۲۵۸۴
۰
۱۳۸۴/۰۲/۲۹

خطا در تاريخ ( مقدمه کتاب يونانيان و بربرها ، روي ديگر تاريخ )

پدیدآور: امير مهدي بديع، مرتضي ثاقب فر مترجم: امير مهدي بديع، مرتضي ثاقب فر
کتاب يونانيان و بربرها اثر امير مهدي بديع در سيزده جلد به زبان فرانسوي نشر شده و سالها قبل دو جلد آن توسط مرحوم آقاي احمد آرام به فارسي درآمد و بقيه مجلدات همچنان باقي ماند.
اخيرا ترجمه و نشر کامل اين کتاب در دستور کار انتشارات توس با همکاري مرکز گفتگوي تمدنها قرار گرفته و پنج مجلد آن براي نمايشگاه با ترجمه مترجمان انتشار يافت.
براي معرفي جايگاه اين کتاب هيچ چيز مناسب تر از آن نبود که مقدمه مؤلف تحت عنوان خطا در تاريخ که موضوع اين کتاب را در تحليل نزاع تمدن کهن شرق و شرق روشن مي کند، عينا درج کنيم.
توضيح آن که پاورقي هايي که ارجاع به کتاب خاص بوده در متن درج شده اما پاورقي هاي توضيحي در اينجا نيامده و دوستداران مي توانند اصل کتاب را تهيه ومطالعه کنند.#

^uonan.jpg^

از گزافه گويي هاي عمدي آتني ها در اين زمينه که تا جايي که توانسته اند پيروزي خود بر ايرانيان را بزرگ جلوه داده اند و هيچ کس نيز هرگز در صدد تصحيح آن ها بر نيامده، اشتباهي در تاريخ پيدا شده که با گذشت زمان بر ابعاد آن افزوده شده است، اشتباهي در تاريخ پيدا شده که با گذشت زمان بر ابعاد آن افزوده شده است، و امروزه نام هاي اين پيروزي ها يعني ماراتون، سالاميس، پلاته و موکاله تبديل به پرده هاي اصلي و قاطع نمايشنامه سوگناکي شده اند که در آن گويي انديشه سقراط و ذوق و هنر فيدياس بر نيروي توحش پيروز گشته و در نتيجه اين پيروزي جهان بشريت براي هميشه به دو پاره تقسيم شده است که يک پاره آن يونان و پاره ديگر بربر است.
واژه "بربر‍‌‍‍‍" کلمه اي است بسيار معمولي و پيش پا افتاده براي معرفي کساني که از سرزمين ها و شهرهاي ديگرند و اخلاق و عادات ديگر دارند، و در هر زبان معادلي دارد که معناي آن چيزي جز "بيگانه" نيست. حال اين کلمه که در آغاز در ميان يونانيان در مورد کساني به کار مي رفت که در سرزمين هلاس زاده نشده و به زبان آن سخن نمي گفتند، از شدت تحقير، جانبداري، ناداني و سبک مغزي کساني که خود را با کمال تعصب و کوبه انديشي ميراثخوار فرهنگ يوناني مي پندارند، ديگر به معناي مردمي نيست که فرهنگي متفاوت با فرهنگ آتني داشته اند، بلکه آن را به راستي معادل فقدان هر گونه فرهنگ واقعي و حتي مخالف با هر چه بتوان نام تمدن بر آن گذاشت مي پندارند، و آن را بهترين توصيف جهاني مي دانند که به راستي يکي از پيشرفته ترين جهان هاي تاريخ باستان بوده و هست و نام آن "ايران باستان" است.
البته امروز لحن ها تغيير کرده است وهمگان وجود تعدد تمدن ها را قبول دارند و بلاي دامنه دار جنگ اخير ‌‌‍[جنگ جهاني دوم] به بعضي ها لااقل در ظاهر آموخته است که ايزد بانوان هنر غير از کوه هليکون مقدس محراب هاي ديگري نيز داشته اند، و اين که بشريت از معيارها و هدف هايي جز آن چه در فاصله دو جنگ ماراتون و استالينگراد از ترموپيل تا حومه هاي لوس آنجلس (آمريکا) رواج داشته اند برخوردار بوده است که به نوبه خود ارزنده و در خور احترام بوده ا ند. حتي در ديباچه کتاب تازه اي در باره تاريخ عمومي تمدن هاي جهان مي توان چنين خواند: «سده نوزدهم ميلادي تمدن خود را به جاي تمام تمدن گرفته بود. #
از اين انديشه تا تحميل آن بر سراسر جهان، ولو با اعمال زور، گامي بيش نبود که آن نيز به سرعت برداشته شد. ولي اين آرامش وجدان هرگز از حدود آن قرن تجاوز نکرد و امروز ديگر به پايان رسيده است.» (‌موريس کروزه، تاريخ عمومي تمدن ها، انتشارات دانشگاهي فرانسه، 1953، جلد يکم، صفحه هفت پيشگفتار) اما راست اين است که اگر چه آرامش وجدان پايان يافته ولي گمراهي و اشتباه که خاص قرن نوزدهم نيست و بسيار کهن تر است هنوز ادامه دارد، و کور و کر، و غير منطقي تر از هميشه زيرا که آرامش وجدان را نيز از دست داده باطل تر از هر زمان ديگر به راه خود ادامه مي دهد.
اين گمراهي بسيار کهن است چون که بسيت و دو قرن پيش اراتوستنس خودپسندي مفرط آن را آشکار کرده است. اين گمراهي همچنان ادامه دارد زيرا که در سال 1943 (1322) هم يکي از استادان بلامنازع جغرافياي انساني، که مدت قريب پنجاه سال وجدان غرب با جان و دل به نداي او گوش مي سپرد، به خوانندگان خود مي گفت: «برخلاف ايرانيان، يونانيان باستان از همان زمان غربي بوده اند؛ ماراتون بايد براي ما زيارتگاه باشد! گمان مي کنم که هيچ کس نتواند به اين نظر خرده بگيرد... هنگامي که يونانيان، اين مردان آزاده، در برابر ايرانيان پايداري مي کردند در واقع مرزي را تعيين مي نمودند که تاريخ از ايشان به ما انتقال داده است.» (آندره زيگفريد، نظر کلي در باره مديترانه، گاليمار، 1943، صص 14 و 187) بايد بيفزايم که آن چه به عنوان مثال آوردم نمونه منحصر به فرد يا بازمانده شومي از ذهنيت قرن نوزدهم نيست، بلکه به راستي ايمان و اعتقاد راسخي است که هم امروز نيز در تمام کتا ب هايي که در باره خاستگاه ها و جوهر تمدن غرب بحث مي کنند، به شرح و بسط آن پرداخته مي شود. از زمان بوسوئه تاکنون، همه مورخان ماراتون و سالاميس را چرخشگاه راستين تاريخ دانسته اند که در آن پيروزي روح بر ماده آينده جهان و آزادي را نجات داده است. (ويکتور دوروي، تاريخ روميان، پاريس، هاشت، ج 2، ص 71). #
مايه شگفتي است که به رغم آن چه اروپا طي يک قرن اخير در باره معنويت عميق تمدن هاي راستين شرقي، از چيني و هندي گرفته تا ايراني دريافته است، و به ويژه به رغم حقيقت تاريخ که هميشه با حقيقت تاريخ نويسان يکي نيست، روز به روز اين اعتقاد نزد غربيان راسخ تر مي شود که «پايان پيروزمندانه جنگ هاي مادي باعث شکوفايي تمدن قديم يوناني شد... و اگر ايرانيان پيروز مي شدند اين تمدن از شکوفايي باز مي ماند.» (آندره آيمار و ژانين اوبوآيه، شرق و يونان باستان، انتشارات دانشگاهي فرانسه، 1953، ص 291) ولي اين فرضيه اي بيش نيست که حتي دليلي در پس خود ندارد، زيرا که – چنان که اکنون دلايل آن را خواهيم ديد – پيروزي ايرانيان بر يونانيان آسيا به هيچ وجه و در هيچ زمان مانع شکوفايي و گسترش فرهنگ يوناني در خاک آسيا در دامان شاهنشاهي هخامنشيان نشد. شگفت اين جاست که حتي آمريکا نيز، که معمولا در قضاوت خود نسبت به ارزش تمدن هاي باستاني تنگ نظري و گوسفند منشي کمتري دارد، از سرايت اين انديشه ناروا و ساده لوحانه که بي گمان با تاريخ خود يونان و با پژوهش بي طرفانه مدارک قديمي تناقض دارد، در امان نمانده است. آمريکا نيز به پيروي از اروپا به اين پندار دلخوش کرده است که پيروزي يونانيان بر ايرانيان را پيروزي هوش و آزاديخواهي غرب بر ماده گرايي و استبداد شرق بينگارد.
خلاصه اين که امروز نيز مورخان به اتفاق آرا معتقدند که پيروزي هاي سربازان و ملوانان ميلتيادس، تميستوکلس و سيمون [کيمون] بر سپاهيان داريوش و خشايارشا آينده معنويت را نجات داد و در نتيجه همين پيروزي ها بود که تمدن يوناني شکوفا شد و آن چه براي آن عزيز بود از خرد و آزادي و چيزهاي ديگر درخشيدن گرفتند.
اما تاريخ در برابر ماست و نشان مي دهد که مورخان اشتباه کرده اند. و اين اشتباه از آن جا برخاسته که با گذشت زمان، و به خصوص از قرن هفدهم به بعد، ادبيات به اصطلاح تاريخي ميان ايشان و واقعيت ها پرده اي ضخيم با تصويري زشت و نادرست از ايرانيان باستان برافراشته است، و همين است که داوري ايشان را عملا غلط مي سازد و مانع از آن مي شود که حقيقت را ببيند. اکنون مثالي مي آورم که بيش از هر چه بتوانم در باره افراط و جانبداري تاريخ مکتوب مربوط به شرق بنويسم مطلب را روشن مي کند، تاريخي که معمولا در آن سبکي قضاوت بر قدرت تخيل مي چربد و اجازه مي دهد تا پيشداوري ها و تعصباتي که هيچ منبع و عذري – اگر عذري در کار باشد – جز ناداني آشکار ندارند آن را به ناداني و گمراهي بکشانند. فرداي جنگ موکاله (اين نبرد در تابستان 479 ق. م رخ داد و نمايشنامه ايرانيان اشيل در 472 سروده شد) به نظر يکي از بزرگ ترين و شايد شريف ترين چهره هاي يونان باستان، يعني اشيل که در ماراتون جنگيده بود و برادرش از قهرمانان آن جنگ به شمار مي رفت، سربازان خشايارشا تيراندازان پيروزمند و سواران ماهر و هراس انگيز بودند که با عزم راسخ قلب هاي دلير خود در کارزار مايه وحشت مي شدند. بيست و پنج قرن پس از آن، يعني در زمان ما، همين سربازان را چيزي جز گله اي از آسياييان که قامتشان در زير تازيانه خم شده است نمي دانند. و تفاوت ميان اين دو تصوير همان چيزي است که تاريخ مکتوب را از حقيقت تاريخي جدا مي کند.#
چندان خوش ندارم که صفحاتي را که در پي مي آيد بنويسم و تاريخ را به صورت مشاجره نامه در آورم و صفحات کتاب را آکنده از اشتباهات مضحک تاريخ عمومي کنم، ولي رفع برخي از نقايص تاريخ روابط جهان يوناني با شاهنشاهي هخامنشي اهميت دارد؛ و درست به علت همين ياوه هاکه فقط چند نمونه آن ها را ذکر مي کنم، پنداري که معمولا در باره ايرانيان زمان داريوش و خشايارشا، يعني بربرهاي تمام عيار تاريخ، مي بافند چنان جعلي و باطل است که هرگز نمي توانم از ايران باستان و تمدن آن سخن بگويم مگر آن که از شهرتي که تاريخ برايشان فراهم ساخته است بحثي به ميان بياورم. زيرا که چگونه مي توان از معنويت عميق سرودهاي اوستا چيزي گفت در حالي که به نظر کساني که تاريخ را مي نويسند وآن هم در قرن بيستم، ماراتون نمايانگر پيروزي قطعي روح بر ماده است؟
چگونه مي توان بر پايان تمدن هخامنشي، بر به توبره کشيدن و غارت شوش و بر آتش زدن تخت جمشيد تأسف خورد، در حالي که هم امروز يکي از بهترين مورخان مسؤول اين فجايع يعني اسکندر مقدوني را ناشر سخاوتمند شکل عالي فرهنگ معرفي مي کند؟ (روبر کوئن، يونان و يوناني سازي جهان باستان، پاريس، 1939، ص 402) همان اسکندري که در مدتي کمتر از ده سال امپراطوري کوروش را نابود کرد و تمام عظمت و قدرت اين شاهنشاهي را مانند گرد و غبار به باد داد؛ اسکندري که بونانيان سازنده عظمت يونان را در پي خود به آسيا و آفريقا و مرز هندوستان که در آن جا کار و حقي نداشتند کشاند و بيهوده به کشتن داد، و سپس همان گونه که شاهنشاهي ايران را برانداخته بود براي هميشه مايه پريشاني و ويراني سرزمين پريکلس شد.
چگونه مي توان به شايستگي هاي تمدن ساساني وارث تمدن هخامنشي باليد در حالي که مورخي آگاه و جدي مانند شارل دي يل به خود جرأت مي دهد که ايرانيان زمان خسروپرويز و هون هاي آتيلا را به يک چوب براند و شريک يک جرم و لايق يک نفرت بداند.
چگونه مي توان از سهم ايران در تکامل انديشه فلسفي سخن گفت در حالي که مورخ مرجعي در فلسفه نظير بره ئي يه با کمال خونسردي اصلا وجود روح فلسفي در تمام شرق را انکار مي کند؟
چگونه مي توان در دستاوردهاي فکري فوق العاده غني ايران قرون وسطي ميوه ديررس فکري را که از زمان هخامنشيان عظمت و غناي آن آشکار بوده است کشف کرد، و چگونه مي توان استمرار و اهميت تمدني را که در آن از زرتشت تا غزالي و از رازي تا ابن سينا همه جا خرد مقام بسيار والايي دارد آشکار ساخت در حالي که دانشمند خاورشناس علامه اي نظير ارنست رنان جرأت کرده است بنويسد: «زيرا اولا تاريخ قديم شرق مطلقا افسانه اي است، و ثانيا در دوره اي هم که تا حدي قطعيت پيدا مي کند، تاريخ سياسي شرق تقريبا بي اهميت است ... هوس راني هاي خودکامگان نادان و ستمگر و خون آشام، شورش هاي حکام، عوض شدن پياپي سلسله هاي سلطنتي، تغيير دائمي وزيران، انسانيت به کلي مفقود، نه صدايي از طبيعت و نه جنبشي راستين و اصيل از سوي مردم، در اين دنياي يخ زده چه مي توان کرد؟» (ارنست رنان، آينده دانش، چاپ 21، پاريس، کلمان له وي، 1925، ص 187)#
درست خوانديد: جايي که بودا و زرتشت و مسيح و ديگران زاده شده اند انسانيت کاملا مفقود است؛ جايي که مسيحيت و اسلام و دوازده قرن پيش از مارکس کمونيسم کامل زاده شده، هيچ جنبش راستين و اصيلي از سوي مردم وجود نداشته است؛ دنياي گاهان [گاتاها] و اوپانيشادها، دنياي رامايانا و غزل غزل هاي سليمان، جهان مولوي و حافظ، دنياي يخ زده است!
اگر بيدادگري و بي انصافي اين گونه داوري ها، که امروز نيز به شدت به تاريخ تمدن شرق اهانت مي کنند اثبات نشود مثل اين است که آن قضاوت ها را پذيرفته باشيم. من در اين کار از گواهي خود تاريخ کمک مي گيرم و تاريخ حقيقت را به ما باز خواهد گفت. و اگر براي رسيدن به اين هدف از تاريخ جهان باستان فقط به دو رويداد، يکي جنگ هاي مادي [ايران و يونان] و ديگري جنگ هاي اسکندر، توجه مي کنم از آن روست که اولي لااقل به ديده غربيان با پيروزي ماراتون نماينده پيروزي تمدن قديم يونان است، و دومي ضربه اي است براي يوناني مآب شدن جهان، آن هم نه تمام جهان باستان که عادتا چنين مي گويند، بلکه تنها جهان خاور نزديک و سواحل مديترانه.
البته بديهي است که ايران و شرق فقط مخالف و عيبجو نداشته اند بلکه ستايشگراني نيز داشته اند. اگر بيشتر نويسندگان از سر ناداني يا تعصب و جانبداري، روشمندانه آسيا و مردم آن و افکار و اعمال ايشان را تحقير کرده اند، عده کمتري که پاک انديش تر يا آگاه تر بوده اند توانسته اند حق و احترامي را که شايسته آسياست ادا کنند. يکي از آنان، «يکي از انديشمنداني که سابقا تعدادشان در فرانسه کم بوده و چيزهاي ديگري غير از فرانسه را ديده و درک کرده اند» کنت دوگوبينو است که در سال 1858 (1275 ق) آن چه را که سه سال مأموريت وي در ايران به او آموخته چنين خلاصه مي کند:
«تکرار مي کنم که سرچشمه همه چيز در آن جا (آسيا)ست. آن چه در جهان پيدا شده نمي توانسته در جاي ديگر پيدا شود. اين چيز سپس بهبود يافته، به شکل ديگر در آمده، گسترش يافته، يا کاهش پيدا کرده است؛ اين افتخار ثانوي مخصوص ماست، و بديهي است که انسان در هر جا که هست وظيفه اي دارد. اختراع سازنده زندگي است و باقي هر چه هست فرعي و در درجه دوم اهميت است .... او (آسيايي) يک کلمه سخن نمي گويد، شما را نگاه مي کند. شما او را احمق مي پنداريد و او شما را کور مي داند. مي انگاريد که با ناداني سر و کار داريد، و او فکر مي کند که با کودکي طرف است. و به همين علت اصلي است که آسيايي ها براي عقل و شعور اروپايي ارزش چنداني قائل نيستند. آن چه آنان دارند ايمان است و با اين ايمان خود به جهاني در فراسوي عقل مي رسند که پاي عقل در آن جا لنگ است، حال آن که ما مي پنداريم که در آن سوي خرد چيزي جز خلاء وجود ندارد. جايي که ما نه چيزي مي بينيم و نه چيزي احساس مي کنيم آنان فضايي خوشايند مي يابند و به آساني در آن نفس مي کشند. من نمي گويم که اروپاييان چون چنين فکر مي کنند به خطا مي روند. اما اگر به هر چيز آن چنان که بايد بنگريم، مي بينيم که سرشت خردگريز و به عبارت بهتر غريزه آسيايي چنان چيزهاي بزرگي را در عرصه دين و فلسفه و شعر تخيل کرده است که شکل زيستن آنان در نظر من شايسته کمال احترام است و اگر اين غريزه وجود نمي داشت و عمل نمي کرد، ما چيزي براي تحليل کردن يا پذيرفتن يا طرد کردن يا براي فهميدن در اختيار نمي داشتيم.» (کنت دوگوبينو، سه سال در آسيا، پاريس، گراسه، 1923، ج 2، صص 279 – 281)#
گمان نکنيد که من همه نتيجه گيري هاي گوبينو را دربست مي پذيرم. اين مرد تيزبين با دلبستگي ها و افکار انحصاري و قاطع خويش معتقدات کسي را بيان کرده که مي خواسته است در اظهار عقايد خويش دادگري و انصاف را تا حد ممکن رعايت کرده باشد. گوبينو براي رعايت چنين انصافي در مورد آسيا، چيزي بيش از آن چه دنيا به راستي به آن مديون است برايش قائل شده است و در نتيجه مؤلف سه سال در آسيا آن چه را که فقط در ايران ديده و آزموده به سراسر شرق تعميم داده است.
بنابراين من مانند او نمي گويم که امروزه اگر آسيا نبود «چيزي براي قبول يا طرد يا فهم در اختيار نداشتيم.» بلکه مي خواهم بگويم که در کنار يونان، ايران هم وجود داشته است، ايراني که در بيست و پنج قرن پيش تمدن شگفتي انگيزي در آن شکوفا شد که هنوز نمرده بلکه ناشناخته مانده يا بد شناخته شده است. مي خواهم بگويم که حتي پس از کوروش و داريوش و تا زماني که شاه بزرگي وجود داشت، کاخ هاي اکباتان و شوش يا شهربان نشين هاي آسياي صغير، چيزي غير از آن لانه هاي جنايت و فسادي بوده اند که يک عبارت آشکارا افتراآميز هرودوت معرفي کرده است (هرودوت، کتاب نهم، بندهاي 108 تا 114) و مورخان نيز عادت کرده اند که آن ها را به همين صورت ببينند. آري همان کاخ ها و شهرب (شهربان) نشين هايي که شاهد بودند که مردان بسيار نامدار آتن و اسپارت و تب به عناوين گوناگون پناهنده و فراري و تبعيد شده و ياريخواه و سرباز مزدور تا حاکم دست نشانده و نديم درباري و پزشک و سفير و هم پيمان چگونه در برابر شاهان هخامنشي يا شهربان هاي ايشان کرنش مي کنند، نمي توانستند لانه فساد و جنايت باشند. اگر در دهه 1950 (1330) هنوز مورخان در دربار جانشينان کوروش بزرگ چيزي جز «دسيسه هاي ديوانه وار حرمسرا و آدمکشي و بند و بست هاي وزيران و خواجگان حرم» (شرق و يونان، انتشارات دانشگاهي فرانسه، 1953، ص 196) نمي بينند به آن علت است که هنوز "داستان استر" را سند تاريخي تلقي مي کنند و «مي گويند» هاي هرودوت را که دو هزار سال پيش از اين استرابون بي پايي آن ها را نشان داده است، مدارک و اسناد غير قابل انکار مي پندارند.#

{نامداران يوناني در شوش و فراموشکاري مورخان}
فهرست يونانيان نامداري که به شهر شوش، اين ميعادگاه تاريخ وسرنوشت، پناه مي بردند، مقام و منزلت اين دربار را آشکار مي سازد. اين فهرست طولاني و به نحو شگفت انگيزي پرمعناست. هيپيياس جبار آتن و دماراتوس شاه اسپارت راه پناهنده شدن يونانيان را به ايران گشودند؛ اينان که از کشورهاي خود رانده شده بودند به شوش پناه آوردند و درآن جا مورد پذيرايي شاهانه قرار گرفتند.
پس از آن دو بايد از افراد زير نام برد:
ميلتيادس، حاکم جبار خرسونس، که پيش از آن که فرمانده پيروزمند سپاه آتن در ماراتون شود به عنوان سردار در خدمت ايرانيان بود.
تميستوکلس، فاتح سالاميس که آتني ها او را تبعيد کردند و از سوي اسپارتيان مورد تعقيب بود، به ايرانيان پناه برد و چنان که خواهيم ديد او را غرقه در شکوه و جلال کردند.
پائوزانياس فاتح پلاته، چنان در برابر اطرافيان شاه بزرگ چاپلوسي کرد که هموطنانش از خشم او را در همان معبد آته نا که به آن جا پناه بد زنده به گور کردند تا از گرسنگي مرد.
کالياس، برادر زن کيمون جانشين تميستوکلس و رئيس هيأتي که از آتن به سفارت در 469 ق. م به شوش آمده بود در بازگشت به نوبه خود متهم مي شود که خود را به ايرانيان فروخته است.
کتسياس مؤلف کتاب پرسيکا/ پارسنامه مورخ و پزشک، به خدمت اردشير خوش حافظه در مي آيد.
گزنفون شاگرد سقراط و مؤلف کتاب آناباسيس [لشکرکشي در داخل آسيا] در سپاه کوروش کوچک خدمت مي کند.
آلکيبيادس، متعصب ترين آتني [در اصل: آتني ترين يونانيان]، دست پرورده پريکلس و شاگرد سوگلي سقراط، سپهسالار آتن در ساموس و فاتح نبردهاي آبيدوس و کوزيکوس، توسط يونانيان محکوم به مرگ مي شود و مي گريزد، مهمان تيسافرن سردار ايراني مي شود و در ايالتي که فرناباذ شهرب ايراني آن است از دنيا مي رود.#
و نيز در شمار اين گروه مي توان از لوساندروس اسپارتي، فاتح آيگوس پوتاموس نام برد که با کمک مالي کوروش کوچک جنگ پلوپونز را پيروزمندانه به پايان مي رساند؛ و نيز کونون سردار آتني مغلوب در آيگوس پوتاموس که بار ديگر فرماندهي ناوگان ايران را در کنيدوس بر عهده مي گيرد (ماه اوت 394) و پيساندروس و اسپارتيان همراه او را شکست مي دهد.
همچنين درياسالارآنتالکيداس که در 386 به عنوان سفير به شوش مي آيد تا خواستار "صلح شاهانه" شود. پس از او لئون و تيماگوراس در دربار ايران به سفارت مي آيند، و سپس پلوپيداس تبايي است که او نيز در 366 به عنوان سفير يونان نزد اردشير به شوش مي آيد و او يکي از عاملان پيروزي در لئوکتروس است. و از همه مهم تر ارتش يونانيان ايوني و جاهاي ديگر است که از اولين روز تا آخرين روز امپراطوري هخامنشي، پس از ماراتون و سالاميس و حتي پس از ايسوس و آربل تا زمان غارت شوش توسط اسکندر مقدوني به شاه بزرگ وفادار مي ماند.
يک نکته ديگر را مورخان پيوسته فراموش مي کنند و آن اين است که اگر "صلح رومي" (پاکس رومانا) براي يونان در واقع صلح سقوط بود، بهترين روزهاي تاريخ آتن روزهاي پس از پيروزي بر ايران در آغاز قرن پنجم پيش از ميلاد نبود، بلکه از روزي آغاز شد که کالياس براي درخواست صلح به دربار شوش رفت و پيمان صلح را در سال 499 ق. م امضا کرد – اين همان پيماني است که با عادي سازي روابط ميان شوش و آتن، به آتن امکان داد تا از رقيب خود، اسپارت "صلح سي ساله" يعني «قرن» پريکلس را به دست آورد. نکته ديگري که مورخان فراموش مي کنند اين است که اسپارت، اين نماد اخلاقيات جدي و سخت، تنها هنگامي به بزرگي امپراتوري خود دست يافت که دوستي ايرانيان را کسب کرد و از کمک مالي ايشان بهره مند شد، و در اين مقام بلند باقي نماند مگر به برکت "صلح شاهانه" که در بامدادي بهاري در سال 386 – يعني يک قرن پس از ماراتون – تيريباذ فرمانرواي ايراني ايوني، به نام شهريار خود مواد پيمان آن را براي فرستادگان اسپارت و آتن و کورنتوس و آرگوس و تب، که براي شنيدن آن به سارد آمده بودند قرائت کرد. و آن گاه چنين مرداني همچون تيريباذ که از شوش و سارد صلح را بر دولت – شهرهاي يوناني تحميل مي کنند (دولت – شهرهايي که از سر رشک و کينه و جاه طلبي يکديگر را مي دريدند) به بازيچه هاي دسيسه هاي حرم تشبيه مي شوند.#
از زمان انتشار کتاب گفتار در باره تاريخ جهان بوسوئه تا امروز تقريبا يک کتاب مهم در باره روابط ايران هخامنشي با جهان يوناني منتشر نشده که نظير جمله زير در آن ديده نشود: «ميان سلطنت مرد سالارانه کوروش بزرگ يا داريوش اول و سلطنتي که اسکندر به آن حمله کرد گودال ژرفي وجود دارد»، (شرق و يونان باستان، انتشارات دانشگاهي فرانسه، 1953، ص 196) و حتي يکي از آنان به اين نکته توجه نکرده است که اگر فقط 52 سال پيش از واقعه گرانيک يونانيان، اين مردان آزاد براي يک بار متفق الرأي به آسيا مي شتابند تا شرايط صلح شاهانه را از زبان يکي از شهرب هاي او بشنوند و همه بي درنگ سوگند ياد کنند که آن را محترم بشمارند، از آن رو بوده که پادشاهي هخامنشي هنوز هم مانند گذشته سلطنت شاه بزرگ بوده که حيثيت سياسي و اخلاقي آن بي رقيب و عظيم و دست نخورده باقي مانده بوده است. و اين، نه به خاطر طلا و سلاح شاه ايران بود، که اين بار هيچ نقشي نداشتند، بلکه به دليل اعتبار و اقتدار شخصي او و از جهت نقش داوري يي بود که پيوسته يونان برايش قائل مي شد. اين دو امر توجيه شدني نيستند مگر با توجه به نيروي حياتي فوق العاده و درخشش تمدني که از بيست و پنج قرن پيش به ابن سو هميشه دانسته است که چگونه با فضايل و اخلاق نيک و شيوه زندگي خود تمام کسان را از دوست و دشمن که راه شناسايي آن را پيدا کرده اند تحت تأثير قرار دهد و شيفته خود سازد. تمدني که در برابر آشور و کلده و مصر فراعنه و حکومت هاي آتن و اسپارت و تب و سلطه جويي مقدوني و روم و بيزانس ايستاده و شاهد زوال آنها شده بي آن که محاسن و فضايل بنيادي خود را از دست بدهد، و بي آنکه هيچ گاه از اين که تمدني ايراني با زبان پارسي باشد باز ايستد. تمدني که جزر و مد هولناک هجوم هاي مقدوني و اعراب و درنده خويي هاي وصف ناپذير مهاجمان مغول و ترک و تاتار را تحمل کرده است بي آن که مانند بسياري از تمدن هاي ديگر براي هميشه نابود شود، بلکه حتي در پي اين تاخت و تازها پيروزمند بيرون آمده و در هر بار و در آخر کار اين تمدن ايراني بوده که زنده و پيروزمند باقي مانده است: اين اسکندر است که "ايراني مي شود" همان گونه که نخستين و بزرگ ترين فرمانروايان عرب يعني عباسيان و پس از ايشان جانشينان بلافصل چنگيز و تيمور نيز ايراني مي شوند.#
در اين باره نظر آرتور پوپ، مؤلف اثر گرانقدر و عظيم پژوهشي در هنر ايران و يکي از بهترين کارشناسان تمدن ايراني در خور توجه است. پوپ معتقد است که تاريخ يونان در مقايسه با طول تاريخ ايران چيزي جز يک واقعه شکوهمند نيست و عظمت روم فقط پرده اي از نمايشنامه جهاني است. پديده اي با چنين سترکي و نيرومندي آدمي را در صحنه تاريخ به اشتباه مي اندازد. نه تنها تاريخ آسيا، بلکه تاريخ جهان هم تا زماني که منابع قدرت ايران کشف و بيان و اندازه گيري نشوند و دامنه تأثير آن به سنجش در نيايد و درست فهميده نگردد غير قابل فهم خواهد ماند. به نظر من پوپ حق دارد؛ زيرا که تا زماني که ماهيت واقعي نيروهايي که ايران باستان را نخستين امپراتوري جهان و يکي از بهترين امپراتوري هاي سازمان يافته دوران باستان ساختند شناخته نشود، در شالوده تاريخ جهان معمايي وجود خواهد داشت.
تا وقتي ندانيم که چگونه ملتي واحد بابل را به مبارزه مي طلبد، مصر فراعنه را در زير فرمان در مي آورد، با افتخار در برابر آتن مي ايستد، اسکندر را مجذوب خود مي سازد، با امپراتوري روم و بيزانس پيکار مي کند، از تاريخ چيزي ندانسته ايم.
تا وقتي ندانيم که همان ايران پس از آن که از اعراب شکست خورد و بي سردار و بي دفاع ماند، و پس از آن که لگدمال گله هاي بيابانگرد مغول و تاتار و ترک شد که براي کشتن و غارت و سوزاندن آن چه از حمله اعراب باقي مانده بود آمده بودند، به برکت چه نيرويي توانست زنده بماند و با فکر و هنر خود يادگار عظمت باستاني و بازمانده صفات و خصوصيات اصلي خود را در جان ها و دل ها زنده و پايدار نگاه دارد، از تاريخ چيزي در نيافته ايم.
تا زماني که به تاريخ نه به عنوان دانش به سرنوشت بشريت در حال پيشرفت بلکه به عنوان گاهنامه اعمال فرماندهان و شاهان نگريسته مي شود، تا وقتي که به تاريخ با مجموعه اي از پيشداوري ها و گمراهي هايي نگريسته مي شود که ادبيات به اصطلاح تاريخي در باره تمدنهاي آسيا رواج داده اند، فهم تاريخ ممکن نخواهد شد.
تا زماني که بعضي از ادعاهاي بي دليل و پيشداوري ها که رنگ حقايق تاريخي به خود گرفته اند براي بينندگان و خوانندگان فاش نشوند تا هر کس از ياوه بودن آن ها بتواند ارزش واقعي آن ها را بشناسد، تاريخ چيزي جز يک دور باطل و مشرق زمين چيزي جز معمايي درک نشده نخواهد بود.#
من در بررسي خود از چين و هند سخني نخواهم گفت، زيرا که با آن که پيام معنوي آن ها مجذوب کننده و ميراث هنريشان استثنايي است، ناچارم براي بحث خود حدودي قائل شوم. در اين جا تنها از ايرانيان سخن خواهم گفت، همان ايرانياني که هر کودک غربي در نخستين صفحات کتاب درسي تاريخ خود با نام پارسي و ماد و تحت عنوان ننگين "بربرها" با ايشان آشنا مي شود؛ همان بربرهاي شکست خورده در سالاميس که مورخان غربي از سه قرن پيش تاکنون تکرار مي کنند که شکست آنان آزادي جهان را نجات بخشيد و سبب پيروزي قطعي روح بر ماده شد. مي خواهم اثبات کنم که اين عقيده غلطي است که ايران هخامنشي، چنان که معمولا مورخان مي گويند، مخالف با هر چه دوست داريم و مخالف با آن چه مايه افتخار آتن مي پنداريم، يعني مخالف با عشق به زيبايي و ستايش آزادي و فرهنگ معنوي بوده است. مي خواهم ثابت کنم که نبردهاي ماراتون و سالاميس هرگز آن اهميت و معنايي را که پسينيان از اکتشاف آن بر خود مي بالند، نداشته است. و سرانجام مي خواهم ثابت کنم که علت اساسي دشمني عميق و انکارناپذير يونان نسبت به حريف شرقي خود – که تاريخ هم نخواسته است با قضاوتي بي طرفانه لکه آن را بزدايد – ناسازگاري ريشه دار ميان دو جهان و دو گونه مختلف تفکر در آنها بوده است، يعني اختلاف هايي آشتي ناپذير در باره چگونگي رفتار آدمي و رسالت انسان در گيتي و آرمان او در باره مفهوم کلي زندگاني؛ و علت اين اختلاف، بر خلاف آن چه غالبا رياکارانه القا کرده اند، تباهي جانشينان کوروش نبوده است.
نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

از نسل ناسخ التواریخ تا نسل نور السیره

رسول جعفریان

نسل ناسخ التواریخ، یک نسل ویژه در نگارش و درک تاریخ اسلام است، و نسل نورالسیره نسلی است که از منابع

جریان اخباری ـ اصولی تا دوره صفوی

رسول جعفریان

درس امروز پنجم دی 95 که روز آخر درس تاریخ تشیع در این ترم بود، مرور بر جریان اخباری ـ اصولی تا دوره

منابع مشابه بیشتر ...

اشعاری در باره راه حج از ابوهاشم!

رسول جعفریان

در میان یک مجموعه شعر هجو، اشعاری در باره راه حج آمده که گرچه سبک و گاه با استفاده از کلمات نازیباست

نکاتی در باره میراث مکتوب عاشورا

رسول جعفریان

گزارش سخنرانی بنده با همین عنوان در خانه اندیشمندان علوم انسانی در شب هشتم محرم (16 شهریور 1398) اس