۲۸۶۴
۰
۱۳۸۵/۰۳/۱۹

تاريخ زندگي دوازده امام (ع)

پدیدآور: حمد الله مستوفي
مقدمه
نخستين بار که کتاب الائمة الاثناء عشر ابن طولون را ديدم شگفت زده شدم. يک مورخ دمشقي با نام شمس‌الدين محمد بن طولون (م953) درست درزمان اوج اختلافات عثماني و صفوي، کتابي در شرح حال دوازده امام نوشته و حتي اشعاري هم در ستايش آنان سروده است. وي در پايان کتاب مطلبي هم از قول «شيعيان فعلي تبريز» در بارۀ ترتيب افضليت امامان نقل مي‌کند. اين کتاب را صلاح‌الدين منجد (بيروت،
دار صادر، 1958) چاپ کرده و در قم هم توسط منشورات شريف رضي افست شده است.
بعدها که در اين باره کاوش‌هاي بيشتري کردم، ديدم شمار کساني از علماي سني که شرح حال دوازده امام را نوشته و در هنگام نوشتن احساسات موافق خود را نسبت به آنان ابراز کرده‌اند، فراوان است. اين افراد، سني (شافعي يا حنفي) بودند و در عين حال دست به چنين اقدامي زده بودند.
تا آنجا که به محبت اهل بيت باز مي‌گردد، مسأله شگفتي ندارد. زيرا سنيان به جز نسلِ ناصبيانِ نخست، هميشه نسبت به اهل بيت اظهار محبت مي‌کردند. گو اين که گاه از ابراز فضائل آنان خودداري مي‌ورزيدند، اما به طور معمول تلاش مي‌کردند تا خود را محبّ اهل بيت نشان دهند. اما آنچه در اين مبحث براي من تازگي داشت، توجه به دوازده امام، و حتي کار برد کلمۀ «امام» يا «معصوم» بود.
جستجوي بيشتر، موارد فزون تري را نشان داد و معلوم شد که اين رويه در فکرِ مذهبي، سابقه‌اي کهن دارد. شايد از قرن پنجم يا ششم به اين سو، در گوشه و کنار سرزمين شرق اسلامي وبه تدريج غرب، فراوان بوده‌اند کساني که چنين مي‌انديشيده‌اند. اين که اين قبيل افراد چه کساني بوده‌اند، دقيق نمي‌دانيم، اما نمونه‌هايي را از ايران تا استانبول، از دمشق تا ماوراءالنهر و بعدها تا هند و جزيرة العرب مي‌توانيم بيابيم. گاهي مي‌ديدم که کساني در شناساندن مذهب اينان درمانده شده‌اند. کساني آنان را شيعه دانسته و اهل تقيه شمرده‌اند، در حالي که واقعا چنين نبوده است. اينان بدون تقيه، همزمان که سني بودند، به دوازده امام هم عشق مي‌ورزيدند.
اين کاوشها سبب شد تا فصلي از کتاب تاريخ تشيع در ايران را به «سنيان دوازده امامي» اختصاص دهم. اخيرا دريافتم که تعبير «سنيان دوازده امامي» را نخستين بار ملامحمد طاهر قمي در باره سران متشيع صوفيه بکار برده است (فتوح المجاهدين، ص 56 نسخه 3116 کتابخانه مرکز احياء ميراث اسلامي).
شايد يکي از مفصل ترين کارها، انتشار کتاب «وسيلة الخادم الي المخدوم در شرح صلوات بر چهارده معصوم» باشد که از آن فضل الله بن روزبهان خنجي، سني شناخته شده معروف و ضد صفوي است. کتاب ياد شده به کوشش نويسندۀ اين سطور، بار نخست توسط کتابخانۀ آيت الله مرعشي و بار دوم با مقابله نسخه‌اي ديگر توسط انتشارات انصاريان به چاپ رسيد و خوشبختانه به اردو هم ترجمه و منتشر شد.
در همان کتابِ «تاريخ تشيع در ايران» (که چاپ جديد آن در يک جلد عرضه شده است) در فصل مربوط به «سنّيان دوازده امامي» اشارتي هم به حمد الله مستوفي داشتم. شاهد من براي اين که مستوفي از اين نحله است، همان چند سطري است که




وي پيش از شروع به شرح حال امام حسين(ع) در کتاب «تاريخ گزيده» آورده و چنين است: «فصل سيوم از باب سيوم در ذکر تمامي ائمۀ معصومين - رضوان الله عليهم اجمعين - که حُجّة الحقّ عَلَي الخلق بودند، مدّت اقامتشان از رابع صفر سنۀ تسع و اربعين تا رمضان سنۀ اربع و ستين و مأتين دويست و پانزده سال و هفت ماه. ائمۀ معصوم اگر چه خلافت نکردند، اما چون مستحق، ايشان بودند، تبرّک را از احوال ايشان، شمّه‌اي بر سبيل ايجاز ايراد مي‌رود».
خوشبختانه بعد از مدّتي کتاب «ظفرنامه» مستوفي، به صورت عکسي (مرکز نشر دانشگاهي، 1377) چاپ شد. حدس مي‌زدم که وي در اين اثر هم شرح حالي از دوازده امام آورده باشد. حدس مطابق با واقع درآمد. اکنون که اين مختصر را تقديم مي‌کنم، قطعات ياد شده از شرح حال دوازده امام را از «ظفرنامه» که طي پنج سال اخير به صورت انتقادي و حروفي چاپ شده، با ذکر شماره جلد و صفحه ارائه مي‌دهم. اين قطعات از مجلد دوم و سوم ظفرنامه گرفته شده است با اين مشخصات:
ظفرنامه: قسم الاسلاميه (جلد 2، خلفاي نخستين و بني اميه)، حمدالله مستوفي، تصحيح: پروين باقري اهرنجاني، زير نظر مهدي مدايني، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ اول، تابستان 1380
ظفرنامه، قسم اسلاميه (جلد 3، دولت خلفاي بني عباس و دولت خلفاي بني فاطمه «اسماعيليان»، تصحيح و توضيح و مقدمه از: منصوره شريف زاده، زير نظر مهدي مدايني، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، چاپ اول، تابستان 1384

حمد الله مستوفي
مستوفي جسته گريخته شرح حال خود و خاندانش را در تاريخ گزيده و جاي‌هاي ديگر آورده است. جد چهاردهم وي با نام فخرالدوله ابومنصور کوفي در سال 223 همراه سپاهي به حکومت قزوين آمده و پس از آن، اين خاندان، در زمرۀ حاکمان و مستوفيان اين ديار بوده‌اند. وي در باره خاندانش مي‌نويسد: قديمي ترين قبايل قزوينند. اصلشان از نسل حرّ بن يزيد رياحي بود. در اوائل والي قزوين بودند. از زمان معتصم خليفه تا عهد قادر خليفه اکثر اوقات بدان مهم نامزد بودند و بعد از آن، به شغل استيفا منصوب شدند و به مستوفي معروف گشتند.
حمدالله خود از مستوفيان دوره ايلخاني بوده و زماني در عهد صدارت رشيد‌الدين فضل الله، متصدي ماليات قزوين و زنجان و ابهر و طارمين بوده است. دکتر نوايي برخي از مشاغل وي را، بر اساس داده‌هاي خود او در تاريخ گزيده، در مقدمه آن کتاب آورده است.
از وي سه کتاب شناخته شده است. نخست تاريخ گزيده که آن را در سال 730 نوشته است. ديگر نزهة القلوب در جغرافي که در سال 740 به نگارش درآمده و سوم ظفرنامه که تاريخ دوره اسلامي به شعر و در ادامه کار شاهنامه فردوسي سروده شده است. در باره ويژگي‌هاي اين کتاب در مقدمه چاپ جديد توضيحات مختصري به دست داده شده است. آنچه مهم است هر سه کتاب، جايگاه بسيار با ارزشي در تاريخ و جغرافيا و ادب فارسي دارد و حق آن است که بايد در باره او و حتي ظفرنامه، تک نگاري‌هاي مفصلي نوشته شود. اعتبار وي در قزوين چندان بوده است که تاکنون مزار وي با نام گنبد دراز برپاست و اين خود نشان ارجي است که مردم اين شهر براي او قائل بوده‌اند.
ارائه شرح حال خلفا هم در تاريخ گزيده و هم در سفرنامه، نشانگر آن است که وي سني و شافعي است. با اين حال، همان طور که گذشت، وي از نسلي است که مي‌توان آنان را با تعبير سني دوازده امامي ياد کرد. دوراني که وي در آن مي‌زيست براي مدتي، مذهب امامي به عنوان مذهب رايج مطرح شد. اين کار در سال 709 و توسط الجايتو صورت گرفت اما بعد از وي فرزندش ابوسعيد پيگير آن نشد. طبعا مي‌توان تصور کرد که در اين دوره، مؤلف ما، کم و بيش با تشيع امامي بيشتر آشنا شده است. به علاوه، قزوين به رغم آن که دارالسنه بود، هميشه يک اقليت فعال از شيعه داشت. فراموش نکنيم که در قرن ششم عبدالجليل رازي قزويني نويسنده کتاب نقض، از همين شهر بود. چنان که خاندان عجلي‌هاي اين شهر هم، غالبا از شيعيان بودند.
مستوفي ذيل شرح حال شافعي مي‌نويسد: او را در وقت امامت، به سبب حب اهل بيت، به رفض منسوب کردند. او به واسطۀ آن چند بيت گفته است:
لو کان رفضا حبّ آل محمد
فليشهد الثقلان انّي رافضي
انا الشيعي في ديني و أهلي
بمکة ثم داري عسقليه
آنچه در پي مي‌آيد ترکيبي است از آنچه که حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده و ظفرنامه در باره دوازده امام معصوم عليهم السلام آورده است. طبعا آنچه در تاريخ گزيده بوده به نثر و آنچه در ظفرنامه آمده، به نظم است. رابطۀ ميان آنها چنان است که هر کدام مطالبي دارد که در ديگري نيست. گاه تفاوت‌هايي هم ميان مطالب دو کتاب وجود دارد. در هر قسمت، اما ابتدا مطالبي که در تاريخ گزيده بوده آورده ايم و سپس اشعار وي را در آن باره، از ظفرنامه نقل کرده ايم.
برخي از مطالبي که وي ارائه کرده، پايۀ تاريخي درستي ندارد، اما واقعيت آن است که ما اين اثر را نه به لحاظ تاريخي بلکه در شرح آنچه که در آغاز اين مقدمه گفتيم، تدوين کرده ايم. بنابرين، جاي آن نبوده است که به بررسي و نقد مطالب گفته شده بپردازيم. (رسول جعفريان)

* * *

امير المؤمنين علي عليه السلام
عمّ زاده رسول الله، مادرش فاطمۀ بنت اسد بن هاشم. ولادتش به کعبه بود. در ثاني جمادي الاخر سنۀ ثلاثين عام الفيل موافق با سنۀ احدي و عشر و تسعمائۀ اسکندري (هشت سال از پادشاهي پرويز گذشته). سبب ولادت او به کعبه، آن که مادرش به زيارت در رفت. او را نفاسي پيدا شد. خروج متعذّر بود. علي را هم آنجا بزاد. در يازده سالگي، پيش از بلوغ مسلمان شد...
از خارجيان، عبدالرحمان بن ملجم مرادي زني قُطام نام را دوست مي‌داشت و پدر و برادر آن زن در جنگ نهروان بر دست سپاه مرتضي علي - رضي الله عنه - کشته شده بودند. عبدالرحمان آن زن را خواستاري کرد. زن گفت: اگر علي را بکشي زن تو شوم. عبدالرحمان ياور طلبيد... عبدالرحمان ملجم به وقت صبح در مسجد کوفه، مرتضي علي را بر فرق زخم زد به شمشيري زهر آب داده و کارگر آمد. علي گفت: فزتُ و ربّ الکعبة و پيوسته گفتي: لتخضبنّ هذه من هذه. يعني سر او رنگ کنندۀ ريش اوست به خون. علي دو روز ديگر بزيست و در نوزدهم [!] رمضان به جوار حضرت حق پيوست. حسن و حسين او را به موجب وصيت، بر شتري مشمر روان کردند. شتر برفت تا آنجا که اکنون مشهدست، فرود آمد. او را هم در آنجا دفن کردند. در زمان بني اميه گور او ناپديد کردند. هارون الرشيد پديد کرد. عضدالدولۀ ديلمي عمارت عالي ساخت، چنان که اکنون است.
مدت عمر مرتضي علي شصت و سه سال، مدت خلافتش چهار سال و نه ماه. او را به روايتي سي و پنج فرزند بود و به روايتي سي و دو. چهارده پسر و هجده دختر. اما يازده پسر را نام يافته ام و نسل از اين پنج مانده است. اول حسن، دوم حسين. شرح حال هر دو علي حده خواهد آمد. سيوم محمد حنفيه، مادرش خوله از بني حنيفه. او را بدين سبب حنفيه گويند. شصت و پنج سال عمر داشت. چهارم عباس در کربلا شهيد شد با حسين. پنجم عمر، مادرش از بني ثعلبه بود. و از اين شش پسر نسل نبود: اول محسن از فاطمه بنت رسول الله – رضي الله عنها - به طفلي نماند. دوم عبدالله. مختار ثقفي او را در حرب معصب زبير بکشت. سوم عثمان. چهارم عبدالله، پنجم جعفر. هر سه با حسين در کربلا شهيد شدند. ششم يحيي. مادرش اسماء بنت عميس بود و او با محمد ابوبکر برادر مادري بود.
و از دختران سيزده را نام يافته ام. ام کلثوم، و زينب از فاطمه بنت رسول الله. ام کلثوم را به عمر داد. زيد بن عمر از او متولد شد. بعد از آن او را به عون جعفر داد. بعد از عون، محمد بن جعفر او را بخواست و دختري از او بثينه نام متولد شد. بعد از محمد بن جعفر، عبدالله بن جعفر او را بخواست. اما زينب، عبدالله بن جعفر او را به خواست و در خانۀ او وفات کرد. علي بن عبدالله و عون بن عبدالله از او متولد شدند. [جعفريان که خود را سيد مي‌پندارند نسبت با زينب و ام کلثوم، بنات رسول الله را گويند]. مله، ام الحسن، ام کلثوم صغري، زينب صغري، حمامه، ميمونه، خديجه، ام الکرام، نفيسه، امامه از امهات مختلف.

خلافت امير المؤمنين، اسد الله الغالب، علي بن ابي طالب
چهار سال و نه ماه

بگويم کنون داستان علي
سر اولياء مايه ي پردلي
جهان فتوّت سپهر عطا
محيط مروّت سحاب سخا
مکان صفا کانِ علم و يقين
معان وفا عون اسلام و دين
سپهر خرد، بحر فرزانگي
روان هنر، جان مردانگي
نياي امامان، سر اوليا
شه دين پناهان، مه اتقيا
لقب مرتضي و وصي رسول
نسب ابن عمّ، جفت پاک بتول
به معني شده کعبه ي اهل دل
نه زين صورت فاني آب و گل
که جز وي نزاده در آن خانه کس
گر او را خود اين يک شرف بود بس
فصاحت ز تقرير او ديده ارج
بلاغت ز تحرير او بُرده نهج
شجاعت ز مردي او آشکار
وز اين شير خود خواندش کردگار
به علم اوستاد همه عالمان
هر آن کوست شاگرد او عالم آن
از او حل شده سر به سر مشکلات
تن علمِ را دانش او حيات
همه عالمان پيش او خوشه چين
نبي گفته در حق او اين چنين
«منم شهر علم و عليم در است»
درست اين سخن قول پيغمبر است
اگرچه پس از ديگران شد امير
بزرگيش را خرده‌اي زين مگير
نه گويند حلوا بود باز پس
پس از جمله زآن يافت اين دسترس
چهارم دَرَج زآن سبب يافت کار
که معني نمايي بود در چهار
بدو دين يزدان برافروخت چهر
که او بود در دين چو بر چرخ مهر
نبي گفت :« اصحاب من سر به سر
بدين در چو بر چرخ انجم شمر
ز هريک که جويد کسي راه راست
نمايند از آن سان که حکم خداست»
ز تشبيه انجم برِ انجمن
کنم رمز معني عيان در سخن
چو تشبيه اصحاب ز انجم بود
به ياران ز سياره نسبت رود
ز سيارگان چارمين از دو سو
بود مهر و نسبت علي راست زو
به دنيا علي هست خورشيد دين
چو در چارمين پايه آمد يقين
دگر چون اسد خواند او را خدا
لقب اين چنين آمدش از سما
اسد خانۀ مهر شد بي‌گمان
ز مهر است نسبت بدو همچنان
تو اي نامور مرد فرخنده کيش
چو جويي ز دين ره به دادار خويش
نه آن به بود را ه روشن ترت
که خيره نگردد به رفتن سرت
رهي کان ز رهزن بود خوفناک
چو در روز پويي از آن نيست باک
کز آن بر تو پيدا بود راه راست
بود روشنت آن که جاده به جاست
وگر ناگهي گم شود بر تو راه
توان يافت چون کني به نگاه
کمينگاه رهزن بداني کدام
به منزل تَواني کشيدن زمام
وگر شب به اميد سيارگان
به راه اوفتي همچو بيچارگان
چو ديگر بر آن ره نکردي گذر
گيا پيش چشمت شود شير نر
ز ترس بدانديش و خوف دَدان
در آن راه پوينده چون بي‌خودان
اگر پاي از جاده بيرون نهي
بماني هميشه در آن گمرَهي
بود سود، رنج تن و درد دل
زيان آن که باشي ز کرده خجل
کسي را به شب راه رفتن رواست
که نيکو شناسد رهش برکجاست
نگردد بر او پادشا هيچ چيز
ز دانش کند نيک و بد را تميز
به تاريک شب راه باريک خويش
ببيند، نپويد ز اندازه بيش
اگرچه بر انجم ز بيش و ز کم
نشايد زدن اندر اين فن رقم
که هريک به جاي خود آورده‌اند
بدان سان که بايست خود کرده‌اند
اگر راه جويي سوي کردگار
به نزديک حيدر برآراي کار
که حيدر چو مهرست با مهر و داد
ز مهرش به دل روي کينه مباد
علي رهنمايم سوي مصطفي
محمد شفيعم به پيش خدا
هر آن کس بر اين راه سازد گذر
علي باشد او را به اين راهبر
نمي گويم از ديگران دوربارش
علي را در اين کار مأمور باش
که او را روايات روشن ترست
چو او شهر علم نبي را درست
بجز از در شهر در شهر دين
نشايد شدن، بشنو از من يقين
خنک آن که شد پيروش در جهان
نه چندان که لعنت سرايد در آن
که در شيعه بالا عنانش علي
ز جان است دشمن ز بي‌حاصلي
به راهي که شد پيروش شافعي
بر آن ره کنيمش به دين تابعي
در اين گر کني ره غلط گر گناه
پديد آيد، از من کنش بازخواه
بدا آن که با او کند دشمني
سوي کار دنيا ز آهرمني
هر آن [کس که] بد کرد با خانه اش
به خويشي شد از جهل بيگانه اش
ببين تا چه فرمود سيد در اين
نه در حقش آمد حديث اين چنين؟
:« بود دوست او دوست پروردگار
همان دشمنش دشمن کردگار»
الهي چو ما را از آن روزگار
نگه داشتي و از آن زشت کار
نگهدارمان هم از آن گفت و گو
که جوييم از کينه آن جست و جو
دل ما برآيين سنت بدار
مگردانمان از علي شرمسار
در اين دَور کن پيرو مصطفي
به دنيا درون ره بدين رهنما
کنون شرح احوال آن نامدار
بگويم که چون بود آن روزگار
قتل مرتضي علي کرّم الله وجهه
بُد از خارجيان يکي خيره سر
به نام عبدرحمان و مُلجم پدر
زني را که خواندند نامش قُطام
به دل دوست داشت و از او جُست کام
زن از مرتضي داشت پرخون جگر
ز دردِ برادر ز کين پدر
که او بودشان کشته در نهروان
وز اين بودي آن زن خليده روان
چو از مرتضي در درون کينه داشت
بر آن کينه معشوقه را بر گماشت
بدو گفت: «اگر کام خواهي ز من
به جان علي اندر آور شکن
و گرنه دگر کام از من مجو
بدين مهر از اين پس به پيشم مپو
چو زو ابن ملجم شکيبا نبود
ز جهل اندر آن کار کوشش نمود...
مرادي بزد تيغ بر فرق او
ز سر خون روان شد سوي ريش و رو
علي گفت: «رَستم به حقِّ خدا»
بر او زخم کردند پس چند جا...
گرفتند مُرادي بدکار را
بکشتند زارش پس از مُرتضي...
دو روز دگر بعد از آن زنده ماند
سوي دارِ باقي سيم روز راند
به معني به پيش خدا رفت زود
به صورت از آن چشمِ عمرش غنود
ده و نُه گذشته ز ماه صيام
روانش به فردوس بنهاد گام
مشرّف بدو گشت خُلد برين
بر او کرد پروردگار آفرين
به ديدار کردش به دل شادمان
بدو داد کوثر به نُزل آن زمان
به نزديکي مصطفي جاش داد
ز هم هر دو گشتند از آن کار شاد
بُدش شصت و سه سال عمر آن زمان
که کردش شهيد اين چنين بدگمان
از آن بوده نه ماه با چار سال
خليفه به گيتي به جنگ و جدال
سرِ مرتضي چون در آمد به خواب
بکردند تجهيزش اندر شتاب
به حکم وصيت بر اشتر ورا
ببستند و کردند آن را رها
ز کوفه شتر تا نجف شد روان
گذشتن از آنجا نبودش توان
بدانجا که مشهد کنون است جا
گزيد و سپردند به خاکش ورا
بر او خاک کردند آنگاه راست
ندانست کس تا که گورش کجاست
به گاه بني امّيه آن مزار
نکردندي از بيمشان آشکار
چو هارون بر آمد به گاه مِهي
پديد آمد آنجاي را فرّهي
يکي روز هارون بد اندر شکار
شکارش گرفت اندر آنجا قرار
نرفتي همي اسپ هارون در او
پياده شد آن مِهتر صيد جو
هراسي بر او زان زمين بر نشست
از آن صيد، آن شاه، از اين داشت دست
ز مردم بپرسيد احوال آن
زگور علي داد پيري نشان
بکاويد جا شخص او شد پديد
مزاري ز بهرش پديد آوريد
نگهبان نشاند و بر آن هر کسي
فزودي عمارت ز هر در بسي
چنين تا فنا خسرو نامدار
چنان کرد، هست اين زمان آشکار
عمارت پس آنگاه گرد اندرش
همي هر کسي کردي اندر خورش
چنين تا که شهري شد آن جايگاه
پر از خانه و کوي و بازارگاه

حليۀ مرتضي علي، کرم الله وجهه
کنون حليه اش بايدم شرح داد
که چون بود در شکل، آن پاکزاد
به بالا ميانه بُد آن نامور
به رو سرخ چهره بخوبي چو خور
به تن سخت فربه شکم پر بزرگ
دو چشمش پر از خون و بيني سترگ
کشيده موي روي و خُرماي گون
دو بازو به کردار سيمين ستون
بر و سينه اش پهن و گردن ستبر
به قوت، چو روباه پيشش هُزبر
ميان سرش اصلع و مو دراز
ز کستي دو گيسو از آن داد ساز
به گفتار شيرين به کردار خوب
جدا از بدي و بري از عيوب
فتادي به دل گه گهي با مزاح
به جِد يافتي زو جهاني فلاح
از او نآمدي کار جز راستي
که بودي به دل دشمن کاستي
به مردي چنو کس ز نسل بشر
نه آمد، نه آيد به گيتي دگر
ز علم و ز زهد و ز لطف و عطا
ز هرکس فزون داده بهرش خدا
بر او هر زمان صدهزار آفرين
ز ما تن به تن باد تا روز دين

ذکر ازواج و اولاده، رضي الله عنهم
ز ازواج و اولاد آن نامور
کنون داد خواهم بخوبي خبر
بُد او کرده نُه زن، مهين فاطمه
که بودش پدر پيشواي رمه
اَمامه که زينب بدي مادرش
ز بوالعاص فرخنده بد گوهرش
به حکم وصيت پس از خاله، گشت
زنِ مرتضي وبه عهدش گذشت
دگر خوله بودي حنيفي گهر
چو ليلي که مسعود بودش پدر
چو اسماء بنت العميس آن که او
از او پيشتر داشت بوبکر شو
چو ام البنين بود دخت حزام
دگر ام قيسي محيا به نام
چو ام حبيب تغلبيه گهر
چو ام سعيد آن که عروه ش پدر
وليکن چو شد سوي ديگر سرا
سه زن بود از اين نُه زنِ او به جا
يکي خوله بودي حنيفي گهر
چو اسماء و ام البنين بُد دگر
ده و پنج بودش پسر زين زنان
که بر هر يکي آفرين بي‌کران
ولي نسل از اين پنج ماندش به جا
حسن با حسين جعده ي مصطفي
محمد که بودش حَنَفيه نام
چو عباس مامش ز تخم حزام
به پنجم عمر تغلبي مادرش
از اين پنج آمد گزين گوهرش
وزين ده نشد هيچ نسلي ورا
مهين محسن از تخمه ي مصطفي
عبيدالله بد دو پور دگر
هميدون دو پورش محمد شمر
ابوبکر و عثمان و جعفر همان
دگر عون و يحيي بود همچنان
از اين پانزده، چارده بد به جا
بدانگه که او شد به ديگر سرا
که محسن به طفلي گذر کرده بود
به ديگر سرا رخت جان برده بود
دگر هجده دخت فرخنده داشت
که هريک به پاکي همي سرفراشت
از ايشان دو از فاطمه زاده بود
پدرشان به عمّ زادگان داده بود
دو پور گزين جعفر پاک را
که طيار خواندي ورا مصطفي
وز اين روي خود را نهد جعفري
ز تخم پيمبر به نيک اختري

ذکر قضّات و کُتّاب و حُجابه، رضي الله عنه
ز قضات و کُتاب و حُجّاب او
کنم ياد اکنون به وجهي نکو
شُريح ابن کنديش قاضي بُدي
کز او از دو رو خصم راضي بدي
نه هست و نه بود نه باشد چنان
به نيکي دگر قاضي اندر جهان
ز هنگام عمّر، قضا بُد ورا
چنين تا روان شد به ديگر سرا
به کوفه درون قرب هفتاد سال
نمي کرد جز شرع در هيچ حال
عبيدالله ابن ابو رافع آن
که بودي غلام رسول آن زمان
بُدي کاتب او به هر نيک و بد
نکردي گذر اندر آن از خرد
غلامان او قنبر و بشر نيز
بُدند حاجبانش به هرگونه چيز
وليکن نبودي برش بسته راه
گشاده درش بود بيگاه و گاه
بر او و بر اصحاب آن نامدار
تحيت ز ما باد بيش از شمار

اميرالمؤمنين و حافد رسول رب العالمين
امام المجتبي حسن بن علي المرتضي(ص)
بعد از مرتضي علي، اهل عراق برو بيعت کردند و قوم شام خود مطيع معاويه بودند. از عشرين رمضان سنۀ اربعين به خلافت نشست. ميان او و معاويه تنازع بود. آهنگ يکديگر کردند. حسن صاحب تدبير بود. [دانست] که بر دولت متزلزل اعتماد نباشد و بر متابعت اهل عراق وثوق نداشت.
در اثناء اين، مختار بن ابوعبيد ثقفي انديشه کرد که او را بگيرد و به معاويه [دهد]. حسن - رضي الله عنه - از غايت عقل پيش انديشي کرد و با معاويه [صلح کرد] بر آنکه حکومت به معاويه باز گذارد و حسن با اهل بيت به مدينه رود و خواسته بيت المال عراق آنچه موجود است، او را باشد و دارابگرد فارس] برو مسلّم باشد و لعنت علي رفع کنند.
معاويه به خلاف لعنت، اين شرط‌ها قبول کرد و قرار کرد که هر جا که حسن [باشد]، بر علي لعنت نکند. حسن بر او بيعت کرد. حسين قبول نمي‌کرد. حسن او را الزام نمود تا بيعت کرد. اما اهل شيعه بدين قايل نيستند.
حسن و حسين برفتند و معاويه را بديدند. در ربيع الاول سنۀ احدي و اربعين خلافت بدو گذاشتند. درين وقت سي سال تمام بود تا رسول الله در پرده رفته بود و صورت معني حديث که در باب مدت خلافت فرموده بود، ظاهر شد. بعد ازين ملکي [پادشاهي و سلطنت] بود.
عمروعاص، معاويه را گفت حسن را بر منبر بفرست تا خلق را از عزلت خود و خلافت تو آگاه کند. معاويه از حسن اين التماس کرد. حسن بر منبر رفت و بعد از سپاس و ستايش خدا و درود بر مصطفي(ص) گفت:
أيها الناس! انّ احمق الحمق الفجور و أکيس الکيس التقي، و ان هذا الامر الذي تنازعنا فيه أنا و معاويه بن أبي سفيان، أما ان کان هو حق الذي هو أحق مني به فترکتُ له أو کان حقّي فترکت عنه طلبا لصلاح المسلمين، و انّي قد أقررت الي معاوية لکم عهد الله و ميثاقه أن يعدل بينکم و يوفّر عليکم و لا يؤخذ فيه أحد بأخيه و لايرد و لاشيء کان له في هذه الحروب.
و روي با معاويه کرد و گفت: نه چنين است؟ معاويه گفت: بلي. حسن گفت: «و ان ادري لعله فتنة لکم و متاع الي حين، قل رب احکم بالحق و ربنا الرحمن المستعان علي ما تصفون». (الانبياء: 111 – 112)
اين حال بر معاويه عظيم سخت آمد. عمروعاص را گفت: مرا کاري مي‌[فرمائي] که هيچ در خور نيست و اين در شهر کوفه بود.
حسن و حسين و اهل بيت به مدينه رفتند. معاويه همچنان ايمن نبود تا زن حسن را، اسماء و به روايتي جعده بنت اشعث بن قيس را بفريفت و وعده داد که آن زن را در حباله نکاح خود درآورد و [آن زن نابکار] در رابع صفر سنۀ تسع و اربعين، حسن را زهر داد، بدان درگذشت. خواستند که او را پيش پيغمبر(ص) دفن کنند، عايشه که مالکۀ آن زمين بود، اجازت نداد. او را به گورستان بقيع دفن کردند، پيش مادرش فاطمه. زن حسن، به اميد مواعيد پيش معاويه رفت. معاويه از او انتقام کشيد و گفت: تو چنان شوهري را نشايستي [که فرزند علي مرتضي و فاطمه زهرا و دختر زاده محمد مصطفي بود، مرا هم نشائي که پسر هند قوّالم].
ولادت حسن در منتصف رمضان سنۀ ثلاث هجري بود. مدت عمرش چهل و پنج سال و چهار ماه و نوزده روز و مدت خلافتش شش ماه بعد از پدر هشت سال و چهار ماه و پانزده روز امام بود. بيست و پنج حج کرد، بيشتر پياده، چنان که جنيبت‌ها در پيش بردندي و او را چهارده پسر بود: عبدالله، قاسم، حسين الاثرم، عقيل، حسن، زيد، عبيدالله، عبدالرحمن، احمد، عمر، اسمعيل، فضل، طلحه، ابوبکر و پانزده دختر و دختر اوام عبدالله مادر محمد باقر بود و برادرش عبدالله بن علي زين العابدين. [حسن رضي الله عنه به حُسن ماننده بود به رسول]. گويند سعد بن علقمه جهت اميرالمؤمنين حسن رضي الله عنه مدحي گفته بود و او صله فراموش کرده. سعد، اين دو بيت به او نوشت:

ماذا أقول اذا صرفت و قيل لي
ماذا استفدت من الجواد المفضل

ان قلت أعطاني کذبتُ و ان أقل
ضن الجواد بـماله لـم يجمـل

اميرالمؤمنين حسن، يک خروار نقره با او عطا کرد و اين ابيات به جواب نوشت:

أعجلتنا فأتاک عاجل بِرّنا
قلا و لو أمهلتنا لم تقلل

فخذ القليل و کن کأنک لم تسأل
و نکون نحن کأننا لم نفعل

خلافت امير المؤمنين، حامد رسول ربّ العالمين،
الحسن المجتبي بن علي المرتضي رضي الله عنهما، شش ماه

بگويم کنون شرح حال حسن
که چون رفت کارش در آن انجمن
چو بر مرتضي بر، سرآمد زمان
سي و هفت بُد سال او آن زمان
که بودش ولادت به ماه صيام
به سال سئم گاهِ فخر انام
عراقي همي کرد بيعت بر او
از آن داشت اکراه آن نيکخو
به جنگ معاويه زان پس سپاه
همي خواستند اندر آرد به راه
در آن کار بودي حسن با درنگ
نمي کرد تيزي به پيکار و جنگ
از او شد دژم زين دل مؤمنان
شدندش بدانديش از اين آن زمان
در اثناي اين ابن عباس مَرد
به شامي فرستاد و پيغام کرد
که «گر مال بصره نخواهي ز من
شوم رام و آيم بدان انجمن»
معاويه پاسخ فرستاد باز
پذيرفته نيکي عطا داد ساز
برش ابن عباس بنهاد رو
برفت و در اين کرد بيعت بر او
معاويه از شام لشکر کشيد
به جنگ حسن زود خنجر کشيد
حسن نيز ناچار شد رزمخواه
اگر چند ايمن نبود از سپاه
جهانگير مختار کو را پدر
بدي بوعبيده ثقيفي گهر
از او شد در اين حال پيکار جو
چنان کاندر آن کرد زخمي بر او
حسن را به يکبارگي بر سپاه
نماند اعتماد اندر آوردگاه
در صلح زد با معاويه زين
از او آشتي خواست بگذاشت کين
معاويه شد ايمن از کارِ او
فرستاد پاسخ به پيشش نکو
ببستند صلحي يک اندر دگر
گشودند از جنگ جستن کمر
به پيمان که از شهر کوفه، حسن
به سوي مدينه بَرد انجمن
هر آن کوست از اهل بيتش تمام
کشد سوي آن شهر باز او زمام
هر آن چيز در بيت مالِ عراق
کنون است او را بود بي‌نفاق
همان حاصل ملک داربگرد
به پيشش همه ساله آرند گرد
نگويند لعنت بر ايشان دگر
به هر جا که باشد مر آن نامور
که گيرد حسن از خلافت کران
معاويه بندد ميان اندر آن
به مرزي که مسکن بود نام آن
به پيمان شدند حاضران هر دوان
حسن کرد بيعت بر او آن زمان
نکردي چنين پيش آن مردمان
حسن کرد الزام تا همچنين
بر او کرد بيعت، رها کرد کين
و ليکن مسلّم ز شيعه سران
ندارند اين بيعت او در آن
به سال چل و يک به ماه ربيع
معاويه را پايگه شد رفيع
بدو باز گرديد کارِ مهي
از او دست آل علي شد تهي
در اين وقت سي سال بودي تمام
که فرموده بُد پيشواي انام:
«پس از من خلافت بود سال سي
از آن پس به ملکي گزيده رسي»
در اين راست شد گفتۀ مصطفي
بلي راست گويد رسول خدا
معاويه از گفتِ عمرو از حسن
يکي خطبه‌اي خواست بر انجمن
مگر کو نداند سخن گفت از آن
بدانند جهلش از آن مردمان
حقيقت شود همگنان را که او
نبوده است بهر خلافت نکو
حسن رفت بر منبرِ مرتضي
ثنا بر خدا کرد و بر مصطفي
به نوعي که از لفظ و معني آن
ز پاکي شدند خيره آن مردمان
از آن پس چنين گفت: « اي مردمان
بدانيد هر کس که هست اين زمان
که زيرک بر زيرکان در جهان
بود مرد پرهيزکار از مهان
همان ست نادان تر از جاهلان
ز دنيا فزوني طلب بي‌گمان
نزاعي که با من معاويه کرد
به کار مهي جست از من نبرد
نبود از دو صورت برون اين زمان
گر او بُد محق يا منم بي‌گمان
گرد او بُد سزا کار دادم بدو
و گر من بُدم چون که بُد گفت و گو
ز بهر صلاح جهان زين مهي
گرفتم کران دست کردم تهي
بر او شرط کردم که در راستي
بکوشد نه در کژّي و کاستي
نيارد به ياد او نبرد سپاه
نسازد ز مردم در آن بازخواه
به حرکت کند سوي مردم نظر
نگيرد کسي را به جرم دگر
معاويه را گفت «هست اينچنين»
«بلي» گفتنش آن مهتر دوربين
از اين خطبه مردم شدند زو شگفت
بر او هر کسي آفرين برگرفت
معاويه از عمرو رنجيد از اين
که کاري کني از برايم گزين
که آنم نيايد به گيتي به کار
چنين زان ز مردم شوم شرمسار
حسن با همه اهل بيتش به راه
به يثرب شدند زود از آن جايگاه
به شهر مدينه نشستن گزيد
ز تدبير او فتنه‌ها آرميد
و ليکن معاويه از وي به جان
نمي بود ايمن ز کار جهان
همي گفت «تا او بود برقرار
نباشد بزرگي ما پايدار»
چو بد کرده پيمان از او آشکار
کشيدن نشايست کين خوار خوار
وفات امير المؤمنين حسن بن علي رضي الله عنه
زنش جَعدۀ اشعث قيس را
فريبيد تا گشت کين آزما
بدان شوهرِ نامور زهر داد
وز اين شد تباه آن گزين پاکزاد
به سال چل و نه، به ماه دؤم
به فردوس اعلي نهاد او قدم
چل و پنج بد عمرش و پنج ماه
از آن بوده شش مه خليفه به راه
همي خواستندي برِ مصطفي
کنند دفن شخص شريف ورا
چو بُد عايشه مالکه بر زمين
رهايش نمي‌کرد از روي کين
خصومت پديد آمد اندر ميان
بر اُشتر نشست عايشه آن زمان
بيامد بياراست پيکار و جنگ
دو رويه فگندند چندي خدنگ
نشاندند در نعش از آن چند تير
برآمد ز اسلاميان زين نفير
چنين گفت با عايشه هر کسي
که «در کار فتنه چه کوشي بسي
نبودت بس آن فتنه در بصره بود
کنون باز در فتنه خواهي فزود»
به خاک بقيعش بر مادرش
از آن پس سپردند اندر خورش
زنش جعده زان پس [برفت] سوي شام
که يابد مگر از معاويه کام
معاويه از وي در آن کين کشيد
بر اين گونه با وي سخن گستريد
تو با شوهري چون حسن چون وفا
نکردي چه آزرم داري مرا
حسن را زنان بود بيش از شمار
ندادي بسي شان بر خود قرار
همي خواستي شان و کردي رها
چنين بود عادت به گيتي ورا
ده و چار آمد ز تخمش پسر
کما بيش ده دختران را شمر
به عمر خود او حجّ بيست و پنج
پياده سپردي بسي ره به رنج
و ليکن به پيش اندرون بارگي
روان بودي او را به يکبارگي
به هيأت همانندۀ مصطفي
به سيرت چو فرخ پدر مرتضي
به دانش سرآمد در آن روزگار
ولي هم جهان جان او کرد خوار
نه شاهي بماندش نه جان در جهان
نه با تخم او داد جاي مهان
بلي مهتري در جهان جاودان
نه ماند به نيکان و نه با بدان
خداي جهان است کو برقرار
بدو هست و خواهد بدن پايدار
دلا چون که با تخمۀ مصطفي
بديدي چه کرد اين جهان از جفا
تو از چه وفا چشم داري از او
بترس از جفايش، وفا زو مجو
ببر دل از اين سفله در نيک و بد
مجو نيکوي زو مکن بد به خود
ز دانش به کنج قناعت نشين
ز دل مهر آل نبي برگزين
مگر از پي دولتِ آن سران
دهد رستگاري خدا اندر آن
چو مستوفي از مهرشان روز و شب
گشايد به گيتي همه بسته لب
خدايا به آزرمشان در گناه
مکن زو به حق نبي باز خواه
به فضلت بديهايش نيکي شمار
مکن شرمسارش به روز شمار
نه از دوست دارند هر چيز دوست
پس اين پر گنه هم نه از قوم اوست
گر از امّتي نيستم در خورش
شمارم يکي از سگانِ درش
در شاه از سگ ندارد گريز
مران آن سگِ درگه خواجه گير
سگي کردن از سگ نباشد شگفت
سگي بر سگان خود نبايد گرفت
سگي بَر در پادشاهي اگر
سگي کرد يا رب از آن درگذر
سگ قومِ اصحاب کهفي دو گام
نهاد از پي نيکوان، يافت کام
مرا کز پي مهرشان روز و شب
گشايم به هر کار در بسته لب
ز رحمت خداوند بي‌بهره ام
نماند، به رحمت کند شهره ام

الامام الشهيد حسين بن علي المرتضي و هو حافد رسول الله
سيوم امام است. يازده سال و يازده ماه و شش روز امام بود. ولادتش روز پنجشنبه دوم شعبان سنۀ اربع هجري به مدينه بود. چون سال مبارکش به قرب چهل و دو رسيد، زين العابدين متولد شد. چون در عاشر محرّم سنۀ احدي و ستين هجري، به فرمان يزيد بن معاويه و سعي عبيدالله زياد و عمر بن سعد بن وقاص و شمر ذي الجوشن و ضربۀ زرعة بن شريک شهادت يافت، زين العابدين چهارده ساله بود.
شخص حسين را، رضي الله عنه، با ديگر شهدا در کربلا بگذاشتند و اهل بيت را با سر حسين پيش يزيد بن معاويه فرستادند. او به سخن ابوبرده، برادر ابوموسي اشعري، ايشان را به مدينه فرستاد و سر حسين [باز به کربلا] فرستاد و به روايتي در عسقلان دفن کردند و به روايتي در حرّان.
و امام حسين را هفت پسر بود: علي اکبر، علي اصغر و هو زين العابدين، عبدالله، محمد، عبيدالله، جعفر، حسين و ازين‌ها همه نسل [امامت] از زين العابدين مانده و دو دختر داشت: زينت و سکينه. عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه و هشت روز بود.
آغاز اظهار وحشت ميان حسين علي، رضي الله عنهما، و يزيد
بدو گفت مروان: «از اين مردمان
ستان بيعت از بهر او اين زمان
که دعوت نکرده ست کس آشکار
تبع هم ندارند بيش از شمار
که گر زآن که دعوت کنند اين مهان
پذيرندشان هر که‌اندر جهان
که در پايگاه از يزيد هر يکي
دو صد ره فزون آمدند بي‌شکي
اگر رفت بيعت خود اين است کام
سرِ تيغ کين ماند اندر نيام
وگرنه برآور ز يکسر دمار
از آن پيش فتنه کنند آشکار»
وليد اين چنين گفت «کز دستِ من
نخيزد چنين با چنان انجمن
کجا و کيم دست باشد چنين
که يارم از آن مهتران جُست کين»
چو مروان درشتي همي کم نکرد
حسين را بر خويشتن خواند مرد
حسين رفت و پنجاه مرد گزين
که بودند هر يک چو شير عَرين
بديشان چنين گفت در راه: «اگر
بدانديش را راي باشد دگر
چو سازم بلند اندر آن بانگ خويش
درآييد يکبارگيم به پيش
به شمشير از آن بدسگالان دمار
برآريد از مهر من زار و خوار»
از آن پس به پيشِ بدانديش رفت
همي بر تنش پوست گفتي بکفت
بدو داد نامه وليد آن زمان
که بيعت کند بر يزيد اندر آن
چنين گفت: بيعت نه تنها ز من
در اين جسته، جسته است از انجمن
چو با هم نشينيم هر کس که هست
به بيعت دهيمت در اين کار دست»
بگفت اين و خوش خوش برآمد بپا
نهان گفت مروان بدان پيشوا
که: «دارد حسين عزم راه گريز
چو در دستت افتاد خونش بريز»
چنين گفت «کي ريمن نابکار
ز من کس چگونه برآرد دمار»
برون آمد و هم در آن شب برفت
سوي مکه با قوم تازيد تفت
هميدون روان گشت ابن زبير
همان شب نماند اندر آن شهر دير

دعوت کردن کوفيان حسين علي، رضي الله عنهما، را
چو آگاهي آمد به کوفه از اين
که رفت از مدينه به مکّه، حسين
نوشتند نامه بزرگان برش
شده در سخن بنده و چاکرش
بدو گفت: «در کار آن مردمان
چه ديدي که نيکو شدي در گمان
فراموش گشتت به دل بر مگر
کز ايشان چه ديدت ستوده پدر
به ياري به پيکارشان چند خواند
که گامي يکي در پي او نراند
به پيش برادرت هم روزِ کين
چه کردند کو کرد عُزلت گزين
به جان کرده باشي به خود بر جَفا
گر از کوفيان چَشم داري وفا»
چنين گفت: «ني اين زمان يکدلند
زِ دل جان به مهرم، زِ تن نگسلند»
پس آن نامه‌ها را نمودي بدو
بدو گفت عمّ زاده : «اي نيکخو
گر از رفتن آنجا نداري گزير
مَپو باري اکنون چنين خيره خير
کسي را بدآنجا فرست اين زمان
که بيعت ستاند از آن مردمان
بداند نهانِ دلِ هر کسي
ببيند پس و پيش کارت بسي
اگر زآن که رفتن بدآنجا توان
درآن وقت گردي به کوفه روان
وگرنه چنين در دم اژدها
شدن پيش دانا نيارد بها»
به حکم حسين، مسلم ابن عقيل
به کوفه شد از پيش آن بي‌دليل
نهاني به دعوت زبان برگشاد
جهاني به دعوت بدو رو نهاد
چنين تا گزيده ده و دو هزار
بکردند بيعت بر آن نامدار
به پيش حسين نامه‌ها مهتران
نوشتند و کردند پيمان در آن
رفاعه که شدّاد بودش پدر
سليمان ابن صرد آمد دگر
مسيب که نجبه بودش پدر
حبيب مظاهر چهارم شُمر
چو هاني که بودش ز عروه نژاد
دگر هر که بودند با راه و داد
که: «گر خود شود سر ز بهرت زِ دست
به کارت ميان جمله خواهيم بست
ترا بايد آمد که بر بد گُمان
به کوشش سرآريم در کين زمان»
پياپي چنين نامه رفتي بدو
از اين شد ز مکه چنين راهجو
به کوفه در اين کار نعمان همي
تجاهل نمودي از ايشان همي
ز عبدالله مسلمي زين روش
ز بهر يزيدش بُدي سرزنش
که مي‌خواست عبدالله خيره گو
که نعمان ز مسلم شود جنگجو
بدو گفت: « نعمان از او بي‌گمان
نخواهم شدن جنگجو اين زمان
که او زَاهل بيت رسول خداست
از او جنگ جستن تباه و خطاست»
چو نوميد شد زو سراينده مرد
يزيد را از اين کار آگاه کرد
ز نعمان برنجيد از اين رو يزيد
اميري کوفه از اين زو بريد

امارت عبيدالله زياد بر کوفه و قتل مسلم عقيل
به ميري عبيدالله ابن زياد
گزين گشت و با او چنين کرد ياد
که: «از مکّه خواهد حسين با سپاه
به کوفه شد و شد در او رزمخواه
از آن پيش يابد بر آن شهر دست
ترا رفت بايد در آنجا نشست
نماندن رود کس به نزديک او
پديد آيدش در مِهي آبرو
وگر آيد آنجاي بيعت ازو
گرفتن وگرنه شدن جنگجو
که يا بيعتش يا سرش را به من
فرستي به مردي از آن انجمن»
چو اين نامه آمد به بصره ز شام
ز بصري، حسين نيز بُد جسته کام
به نزديکي دوستداران خويش
فرستاده جُسته مدد کم و بيش
بديشان عبيدالله گُرد گفت:
«مرا مي‌شناسيد اندر نهفت
اگر کس حسين را کند ياوري
نمانم يکي زنده زين داوري»
پس آنگاه با لشکري رزمزن
به کوفه روان گشت از آن انجمن
چو آمد سوي قادسيه ز راه
رها کرد آنجا دلاور سپاه
خود و ده سوار از سران سپاه
به کوفه درآمد شتابان ز راه
گمان برد کوفي، حسينِ علي است
چنان آمده از سر يکدلي است
همي گفت هر کس بدو: «مرحبا
نبيرۀ سرِ انبيا مصطفي»
عبيدالله آمد به درگاه قصر
نمي داد نعمان بدو راه قصر
چو بر گفت نامش درش برگشاد
مر او را بدان قصر در جاي داد
به شهر اندرون فاش گشت اين خبر
که آن مهتر آمد بدان شهر در
نهان گشت مُِسلم از آن شيرخو
به نزديک هاني ز اتباع او
عبيدالله او را به جُستن گرفت
ز هاني طلب کردش اندر نهفت
بر آن خورد سوگند هاني که من
نيم آگه از مُسلم و انجمن
به خانش کسان را فرستاد مير
در او مسلم گُرد شد دستگير
به پيش عبيدالله او را کشان
بزودي ببردند آن بيهشان
برآشوفتند اهل شيعت از اين
به درگه شدند با دلي پر زکين
غلو آن چنان اندر آن کار خاست
که آن قصر با خاک سازند راست
عبيدالله از بيم جان آن زمان
سرآورد بر هر دو مهتر زمان
سر مسلم و هاني نيکخواه
فگندند از قصر بيرون به راه
چو شيعي سر هر دو مِهتر بديد
يکايک گريزان از آنجا رميد
نماندند کس زاهل شيعه به جا
سر خود گرفتند و برداشت پا
کسي دست ننهاد بر تيغ کين
تو گفتي فروبردشان آن زمين
عبيدالله آنگه از آن مردمان
گرفتي و کردي تبه در زمان
چنان شد که شيعي ز بيم زيان
به گفتن نراندي ز شيعت زبان

رفتن حسين علي (رضي الله عنهما) از مکه به کوفه
وز آن رو حسين چون به مکه درون
چنان نامه‌ها خواندي از حد برون
روان گشت با جمله اهل و عيال
بر آهنگ کوفه برافروخت بال
ورا ابن عباس از آن منع کرد
که: «خانه مبر باري آن نيکمرد
که داند چگونه شود روي کار
مخور با جهاني در اين زينهار»
نپذرفت گفتارش آن ساده مرد
روان گشت با اهل بيتش چو گَرد
به غير از زنان بد زمردان شمار
صد و چل وز ايشان چهل بد سوار
همان روز] کو[ شد ز مکه برون
ز مسلم به کوفه درون ريخت خون
حسين چون ز ره چند منزل بريد
به پيش کسان يزيدي رسيد
که با بيت مال يمن سوي شام
شدندي به راه آن سران زآن مقام
حسين پاک بستد از آن مردمان
بگفتا: «خليفه منم اين زمان
يزيد از کجا، سروري از کجا
چرا او شود در جهان پيشوا؟»
چو زآن راه يک بهره ديگر بريد
فرزدق ز کوفه به پيشش رسيد
نبود از عبيدالله او را خبر
کز او روز بر مسلم آمد به سر
حسين باز پرسيد از او حال گفت
که: « با تست کوفي به دل در نهفت
زبان با يزيدش در اين ماجرا
به جانند جويا جمال ترا
وليکن ندانم قضا چون شود
که کار از قضا بر دگرگون شود»
حسين شد شتابنده بر راه بر
کز آن پيش دشمن شود با خبر
درآرد مگر شهرِ کوفه به چنگ
وز آن پس برد لشکر از وي به جنگ
ندانست خصمش از او آگه است
وز آن کرده دستش زکين کوته است

فرستادن عبيدالله زياد، عمر سعد را به جنگ حسين (رضي عنه)
ز پيش يزيد آنگه آمد خبر
به پيش عبيدالله خيره سر
که: «از شهر مکه، حسين شد به راه
زِ کوفي سران جست خواهد پناه
نگر تا که غافل نگردي ز کار
که خواهد به دام تو افتاد خوار
همه راهها را به لشکر بگير
سخن گو زشمشير و گوپال و تير
اگر کرد بيعت رها کن ورا
وگرنه سر از تن جدا کن ورا»
به هر سو عبيدالله آنگه سپاه
فرستاد و بگرفت يکباره راه
به هر مهتري کو شُدي رزمجو
به ميري يکي شهر بخشيدي او
از اين شهرها بد يکي مُلک ري
که بُد داده با عمّر سعد وي
به راه نجف کردي او را به راه
عمر عفو مي‌خواست زآن رزمخواه
عبيدالله اش گفت: «منشور ري
به من باز ده گر نه‌اي خصم وي»
ندادي دلش مُلک ري ترک کرد
نه جُستن از آن پاکزاده نبرد
سه روز اندر اين کار مهلت بخواست
همي اندر اين کرد انديشه راست
سرانجام دنيا طلب گشت مرد
ز دل مهر و آزرم دين، ترک کرد
بر آزرم پيغمبر و کارِ دين
ز حرص و شَرَه ملک ري شد نگين
به روز نخستين ز سال عرب
ز کوفه برون شد به عزم تَعَب
بشد با سپه چارباره هزار
به راه نجف تا کند کارزار
تني چند بهر يزک پيشتر
فرستاد با مهتري نامور
که حرّ يزيد رياحي به نام
همي خواندندي ورا خاص و عام
- بود نوزدهم جد مرا در گهر
ز اسلاف دارم از اين در خبر-

الحاح حر رياحي با حسين (رضي الله عنه) در مراجعت
چون از قادسيه به سه روز راه
به پيش حسين آمد و آن سپاه
بدو حالها سر به سر گفت باز
وزآن رفتن او را همي داشت باز
که: «چون دشمن آنجا برآورد دست
درآورد در دوستانت شکست
به امّيد کي رفت خواهي بدو
زمن بشنو و سوي کوفه مپو
سزد گر کِشي سوي مکّه زمام
مبادا که خيره درافتي به دام»
حسين خواست برگشت از آن جايگاه
نماندش قضا تا شود سوي راه
چنين گفت: « با کودکان و زنان
به تعجيل برگشتنم چون توان؟»
بدو گفت: « جز بهر ايشان ممان
مگر سر جهاني ز دست زمان
که ايشان خود آهسته بر در عقب
بيايند و ايمن شوند از شغب
وگر نيزشان خصم بيند به راه
نگردد از ايشان کسي رزمخواه
که مقصود دشمن کسي جز تو نيست
زمن بشنو و تا تواني مَايست»
چنين گفت: «ماندن به دشمن عيال
بود بتر از مرگ در کلّ حال»
بدو گفت حر: «چون که پند مرا
نخواهي شنودن ز حکم قضا
ز ره دور شو تا مگر دشمنت
نبيند، نسازد بدي بر تنت»
از آن ره به صحرا حسين کرد را
بشد تا زميني لقب کربلا
عمر بود با لشکرش در شکار
بدانجا فگندش قضا خوار خوار

وصول حسين (رضي الله عنه) به کربلا و ملاقات با عمر سعد
به هم باز خوردند هر دو به راه
يکي حق طَلب ديگري مُلک خواه
عمر کرد بر وي سلام خدا
بدو گفت «کي حافد مصطفي
اگر چه به کار مهي بي‌گمان
سزاوارتر گشتي از همگنان
کساني که در پيشوايي مهند
به غصب و تغلب در آن پي نهند
ولي چون چنين شد قضاي خدا
نشايد در آن گفت چون و چرا
حقيقت شناسم کز آن بيشتر
نکوشي که کوشش نمودت پدر
به تقدير چون کار او را نبود
به تدبير و کوشش نمي‌داشت سود
دگر آن که فرّخ برادر حسن
که بود اعقل عاقلان زَمَن
چو نيکو نگه کرد در روي کار
بدانست بر وي نگيرد قرار
نکرد با قضا پنجه رنجه در آن
معاويه را داد و کرد او کران
ربود از ميان آنچه بودش هوا
مظالم فگندش بر آن پيشوا
تو هم اندر اين رو به راه خِرد
همان کن که از دانش اندر خورد
مخور با خود و قوم خود زينهار
کنون با يزيد اين خلافت گذار
که هر چيز باشد مرادت در آن
بجويد بل افزون و بهتر از آن»
حسين گفت: «چون از قرابت سخن
به مهرم فگندي بر اين گونه بُن
بکن با من اکنون يکي زين سه کار
بمان تا به مکّه شوم باد وار
وگرنه به ثغري شوم بهر دين
ز بدخواه جويم در او جنگ و کين
وگرنه نهم روي سوي يزيد
نجويم به فرمان او بر مزيد»
عمر گفت: «نيکوست هر سه سَخُن
زدانش فگندي در اين کار بُن
وليکن عبيدالله ام اندر اين
نداده اجازت نسازم چنين
نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

ایران و قفقاز جنوبی: از سیاست تا فرهنگ دینی

رسول جعفریان

قفقاز این سرزمین سبز و زیبا را، به شمالی و جنوبی، و نیز شرقی وغربی تقسیم می کنند. سرنوشت منطقه «جنوب

از نظرگه گفتشان شد مختلف (گفتگویی در باره برداشت های مختلف از عاشورا)

رسول جعفریان

امسال، ویرایش جدید کتاب تاملی در نهضت عاشورا منتشر شد، ویرایشی که حجم زیادی از آنچه در سالهای پس از

منابع مشابه بیشتر ...

چهارده نکته در باره اندیشه های مرحوم دکتر داود فیرحی

رسول جعفریان

گزارشی است از برخی از نکات برجسته ای که به نظر این بنده خدا می توان در باره کارهای فکری و اندیشه ای

تعابیر فارسی در الفاظ طلاق و سوگند در متون فقه حنفی

رسول جعفریان

مقاله حاضر یک گزارش تفصیلی از الفاظ فارسی مربوط به طلاق و سوگند در متون فقهی حنفی است. این متون از ق