. این کلمه به درستی خوانده نشد. با جستجو در فرهنگ ها نیز به ضبط صحیح آن دست نیافتیم.

[16]. مرآت البلها: بر وزن کتک.

[17]. مرآت البلها: این اصطلاح را ندارد.

[18]. در اصل به همین صورت است. مرآت البلها: ربّ الحرث.

[19]. کذ افی الاصل.

[20]. شاید: فلیو. ضبط صحیح آن به دست نیامد.

[21]. مرآت البلها: گوزال.

[22]. در اصل به همین صورت است.

منبع: جشن نامه آیت الله استادی

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

نگرشی بر نگارشهای کلامی (6): الرسالة السَّعدیة

حمید عطائی نظری

یکی از تألیفات ارزشمند و شایان توجّه علّامه حِلّی (ت 648 ـ م 726 ه‍.ق)، اثری است چنددانشی و در عین ح

پانزده خوابی که ملافرج الله میاندوآبی دیده است

رسول جعفریان

شخصی به نام ملافرج الله، در پشت یک نسخه خطی، پانزده مورد از خواب هایی را که دیده، و بیشتر مربوط به س